میلیشیایِ ویرانی؟!

ویرانی را نباید صرفاً در سطحِ تخریبِ بناها، زیرساخت‌ها یا سازه‌های عمرانی فهم کرد؛ ویرانی، پیش از آن‌که در ماده متجلی شود، در ساحتِ ذهن و در نظمِ ادراک آغاز می‌شود، جایی که سوژه در فرآیندی فرساینده، توانِ تشخیص، داوری و تصمیم‌گیریِ مستقل خود را از دست می‌دهد.در این میان، چپاولِ بیت‌المال (اموال عمومی و انفال)، هنگامی که از سوی جریان‌های تغییرخواهِ وابسته به منافعِ مرکز و همراه با پیوست‌های رسانه‌ایِ هم‌راستا با روایتِ مطلوبِ غرب صورت‌بندی می‌شود، صرفاً یک فسادِ مالی نیست، بلکه بخشی از پروژه‌ای گسترده‌تر برای بازتولیدِ سلطه و تولیدِ انقیاد است.در این سازوکار، بخشی از مخاطبانِ ناآگاهِ داخلی نیز که در معرضِ این رسانه‌های که از قضا زبان فارسی‌ هم بلدند بلغور کنند قرار می‌گیرند، به‌تدریج در مدارِ همین بازنماییِ مسلط ادغام می‌شوند و در نهایت، به‌جای آن‌که کنشگرانِ آگاهِ تاریخِ خویش باشند، به میلیشیای ویرانی برای مرکز بدل می‌گردند؛ میلیشیایی که آگاهانه یا ناآگاهانه (اَللّه اَعلَم بِالصواب)، به پیشبردِ منطقِ غارت و فرسایشِ درون‌زا یاری می‌رساند.در عصرِ جنگِ شناختی، اشغال دیگر فقط با تانک و موشک پیش نمی‌رود؛ نخست ذهن را می‌زنند، بعد خاک را. این همان منطقِ کهنه اما بازآرایی‌شده‌ی سلطه است: تضعیفِ ارزش‌ها، فرسایشِ اعتماد عمومی، شکستنِ پیوندهای اجتماعی، و تبدیلِ جامعه به توده‌ای بی‌افق که بر سرِ «واقعیت» هم توافق ندارد. وقتی ملّت، نهاد، تاریخ و آینده از هم گسسته شوند، دیگر تصرفِ سرزمین هزینه‌ی زیادی نمی‌خواهد؛ کافی است افقِ جمعی را از درون تهی کنند.
در چنین نظمی، امپراتوری‌ها با زبانِ حقوق بشر و دموکراسی می‌آیند، اما در عمل، منطقِ انباشت و مداخله را پیش می‌برند. آن‌چه در ونزوئلا رخ می‌دهد، نمونه‌ی عریانِ همین سازوکار است: سرزمینی سرشار از نفت، گاز و طلا که باید ابزارِ رهایی باشد، به میدانِ چپاول و غارت، تحریم، محاصره و جنگِ روایت‌ها تبدیل می‌شود. بورژوازیِ وابسته، الیگارشیِ مالی خیانتکار، و لایه‌های رسانه‌ایِ همسو، نقشِ واسطه‌های وفادار را بازی می‌کنند؛ همان‌ها که غارت را با واژگانِ تکنوکراتیک بزک می‌کنند و مقاومت را «بحران» می‌نامند.اما مسئله به ونزوئلا ختم نمی‌شود. همان منطقِ غارت، وقتی به کشور خودمان ایران می‌رسد، برای بخشی از غرب‌زدگانِ و غرب زادِگان رسانه‌ای و سیاسی ناگهان مهربان‌تر از مادر به «نجات»، «توسعه» و «پیشرفت» بدل می‌شود. این‌جا دقیقاً جنگِ شناختی آغاز می‌شود: (رسانه، ذهن را می‌سازد؛ ذهن، داوری را؛ و داوریِ فرسوده، ملّت را به پذیرشِ تحقیر عادت می‌دهد.) آن‌چه در ظاهر آگاهی معرفی می‌شود، در بسیاری از موارد فقط بازتولیدِ آگاهیِ کاذب است؛ آگاهی‌ای که از مرکز تغذیه می‌کند و پیرامون را محتاجِ قیمومت می‌خواهد.از همین‌جا باید بی‌پرده گفت: مسئله فقط مداخله‌ی خارجی نیست، بلکه هم‌دستیِ داخلیِ لایه‌هایی است که با ژستِ روشنفکری، زبانِ اصلاح، یا ادعای نمایندگیِ مردم، عملاً به دستگاهِ بازتولیدِ سلطه یاری می‌رسانند. آنان که از دور، بر ویرانه‌های وطن، نسخه‌ی رهایی می‌پیچند، اغلب هیچ نسبتی با زیستِ فرودستان ندارند؛ نه رنجِ نان را می‌شناسند، نه فشارِ تحریم را، نه هزینه‌ی واقعیِ مقاومت را. برای آنان، جهان صحنه‌ی نمایش است؛ برای مردم، میدانِ بقا، ایستادگی و ماندن و از همه مهم‌تر عشق ورزیدن به هم‌نوع و فدا شدن برای همدیگر.
