مأموریت نانوشتهٔ حاج قاسم

بسیاری حاج قاسم را با میدان‌های سخت، عملیات‌های بزرگ و تصمیم‌هایی می‌شناسند که مسیر جنگ‌ها را تغییر داد. اما آن‌سوی میدان، وجه دیگری از زندگی او جریان داشت؛ وجهی که نه در هیچ حکم نظامی آمده بود، نه در هیچ ابلاغی به او سپرده بودند و نه در گزارش هیچ قرارگاهی اثری از آن دیده می‌شد؛ مأموریتی که شاید از همه مأموریت‌هایش ماندگارتر بود.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: «بابا، فردا شب خواستگاری منه...»، پسر جوان این جمله را آرام گفت؛ آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسید سکوت اتاق، بغض سال‌های بی‌پدریش را بشکند.نگاهش روی قاب عکس مکث کرد؛ تصویر مردی که سال‌ها پیش لباس خاکی رزم بر تن کرد، رفت و دیگر هیچ‌گاه از جبهه بازنگشت.فردا شب، شب خواستگاری بود؛ شبی که هر پسری دوست دارد دست پدرش روی شانه‌اش باشد، صدای پدر را بشنود و مطمئن باشد کسی پشت او ایستاده است.
اما اینجا، فقط یک قاب عکس بود. رو به همان تصویر گفت: «مرد حسابی... تو یه پسر داشتی. نمی‌شد می‌ماندی؟ برایش زن می‌گرفتی و بعد می‌رفتی؟ رفیق‌هایت می‌گویند شهدا حاضرند، ناظرند، دستگیری می‌کنند، بابا، فردا شب دست مرا هم بگیر.»اشک، ادامه جمله‌هایش را بلعید. همان‌جا کنار قاب عکس خوابش برد. در خواب، پدر را دید. آرام بود. لبخند می‌زد. گفت: «همه چیز را می‌دانم. نگران نباش. فردا شب یکی از رفیق‌هایم می‌آید. نمی‌گذارم احساس تنهایی کنی.»
ساعت سه نیمه‌شب از خواب پرید. قلبش هنوز میان خواب و بیداری مانده بود. کاغذ و قلم برداشت. آنچه دیده بود را مو به مو نوشت.نامه را داخل پاکت گذاشت و به مادرش سپرد. نمی‌دانست چند ساعت بعد، وعده‌ای که در خواب شنیده بود، قرار است روی زمین معنا پیدا کند.

رفیقی که آمد

خانه عروس، آماده یک خواستگاری بود. همه چیز سر جای خودش بود، جز یک نفر. پدر.داماد میان جمع، هنوز چشم به در داشت؛ انگار منتظر کسی بود که خودش هم نمی‌دانست چه کسی است.ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. در باز شد. چند ثانیه سکوت، همه جا را فرا گرفت.در آستانه در، مردی ایستاده بود با لباس خاکی.خوب که دقت شد، حاج قاسم بود. آن شب حاج قاسم برای سخنرانی نیامده بود. برای یک دیدار تشریفاتی هم نیامده بود. آمده بود تا چند ساعت، جای خالی پدری را پر کند که سال‌ها قبل به آسمان رفته بود. کنار داماد نشست. با خانواده عروس گفت‌وگو کرد. از مهریه پرسید. مجلس را اداره کرد؛ همان‌گونه که یک پدر، خواستگاری پسرش را اداره می‌کند.
وقتی مراسم تمام شد، داماد پاکتی را به دست حاج قاسم داد. سردار خواست آن را کنار بگذارد تا بعداً بخواند. اما جوان گفت: «حاجی... بخوانید.»داخل پاکت، روایت همان خواب بود. خوابی که پدر شهید در آن گفته بود: «یکی از رفیق‌هایم می‌آید.»حاج قاسم نامه را خواند. اشک، آرام از گوشه چشمش پایین آمد.این روایت را حاج حسین کاجی به نقل از فرزند شهید اکبری در کتاب «سلیمانی عزیز» نقل کرده است.اما آن شب، فقط یک خاطره شکل نگرفت. پنجره‌ای باز شد به روی چهره‌ای کمتر دیده‌شده از حاج قاسم؛ مردی که برای فرزندان شهدا فقط یک فرمانده نبود.

