سرفه‌های جان‌سوزِ ربانی تا اذان آسمانی در پایانِ یک انتظار

حمزه علی، فرزند دلیرو شجاع شمالی از روستاهای حوالی بندرگز، از همان‌هایی بود که ساده به دنیا می‌آیند اما سرنوشت، برایشان راهی بزرگ‌تر می‌نویسد.
روایتی شگفت از جانباز شهید حمزه علی ربانی نویسنده: غلامعلی نسائیيَسْتَبْشِرُون‌ آن‌ها خوشحالند و با خوشبختی به مهمانی فرشتگان آسمانی رسیدند و با خوشحالی از «مجاهدان شهيد آينده‏» كه هنوز به آن‌ها ملحق نشده‏‌اند، استقبال کرده و منتظر وصال رفقای خویش در جایگاه الهی؛ «صدرالمتنهی» می‌مانند.
حمزه علی ربانی، جانباز شیمیایی و موذن خوش‌نوا، سال‌ها با زخم‌های جنگ زیست و سرانجام به کاروان شهدا پیوست. روایت او، قصه مردی است که حتی با حنجره‌ای زخمی، صدایش تا آسمان امتداد یافت.پایگاه خبری هوران - زمستان، آرام و سنگین، روی شهر نشسته بود؛ بادی سرد از میان درختان می‌گذشت و پرچم سه‌رنگ، کنار موتورسیکلتی خاموش، به نرمی تکان می‌خورد.پسر شهید زانو زده بود، دستش را بر قاب عکسی گذاشته بود که نامی عزیز را در خود داشت: حمزه علی ربانی. انگار نه کنار یک تصویر، که کنار تمام سال‌هایی نشسته بود که گذشته بودند و همچنان عبور می‌کردند.حمزه علی، فرزند دلیرو شجاع شمالی از روستاهای حوالی بندرگز، از همان‌هایی بود که ساده به دنیا می‌آیند اما سرنوشت، برایشان راهی بزرگ‌تر می‌نویسد.شانزده‌ساله بود که دلش از کوچه‌های خاکی جدا شد و راهی جبهه گردید؛ جایی که مردانگی را نه در حرف، که در آتش و خون معنا می‌کردند.جنگ، بی‌ملاحظه سهم‌اش را به او داد؛ در عملیاتی پایش را جا گذاشت و در نبرد با دشمن بعثی، نفس‌ش را به زخم شیمیایی سپرد.از آن پس، هر دم و بازدمش، روایت درد و درمان و هجران بود؛ اما او از جنس شکستن نبود.سال‌ها گذشت. رنج، آرام‌آرام بر چهره‌اش نشست، موهایش سپید شد و جسمش خمیده‌تر، اما چیزی در وجودش هنوز استوار مانده بود: صدایش. حمزه علی موذن بود؛ موذنی که حتی با حنجره‌ای زخمی، اذانی می‌گفت که از دل برمی‌خاست و بر دل می‌نشست.نفسش شاید کوتاه می‌شد، اما صدایش بلندتر از هر مناره‌ای در شهر می‌پیچید.
روزی با او تماس گرفتیم؛ همان‌طور ساده و بی‌تکلف.گفتیم: «رفیق روزهای رزم، مهمان نمی‌خواهی؟»و او، مثل همیشه، با مهربانی پذیرفت.دوربین را برداشتیم و به دیدارش رفتیم. در مسجد، وقتی ایستاد برای اذان، سکوتی عجیب فضا را گرفت؛ گویی زمان، لحظه‌ای از حرکت ایستاد. اذان که آغاز شد، دیگر فقط یک صدا نبود؛ پروازی بود که از سینه‌ای زخمی برمی‌خاست و تا آسمان می‌رفت.ما ثبت می‌کردیم، اما آنچه در قاب می‌نشست، فراتر از تصویر بود.مستند «افلاکیان» آماده شد و در زمستان ۸۸ از سیمای گلستان پخش گردید. هنوز طنین صدایش در گوش‌ها مانده بود که فراخوان رسید؛ نه از زمین، که از آسمان. گویی همان‌هایی که سال‌ها پیش با او هم‌سنگر بودند، آمده بودند تا دستش را بگیرند.حمزه علی، آرام و بی‌هیاهو، از میان شلوغی شهر و بی‌مهری روزگار، پر کشید.این‌بار، دوربین را برای وداع روشن کردیم.از پروازش مستندی ساختیم؛ از عبورش به جایی که درد دیگر معنا نداشت. او که سال‌ها با زخم‌های جنگ زیسته بود، سرانجام به همان جایی رسید که از ابتدا به آن تعلق داشت.جانبازی که سال‌ها رنج را بر دوش کشید، در نهایت به مقام شهادت رسید.زمستان ۸۹، تصویرش دوباره روی آنتن رفت. شهر تازه به خود آمد؛ تماس‌ها یکی‌یکی رسید.بعضی‌ها با تعجب می‌پرسیدند: «او که شهید شده… پس آنکه اذان می‌گفت چه کسی بود؟»حافظه‌ی شهر، کوتاه بود؛ فراموش کرده بودند که او سال گذشته، هنوز در میانشان نفس می‌کشید، هرچند با ریه‌هایی زخمی.اما حقیقت، فراموش نمی‌شود. حمزه علی، سال‌ها پیش، در همان میدان‌های نبرد، مسیرش را انتخاب کرده بود.
آنچه بعد از جنگ گذشت، فقط ادامه‌ی همان راه بود؛ ادامه‌ای پر از درد، اما سرشار از ایمان.اکنون، کنار همان قاب عکس، کنار پرچمی که هنوز می‌رقصد و موتورسیکلتی که خاموش مانده، ما ایستاده‌ایم. نه فقط برای یادآوری یک نام، بلکه برای زنده نگه داشتن حقیقتی که در هیاهوی شهر گم می‌شود.امروز را پس از میانه دو جنگ با تروریست جهانی «آمریکای صهیونیست» به نام او می‌بندیم؛ فرزندش از کنار مزار پدر مرا با خود همراه کرد.از دیدار پسر برای پدر؛ به نام جانباز شهید حمزه علی ربانی، تا از یاد نبریم که در پس تمام شلوغی‌ها، هنوز هم روایت شهادت جاری است، امروز جنگ همپنان جاریست و صدای حمزه علی در میدان‌های شهر همچنان میان دار است...هوران؛ روایت حقیقت از سرزمین حماسه و مردانگی و شهادت#روایت_هوران#شهید_بندرگزی#پایگاه_خبری_هورانhttp://houran.ir/fa/?p=24079
21:04 - 2 اردیبهشت 1405
تاریخ
حماسه و مقاومت

2 واکنش
73٫1k بازدید




1 پاسخ

@user177703320594 اردیبهشت 1405
در پاسخ به
روحت شاد