شرط اعزامی که توسط حضرت زینب (س) عملی شد

مدافع حرم زنجانی می‌گوید برای اعزام مجدد به سوریه همسرم شرط کرد او را به سفر زیارتی ببرم سفری که در آن شرایط جنگی تقریبا محال بود، اما گویا حضرت زینب (س) خود واسطه شده بود.
گروه استان‌ها زنجان _ گاهی که به یاد مدافعان حرم می‌افتم، قلبم می‌لرزد نه به خاطر گلوله‌ها یا خطرهایی که از سر گذراندند، بلکه به خاطر دل‌هایی که هر روز با ترس، دلتنگی و امید، ایستادگی می‌کردند. آن‌ها هر لحظه می‌دانستند ممکن است فردا نباشند، اما با چشمانی پر از ایمان و عشقی بی‌پایان به اهل بیت(ع)، دوباره برای دفاع از حرم ادامه می‌دادند.وقتی از مدافعان حرم می‌‍‌خواهی از خودشان بگویند، سکوت را ترجیح می‌دهند؛ دلشان نمی‌خواهد اسمی از آنها باشد همین کوچک‌ترین حرکت‌ها، قلبشان را پر از آرامش می‌کند و حس می‌کنی جنگیدن برایشان فقط دفاع از حرم نبود، بلکه دفاع از انسانیت بود، آن‌ها دنبال اسم و نشان نبودند. حتی وقتی برخی از آن‌ها زخمی یا بیمار می‌شدند، باز هم به خط برمی‌گشتند، باز هم در خرابه‌ها می‌ایستادند و باز هم لبخند می‌زدند.نه کسی آن‌ها را می‌شناسد، نه آنچه کردند را ثبت می‌کنند. شاید یکی از آدم‌هایی باشند که در بین ما زندگی می‌کنند، همکارمان هستند و یا در تاکسی کنار دستت نشسته‌اند.یکی از آنها را خوب می‌شناسم می‌دانم مدافع حرم است اما هیچ کجا از این موضوع حرفی نمی‌زند و نمی‌خواهد از آن روزها بگوید، اما حریف سماجت من نمی‌شود، می‌گوید خود را مدافع حرم نمی‌داند اما بارها لطف حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را به عینه دیده است.

شرط عجیب همسر مدافع حرم و اجابت توسط حضرت زینب (س)

