موصل سقوط کرده بود. ارتشی که سالها برای ساختنش میلیاردها دلار هزینه شده بود، سلاحهایش را بر زمین گذاشته و گریخته بود. داعش خود را در چند قدمی بغداد میدید و جهان از سقوط پایتخت عراق حرف میزد. درست در همان نقطهای که بسیاری پایان را میدیدند، سردار «حاج قاسم سلیمانی» نبردی را آغاز کرد که سرنوشت جنگ را تغییر داد.
خبرگزاری فارس _ کرمان: بعضی شکستها فقط روی نقشه اتفاق نمیافتند. در روح یک ملت رخ میدهند. در اعتماد یک ارتش. در نگاه مردمی که ناگهان میبینند همه چیز در حال فروریختن است.خرداد ۱۳۹۳، عراق یکی از همان روزها را تجربه میکرد. روزی که خبر سقوط موصل، مثل ترک برداشتن یک سد، همه معادلات منطقه را به هم ریخت.
روزی که یک ارتش فرو ریخت
موصل فقط یک شهر نبود. دومین شهر بزرگ عراق بود. شهری با دهها هزار نیروی نظامی، پادگانهای بزرگ، تجهیزات سنگین و ساختاری که قرار بود سالها امنیت عراق را تضمین کند.اما همه چیز در چند روز فرو پاشید. فرماندهان عقب نشستند. پادگانها خالی شدند. سلاحها بر زمین ماندند و نیروهایی که باید میجنگیدند، گریختند.داعش نه فقط یک شهر، که انبارهای عظیم سلاح، خودروهای زرهی، تانکها و میلیاردها دلار تجهیزات نظامی را به دست آورد.سقوط موصل، بزرگترین شکست ارتش عراق پس از اشغال این کشور توسط آمریکا بود.یک شهر سقوط نکرد. یک ارتش فرو ریخت.
جادهای که به بغداد میرسید
بعد از موصل، دیگر مسئله فقط موصل نبود. داعش مست شده از پیروزی، خود را صاحب عراق میدانست. ستونهای نظامیاش به سمت جنوب حرکت میکردند. تکریت سقوط کرد. شهرها یکی پس از دیگری در معرض تهدید قرار گرفتند و ناگهان بغداد، دیگر یک پایتخت دوردست نبود. هدف بعدی بود.در رسانههای جهان، تحلیلها از احتمال سقوط بغداد منتشر میشد. در خیابانها، مردم از آینده میترسیدند و در اتاقهای فرماندهی، بسیاری فقط درباره بزرگی بحران حرف میزدند.
مردی که خلاف جهت ترس حرکت کرد
در همان روزها و در جادههایی که بیشتر مسیر فرار بودند، یک نفر درست در خلاف جهت همه حرکت میکرد. آن هم به سمت آتش. به سمت خط مقدم. به سمت جایی که دیگران از آن دور میشدند و او کسی نبود جز «حاج قاسم سلیمانی».برای بسیاری، داعش هیولایی بود که نمیشد متوقفش کرد. اما برای «حاج قاسم»، دشمنی بود که باید شناخته میشد، تحلیل میشد و شکست میخورد.روایتهای میدانی میگویند او در همان روزهای بحرانی، شخصاً برای بررسی وضعیت جبههها و شناخت دقیق آرایش دشمن وارد میدان شد.در زمانی که بسیاری از فرماندهان کیلومترها دورتر از خط نبرد تصمیم میگرفتند، او میدان را از نزدیک میدید.
نبردی که پیش از گلوله آغاز شد
حاج قاسم خوب میدانست سقوط شهرها، از فروپاشی روحیه آغاز میشود.در حقیقت، موصل پیش از آنکه با داعش سقوط کند، با ترس سقوط کرده بود. برای همین نخستین مأموریت او، فقط طراحی عملیات نبود. بازگرداندن اعتماد بود. بازگرداندن این باور که داعش شکستناپذیر نیست. او فرماندهی میکرد، اما بیش از آن امید میساخت.در روزهایی که بسیاری پایان را میدیدند، او هنوز از امکان پیروزی حرف میزد و همین نگاه، کمکم میدان را تغییر داد.