عهدی که هیچ‌جا نوشته نشد

اگر این تنها یک خاطره بود، شاید می‌شد آن را اتفاقی کم‌نظیر دانست.اما وقتی روایت‌های دیگری از زندگی حاج قاسم کنار هم قرار می‌گیرند، تصویر دیگری شکل می‌گیرد.‌ تصویر مردی که برای خودش مأموریتی نانوشته تعریف کرده بود. مأموریتی برای پر کردن جای خالی پدران شهید.برای او، خانواده شهدا پرونده‌های اداری نبودند. هر خانه، یادگار یکی از همرزمانش بود. هر فرزند شهید، امانتی بود که باید مراقبش می‌ماند. گاهی با یک تماس. گاهی با یک دیدار و گاهی با حضوری که هیچ‌کس انتظارش را نداشت.

پدری برای دختر یک همرزم

یکی از همین روایت‌ها، قصه خانواده شهید محمدناصر ناصری است؛ فرمانده‌ای که سال‌ها دوشادوش حاج قاسم در مرزهای شرقی کشور جنگیده بود.پس از شهادت ناصری، رفاقت پایان نیافت. حاج قاسم خانواده او را فراموش نکرد. برای دختر شهید، فقط دوست قدیمی پدر نبود؛ مردی بود که می‌شد به او تکیه کرد.وقتی زمان ازدواج این دختر فرا رسید، حاج قاسم پیگیر مراسم او شد. قول داد در آن روز، جای پدر بایستد.دختر شهید بعدها روایت کرد: «یک ماه دیگر مراسم ازدواج من بود. سردار به‌شدت پیگیر برگزاری مراسم ما بودند و قول دادند به جای پدرم در مراسم بیایند، اما این اتفاق تلخ افتاد... حتی برای مراسم خواستگاری هم در حق من پدری کردند.»اما تقدیر، فرصت وفای به این قول را نداد.
دختر شهید ناصری از خواهشی گفته بود که حاج قاسم هر بار تکرار می‌کرد؛ خواهشی که از عمق جان برمی‌آمد: «از امام رضا(ع) و از پدرت بخواهید شهادت نصیبم شود.»آری، مردی که برای لبخند فرزندان شهدا تلاش می‌کرد، خودش چشم‌انتظار لبخندی دیگر بود؛ لبخند شهادت.بدین ترتیب، مردی که قرار بود در جشن ازدواج یک دختر شهید، جای پدر بایستد، خودش یک ماه پیش از آن به آرزوی دیرینه‌اش رسید. به شهادت.

قولی برای پایان یک چشم‌انتظاری

اما مأموریت نانوشته حاج قاسم فقط به روزهای شادی ختم نمی‌شد. گاهی باید امید را به خانه‌ای بازمی‌گرداند که سال‌ها در انتظار مانده بود. مثل خانواده شهید سعید انصاری؛ شهید مدافع حرمی که پیکرش مدتی مفقود بود.در یکی از دیدارها، دختر شهید از حاج قاسم پرسید: «پیکر پدرم کی برمی‌گردد؟» این فقط یک سؤال نبود. صدای سال‌ها دلتنگی یک دختر بود.حاج قاسم بی‌درنگ پاسخ داد: «به شما قول می‌دهم هر طور شده پیکر پدرتان را برگردانم.»برای خیلی‌ها، این فقط یک جمله بود. اما برای آن دختر، تکیه‌گاهی تازه بود.و چند ماه بعد، تکه های پیکر مطهر شهید انصاری به کشور بازگشت.انتظاری طولانی پایان یافت و یک قول، رنگ واقعیت گرفت.

وقتی حاج قاسم رفت...