از او می‌خواهم خاطره‌ای برایم بگوید، اینگونه شروع می‌کند: «من در حدی نیستم که خود را مدافع حرم بنامم اما سعادت داشتم چند صباحی همراه آنها باشم اما یادم هست در ایام میلاد حضرت رقیه(س) دلم می‌خواست دوباره اعزام شوم اما همسرم گفت: «اگر این بار بروی، من هم باید بیایم» به او گفتم وضعیت آنجا جنگی است، نمی‌توانم تو را با خودم ببرم اما او جدی بود و سر شرطش محکم! مانده بودم چه کنم و گیج شده بودم که متوسل شدم به خانم زینب کبری (س) و راه چاره را از او خواستم چند روزی که گذشت یکی از دوستان به من گفتن آماده سفر باش فکر کردم وقت اعزام است، اما او گفت این بار با همسرت و برای یک سفر زیارتی.هاج و واج مانده بودم انگار خود خانم واسطه شده بود، به خانه که آمدم همسرم از چهره بشاش من حدس زد و گفت عازم شدیم؟ و من از عنایت خانم حضرت زینب (س) برای تحقق رویایم گفتم و او هم زد زیر گریه، بلیط گرفتیم و راهی سوریه شدیم و در آنجا خدمت حضرت رقیه(س) رسیدیم، حسش را نمی‌شود با کلمات گفت، فقط قلبت می‌فهمد.یاد آن روزها بخیر عید نوروز و ایام میلاد حضرت رقیه (س) بود و در بهترین شرایط زیارت کردیم. وقتی از سفر بازگشتیم از همسرم رضایت گرفتم اما مدتی بود هر چقدر تلاش می‌کردم سفر برایم محقق نمی‌شد. البته این امر تنها برای من نبود،خیلی از بچه‌های مدافع حرم از این تجربیات داشتند.
یک شب در خواب دیدم در فضایی زیبا جمعی نشسته بودند و کسی دستم را گرفت و در بین آن جمع گفت بیا تو را پیش فرمانده ببرم. وقتی فرمانده برگشت، فهمیدم شهید«محمدحسین محمدخانی» است، همان که در منطقه معروف به عمار حلب بود و حاج‌قاسم خیلی به او اعتماد داشت. در خواب مرا در آغوش گرفت و من لب به گلایه گشودم و گفتم نمی‌گذارند من عازم شوم که با آرامش گفت: «نگران نباش، ادامه بده.»، کنار دستش مردی بود با دفتری در دست، گفت اسم مرا هم در آن دفتر بنویسند و او از جاماندگان است، مدت گذشت و گره‌ها باز شد و من بار دیگر برای دفاع از حرم عمه سادات به منطقه اعزام شدم.
لحظه‌ای سکوت می‌کند و به فکر فرو می‌رود از او می‌پرسم چه شد در ادامه، می‌گوید: از مظلومیت بچه‌های مدافع حرم دل آدم می‌سوزد وقتی فکر می‌کنم چه آن‌هایی که شهید شدند، چه جانبازان شیمیایی و چه کسانی که هنوز زنده‌اند و با درد و مشکلات فراوان زندگی می‌کنند، چقدر مظلوم هستند، غم عجیبی سراغم می‌آید.آنجا، علاوه بر مبارزه با تکفیری‌ها، بچه‌ها از خودشان می‌گذشتند. روزه می‌گرفتند، دو نفر یک غذا را تقسیم می‌کردند، میوه‌ها را برای کودکان و خانواده‌های آواره پس‌انداز می‌کردند ساختمان‌های مخروبه محل زندگی زن و بچه‌های تنها بود، اما بچه‌های ما حتی پیش آنها نیز دست‌خالی نمی‌آمدند.به یاد دارم خانواده‌هایی که بیشترشان تمام اعضایشان شهید شده بود و چند بچه کوچک تنها مانده بودتد، بچه‌های مدافع حرم نه‌تنها جنگیدند، بلکه با تمام وجود از این کودکان، از مردم، از حرم‌های اهل‌بیت دفاع کردند. حتی وقتی خودشان خسته، گرسنه و بیمار بودند، باز هم دست از کمک‌کردن برنمی‌داشتند.آن‌ها از خود گذشتند درحالی‌که دنبال اسم و نشانی نبودند، فقط اسلام و اهل‌بیت(ع) را می‌دیدند و مظلومانه ایستادند. قبل از اینکه رهبر انقلاب حمایت آشکار کند، همه این‌ها بی‌سروصدا انجام می‌شد. هنوز هم کسانی هستند که با عوارض جسمی و روحی ادامه می‌دهند و آرام و مظلومانه مسیرشان را طی می‌کنند بی‌صدا، با عشق و وفاداری.
گاهی که فکر می‌کنم، بغض در گلویم می‌نشیند که چه کسانی این مسیر را طی کردند، چه سختی‌ها که کشیدند، چه دلتنگی‌ها، چه شب‌هایی که به یاد خانواده و وطنشان اشک ریختند و باز صبح‌ها با همان چشم‌های پر از خستگی و درد، بلند شدند و جنگیدند. این‌ها برای من همیشه الهام‌بخش بوده‌ و هست.صدایش هنوز غم دارد همراه با چاشنی امید و انگار راه را پیدا کرده و دیگر فرقی ندارد در زنجان باشد، یا حلب یا بغداد، راه مشخص است و مقصد معین، خدمت به خلق خدا...#زنجان#مدافع_حرم#حضرت_زینب(س)#دفاع
09:15 - 6 آبان 1404
حماسه و مقاومت
استان ها
زنجان