و دقیقاً همین‌جاست که باید بر یک حقیقت ساده اما بنیادین تأکید کرد: هر ملّتی که بخواهد از مدارِ وابستگی بیرون بزند، نخست با جنگِ روایت‌ها، سپس با فشارِ نسخه‌های اقتصادی، بعد با تخریبِ روانی و در نهایت با مهندسیِ بحران هدف قرار می‌گیرد.ونزوئلا آینه‌ی این منطق است و ایران نیز از همین آینه عبور می‌کند. تفاوت در نام کشورها نیست؛ تفاوت در شکلِ مقاومت است. یک‌سو، منطقِ مرکز که جهان را به حوزه‌های فرمان‌پذیر تقلیل می‌دهد؛ سوی دیگر، مردمی که می‌کوشند حافظه، سرزمین و امکانِ آینده را از چنگالِ غارت پس بگیرند.پس اگر این متن قرار است چیزی را روشن کند، آن است که غارت فقط اقتصادی نیست؛ سیاسی، فرهنگی و شناختی هم هست. و مقاومت، فقط شعار نیست؛ دفاع از امکانِ زیستن است. در جهانی که امپراتوری‌ها ذهن را پیش از خاک می‌ربایند، هر جامعه‌ای که حافظه‌اش را حفظ کند، هنوز شانسِ رهایی دارد.در این‌میان، نظامِ سلطه و غارت با اتکا به همین سازوکارهای نوینِ رسانه‌ای و پیوست‌های شناختی، می‌کوشد در ذهنِ شهروندانِ جنوبِ جهانی نوعی دلزدگیِ سیاسی، فرسودگیِ عاطفی و بی‌اعتمادیِ سازمان‌یافته تولید کند؛ تا سوژه‌ای که میل به رهایی و استقلال دارد، به‌تدریج در میدانِ بازنماییِ مسلط، به ابژه‌ای منفعل و بی‌اثر فروکاسته شود.
در این فرآیند، جریان‌های رفورمیستیِ وابسته، با اتکاء به رانت، فساد، اختلاس و نمایش‌های پرزرق‌وبرقِ بی‌محتوا، عملاً به جاده‌صاف‌کنِ بورژوازیِ غارت بدل می‌شوند؛ جریانی که با قرقره‌کردنِ تئوری‌های بی‌ریشه و تولیدِ توهمِ روشنفکری، مخاطب را از فهمِ ساختارِ اصلیِ سلطه منحرف می‌کند. حاصلِ چنین مسیری، نه آگاهی، بلکه مسخِ سیاسی است: وضعیتی که در آن، مردم به‌جای دفاع از منافعِ تاریخی و مادیِ خویش، با دستانِ خود فرشِ قرمزِ سلطه را پهن می‌کنند و در نهایت، از شهروند به نیروی کارِ ارزانِ استخراجِ منابعِ وطنِ خود تقلیل می‌یابند؛ یعنی همان لحظه‌ای که ثروتِ ملّی، به‌جای تبدیل‌شدن به موتورِ توسعه و رهایی، بی‌واسطه به جیبِ دشمنِ انسانیت و شبکه‌های پیرامون‌سازِ او سرازیر می‌شود.#ایران#ایران_مقتدر#میلیشیای_ویرانی#مسخ_سیاسی#رفورمیسم_و_فساد#بورژوازی_و_غارت#جنگ_شناختی_و_پیرامون#از_آگاهی_تا_انقیاد
10:18 - 12 مرداد 1405

1 بازنشر3 واکنش
17٫6k بازدید