بعد از شهادت حاج قاسم، بسیاری از فرزندان شهدا احساس کردند دوباره چیزی را از دست داده‌اند.آن‌ها فقط فرمانده نیروی قدس را بدرقه نکردند. مردی را بدرقه کردند که سال‌ها، بی‌آنکه دیده شود، جای خالی پدر را برایشان کمتر کرده بود.برای همین بود که برخی از آنان با بغض گفتند: «ما دوباره یتیم شدیم.»رهبر معظم انقلاب نیز در دیدار با خانواده شهید سلیمانی، از برخورد عمیقاً مهربانانه حاج قاسم با خانواده‌ها و فرزندان شهدا یاد کردند؛ مهربانی‌ای که نه برای دوربین بود و نه برای دیده شدن، بلکه از باور و سبک زندگی او سرچشمه می‌گرفت.

حرف آخر ...

شاید تاریخ، حاج قاسم سلیمانی را با عملیات‌های بزرگ و پیروزی‌های میدان نبرد به یاد بیاورد.اما حافظه خانواده‌های شهدا، تصویر دیگری را نیز حفظ کرده است. تصویر مردی که هر وقت جای پدر خالی می‌شد، بی‌صدا از راه می‌رسید.یک شب، کنار سفره خواستگاری می‌نشست. روزی، برای شادی یک دختر شهید قدم برمی‌داشت و روزی دیگر، قول بازگرداندن پیکر یک پدر را می‌داد.
این مأموریت هیچ‌گاه روی کاغذ نیامد. هیچ ابلاغی نداشت اما سال‌ها در قلب فرزندان شهدا ادامه پیدا کرد.شاید راز ماندگاری نام حاج قاسم همین‌جاست؛ مردی که فقط در میدان نبرد فرماندهی نکرد؛ در میدان دل‌ها هم سنگر ساخت.
او برای بسیاری، نه فقط یک فرمانده نظامی، که تکیه‌گاهی از جنس پدر بود و به همین دلیل است که مردم، او را با نامی فراتر از یک عنوان نظامی صدا زدند؛ نامی که از جنس محبت بود، نه فقط فرماندهی: «سردار دل‌ها»؛ لقبی که از دل مردم آمد، چون پیش از آنکه فرمانده میدان‌ها باشد، کنار دل‌های داغدار ایستاد و مرهمی شد بر جای خالی پدران شهید.

حاج‌قاسم از بغداد و سوریه با چه کسی تماس می‌گرفت؟

در اوج نبرد با داعش، میان ده‌ها تماس عملیاتی از بغداد و سوریه، شماره‌ای بود که حاج‌قاسم هرگز از یاد نمی‌برد؛ تماسی که هیچ ارتباطی با جنگ نداشت، اما به یکی از ماندگارترین روایت‌های زندگی او تبدیل شد.

نمایش گزارش

حاج قاسم و مأموریت نجات خلبان روس

وقتی سقوط یک جنگنده روسی می‌توانست به بزرگ‌ترین شکستِ حیثیتیِ کرملین در سوریه تبدیل شود، چشم‌ها به فرمانده‌ای دوخته شد که همیشه در لحظات ناممکن، راه عبور می‌یافت. مأموریت نجات خلبان روسی در ششم آذر ۹۴، فراتر از یک عملیات نجات ساده، تجلی قدرت هدایت حاج‌قاسم در میانه‌ی شعله‌های جنگ بود.

نمایش گزارش

کمین ۳۰۰ روزه حاج‌قاسم برای آزادی ۹۰ سرباز

۳۰۰ روز اسارت، ۹۰ سرباز جوان را میان کوه‌های جنوب شرق، در مرز مرگ و امید نگه داشت. همه راه‌ها برای نجاتشان بسته به نظر می‌رسید؛ تا اینکه فرمانده‌ای از کرمان، عملیاتی را آغاز کرد که به یکی از ماندگارترین مأموریت‌های نجات تاریخ ایران تبدیل شد.

نمایش گزارش

16:19 - 1 مرداد 1405

0 بازدید