«حاج قاسم» و نقشه نجات اربیل

داعش تا چند کیلومتری اربیل رسیده بود. فرماندهان از سقوط حرف می‌زدند، مردم از فرار و رسانه‌ها از آخرین ساعات یک شهر. در همان روزهایی که همه چیز بوی شکست می‌داد، سردار «حاج قاسم سلیمانی» وارد میدان شد و با آرامشی که هیچ تناسبی با حجم بحران نداشت، معادله‌ای را تغییر داد که بسیاری آن را تمام‌شده می‌دانستند.
خبرگزاری فارس _ کرمان: بعضی آدم‌ها را باید در روزهای آرام شناخت. بعضی ها را در روزهای سخت. اما مردانی هم هستند که فقط در دل بحران معنا پیدا می‌کنند. تا وقتی همه چیز عادی است، شبیه دیگران‌اند. اما کافی است زمین زیر پای دیگران بلرزد. آن وقت تفاوتشان آشکار می‌شود.جایی که روایت‌ها از «احتمال سقوط» آغاز می‌شود و به «تصمیم برای ایستادن» می‌رسد و تابستان ۱۳۹۳، یکی از همان لحظه‌ها بود.

چند قدم تا سقوط

موصل سقوط کرده بود و موجی که از آن آغاز شد، بی‌وقفه به سمت شمال می‌آمد.روستاها یکی پس از دیگری خالی می‌شدند. خانه‌ها پشت سر گذاشته می‌شدند، بی‌آنکه کسی فرصت بازگشت داشته باشد.در جاده‌های منتهی به اربیل، خودروها در صف‌های طولانی ایستاده بودند.مسن ترها، از ترس می لرزیدند، کودکان گریه می کردند، مادران دست فرزندانشان را محکم گرفته بودند و پشت سرشان، سایه‌ای نزدیک می‌شد که نامش در همه‌جا تکرار می‌شد: داعش.شهر در اضطراب نفس می‌کشید و یک واژه در همه دهان‌ها مشترک بود: «سقوط».

مردی که واژه سقوط را قبول نداشت

در همان روزها، حاج قاسم وارد منطقه شد. نه با هیاهوی رسانه‌ای. نه با نمایش قدرت. بلکه با سکوتی آرام در دل طوفان.کسانی که او را در میدان دیده‌اند، یک جمله را بارها تکرار کرده‌اند: هرچه بحران بزرگ‌تر می‌شد، او آرام‌تر بود. انگار از دل آشوب، تصویری روشن‌تر از میدان می‌دید.برای بسیاری، داعش یک ارتش متوقف‌نشدنی بود. اما برای حاج قاسم، مسئله‌ای بود که باید حل می‌شد.

فرمانده‌ای که پیش از نبرد، دل‌ها را نگه می‌داشت

جنگ فقط در نقشه‌ها رقم نمی‌خورد. قبل از سقوط شهرها، دل‌ها سقوط می‌کنند و این خطرناک‌ترین لحظه یک میدان است.حاج قاسم این را بهتر از هر کسی می‌دانست. برای همین پیش از بازآرایی خطوط نبرد، روحیه‌ها را بازسازی کرد.او در میدان‌هایی بزرگ‌تر از اربیل جنگیده بود. سال‌ها در دل آتش ایستاده بود و حالا همان اطمینان را به دیگران منتقل می‌کرد.حضورش خودش یک پیام بود: هنوز چیزی تمام نشده است.

روایت‌های میدانی و ناگفته‌ها

در روایت‌های میدانی آن روزها آمده است، حاج قاسم با حدود ۵۰ تا ۷۰ نفر از نیروهایش در کنار نیروهای محلی در خطی ایستادند که اگر می‌شکست، جغرافیا معنای دیگری پیدا می‌کرد؛ خطی باریک میان سقوط و ایستادن، جایی که تصمیمات از گلوله سنگین‌تر بودند و هر لحظه‌اش می‌توانست سرنوشت یک منطقه را تغییر دهد.در همان میدان آتش، نبرد تنها با نقشه پیش نمی‌رفت. در یکی از درگیری‌ها، دو تن از نیروهای آرپی‌جی‌زن ایرانی به شهادت رسیدند؛ مردانی که پیش از آنکه نامشان در رسانه‌ها شنیده شود، در سکوت میدان وزن سنگین‌ترین لحظه‌های جنگ را بر دوش کشیدند و ردشان در خاک، به بخشی از مقاومت تبدیل شد.در روایتی دیگر از همان روزها آمده است که حاج قاسم در مقطعی با پرواز بر فراز خطوط درگیری، وضعیت میدان و آرایش دشمن را از بالا بررسی کرد؛ نگاهی کوتاه اما دقیق، از آسمانی که زمین زیر پایش در آستانه تغییر بود.و در سوی دیگر این میدان، روایت‌هایی از اسیران داعشی باقی مانده است؛ صداهایی از دل ترس. برخی از آنان اعتراف کردند در لحظات پیشروی، شنیدن نام سلیمانی کافی بود تا در ذهنشان تردید شکل بگیرد، موج حمله‌شان فروبپاشد و عقب‌نشینی کنند.