وقتی افسانه داعش شکست
به تدریج، نیروهای مردمی سازماندهی شدند. خطوط دفاعی شکل گرفت. سامرا حفظ شد. بغداد ایستاد و برای نخستین بار، ماشین پیشروی داعش متوقف شد.در روایتهای بعدی از اسیران داعش، نکتهای بارها تکرار شد. آنها از نامی حرف میزدند که در میان نیروهایشان شناخته شده بود. نام «سلیمانی».برخی اعتراف کردند که حضور «حاج قاسم» در جبههها، تصور شکستناپذیری داعش را ترک انداخته بود.ترسی که قرار بود در دل مردم عراق باشد، آرامآرام به اردوگاه داعش منتقل میشد.
از دفاع تا بازپسگیری
متوقف شدن داعش فقط آغاز ماجرا بود. جنگ از مرحله بقا وارد مرحله بازپسگیری شد. آمرلی آزاد شد. تکریت بازگشت. فلوجه آزاد شد و سرانجام موصل، همان شهری که نماد شکست شده بود، دوباره به عراق بازگشت.شهری که روزی آغاز سقوط به نظر میرسید، به نماد پایان خلافت داعش تبدیل شد.
حرف آخر ...
ابوبکر البغدادی رهبر تشکیلات تروریستی داعش روزی از بلندای مسجد النوری موصل ایستاد و گمان کرد تاریخ از آن پس به نام او ورق خواهد خورد. هزاران جنگجو زیر پرچمهای سیاه برایش هلهله میکردند و او خود را صاحب فردای منطقه میدانست. اما تاریخ، قضاوت دیگری داشت. امروز نه از آن خلافت خبری مانده، نه از آن ارتش، نه از آن پرچمها و نه حتی از مسجدی که از آنجا اعلام قدرت کرد. همه چیز فرو ریخت؛ درست همانطور که با خشونت ساخته شده بود.
اما در سوی دیگر ماجرا، نام مردی هنوز زنده است که آن روزها نه بر منبر قدرت ایستاد، نه ادعای خلافت کرد و نه برای خودش چیزی خواست. فقط جنگید تا مردم بمانند، شهرها بمانند و یک کشور فرو نریزد. شاید همین تفاوتِ میان ماندن و محو شدن باشد؛ بعضیها برای آنکه بزرگ شوند میجنگند و بعضیها آنقدر برای دیگران میجنگند که بزرگ میشوند. «حاج قاسم» نیز از دسته دوم بود.
داعش تا چند کیلومتری اربیل رسیده بود. فرماندهان از سقوط حرف میزدند، مردم از فرار و رسانهها از آخرین ساعات یک شهر. در همان روزهایی که همه چیز بوی شکست میداد، سردار «حاج قاسم سلیمانی» وارد میدان شد و با آرامشی که هیچ تناسبی با حجم بحران نداشت، معادلهای را تغییر داد که بسیاری آن را تمامشده میدانس…
شب، سنگینتر از همیشه بر بیروت افتاده بود. خبر شهادت عماد مغنیه هنوز در سینهها میسوخت و فرماندهان، میان اندوه و تردید، آینده را گم کرده بودند. همه از «بعد از عماد» حرف میزدند؛ از خلأیی که پرشدنی به نظر نمیرسید. تا اینکه «حاج قاسم» رسید و همهچیز را از نو معنا کرد.
شهید «حاج قاسم سلیمانی» چهار ماه پیش از شهادتش، در نامهای خطاب به فرمانده گردانهای قسام، از فلسطین به عنوان «نگین جهان اسلام» یاد کرد، دفاع از آن را مایه عزت و شرافت دانست و از آرزوی دیرینه خود برای شهادت در راه قدس نوشت؛ نامهای که امروز، پس از گذشت سالها، بیش از آنکه یک متن باشد، روایت یک عهد ا…