شبی که معادله تغییر کرد

نقشه‌ها روی میز باز شد، محورها بررسی و نیروها جابه‌جا شدند.و آرام‌آرام اتفاقی رخ داد که بسیاری انتظارش را نداشتند. سرعت داعش متوقف شد. خطوط پیشروی شکست و شهری که همه از سقوطش حرف می‌زدند، ایستاد.این فقط یک پیروزی نظامی نبود. پیروزی نگاه بر ترس بود. پیروزی اراده بر وحشت بود. پیروزی فرمانده‌ای بود که حاضر نبود شکست را پیش از نبرد بپذیرد.

حرف آخر ...

شاید راز حاج قاسم همین بود. او در میدان‌هایی بزرگ‌تر از جنگ می‌جنگید.دیگران تانک‌ها را می‌دیدند. او امید را می‌دید. دیگران از سقوط حرف می‌زدند. او از ایستادن. دیگران پایان را می‌دیدند. او آغاز را.و شاید به همین دلیل است که نام «حاج قاسم» فقط با پیروزی گره نخورده است. با یک حقیقت بزرگ‌تر گره خورده است: اینکه در لحظه‌ای که همه باور می‌کنند دیگر راهی باقی نمانده، او تازه دنبال راه می‌گردد. و اربیل، فقط یکی از همان لحظات بود.
سال‌ها بعد، داعش در تاریخ دفن شد؛ اما نام مردی که مقابل آن ایستاد، از حافظه مردم پاک نشد. شاید راز ماندگاری «حاج قاسم» همین باشد؛ او فقط شهرها را نجات نمی‌داد، امید را نجات می‌داد. فقط خطوط نبرد را ترمیم نمی‌کرد، دل‌های شکسته را سرپا می‌کرد. و هر جا همه از پایان حرف می‌زدند، او از آغاز سخن می‌گفت. اربیل فقط یک شهر نبود؛ شاهدی بود بر این حقیقت که گاهی سرنوشت یک ملت، به قامت مردی گره می‌خورد که بلد است در اوج هراس، امید را فرماندهی کند.داعش امروز فقط یک خاطره شکست‌خورده است؛ اما نام «حاج قاسم» هنوز همان کاری را می‌کند که آن روز در اربیل کرد؛ یادآوری می‌کند که تاریخ را همیشه قدرتمندترین‌ها نمی‌نویسند، ایستاده‌ترین‌ها می‌نویسند.

شبی که «حاج قاسم» نگذاشت حزب‌الله یتیم شود

شب، سنگین‌تر از همیشه بر بیروت افتاده بود. خبر شهادت عماد مغنیه هنوز در سینه‌ها می‌سوخت و فرماندهان، میان اندوه و تردید، آینده را گم کرده بودند. همه از «بعد از عماد» حرف می‌زدند؛ از خلأیی که پرشدنی به نظر نمی‌رسید. تا اینکه «حاج قاسم» رسید و همه‌چیز را از نو معنا کرد.

نمایش گزارش

نامه‌ای که «حاج قاسم» برای قدس نوشت

شهید «حاج قاسم سلیمانی» چهار ماه پیش از شهادتش، در نامه‌ای خطاب به فرمانده گردان‌های قسام، از فلسطین به عنوان «نگین جهان اسلام» یاد کرد، دفاع از آن را مایه عزت و شرافت دانست و از آرزوی دیرینه خود برای شهادت در راه قدس نوشت؛ نامه‌ای که امروز، پس از گذشت سال‌ها، بیش از آنکه یک متن باشد، روایت یک عهد ا…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

۷۰ روز تا مرگ؛ روایت حاج قاسم و نجات آمرلی

در روزهایی که داعش حلقه محاصره را هر روز تنگ‌تر می‌کرد، آب و غذا رو به پایان بود و هزاران نفر از ساکنان آمرلی خود را در آستانه یک قتل‌عام بزرگ می‌دیدند، شهید حاج قاسم سلیمانی با حضور در میدان و نقش‌آفرینی در طراحی و هماهنگی عملیات شکست حصر، به بخشی از روایتی تبدیل شد که بعدها از آن به عنوان یکی از ن…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

12:55 - 24 خرداد 1405
محور مقاومت
استان ها
کرمان




3 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌سعید ..‌
@Saeed324 خرداد 1405
در پاسخ به
خانواده بارزانی که امروز هم دست اسراییل هستند و اقلیم را مبدل به پایگاه دشمنان ملت ایران کردند ، آن روزها را فراموش کردند

@user170910052741738698224 خرداد 1405
در پاسخ به
ای حاج قاسم! تو شهید شدی و هنوز هم میتونی روی این دنیا اثر گذار باشی. حتی اثر فیزیکی.لطفا به ما کمک کن که بمب اتم بسازیم و دشمنان رو شکست بدیم.

@Darolzekr24 خرداد 1405
در پاسخ به
روح شهید حاج قاسم و همه شهدای جنگ در جوار حضرت زهرا و شهدای کربلا باشد ان‌شاءالله