تصرف معادن طلای متعلق به سرخپوستان توسط ارتش آمریکا
خبرگزاری فارس: ارتش آمریکا به منظور بهرهبرداری از معادن طلای متعلق به سرخپوستان، این مناطق را به تصرف خود در آورد.
به گزارش فارس، نسل کشی سرخ پوستان و مالکان اصلی سرزمین آمریکا از جمله داستانهای دردناک و البته مهجور تاریخ است. این اتفاق که از آن بعنوان بزرگترین و طولانی ترین نسل کشی تاریخ یاد میشود منجر به کشتار وسیع سرخ پوستان و جایگزینی مهاجمین سفید پوست در این سرزمین ها شده است. در این اتفاق، سفیدها مردان متمدنی تصویر می شوند که قرار است وحشیهای سرخ پوست و بیخبر از همه جا را رام کرده و به آنها تمدن یاد دهند که گاهی هم به دلیل حمله آنها به سفیدپوستان متمدن آنها ناگزیر می شوند از خودشان دفاع کنند. این تمام داستانی است که ما از این اتفاق مهم تاریخ سراغ داریم.به هر حال خبرگزاری فارس بر آن است تا با پرداختن به این اتفاق تاریخی آن را از مهجوریت خارج نماید.اثر زیر کتاب «فاجعه سرخ پوستان آمریکا» یا «دلم را به خاک بسپار» نوشته دی براون و ترجمه محمد قاضی است که انتشارات خوارزمی آن را منتشر کرده است و خبرگزاری فارس آن را بصورت سلسلهوار منتشر میکند.* عصبانیت سرخپوستان از لشکرکشی ارتش به سرزمینشان
ساویل به اعتراض ایشان گوش نداد و فردای آن روز، صبح کسان خود را به کار واداشت تا گودالی برای فرور کردن چوب پرچم بکنند. چند دقیقه بعد، دستهای از جنگجویان با تبر رسیدند و چوب پرچم را تکه تکه بریدند. ساویل به ایشان امر کرد که از این کار دست بردارند ولی آنها به حرفش گوش ندادند. آنگاه عامل یکراست به دفتر سرخ میغ رفت و از او خواهش کرد که مانع مزاحمت جنگجویانش بشود. سرخ میغ امتناع ورزید، چون می دانست که غرض جنگجویان فقط ابراز ناخشوندی از لشکر کشی کاستر و بلک هیلز است. ساویل که عصبانی شده بود به یکی از کارگردانش دستور داد فورا با اسب در دژ رابینسن برود و یک گروهان سوار کمک بگیرد. وقتی سرخپوستان سوار را دیدند که به سمت دژ اسب میتاخت به منظور ماموریت او پی بردند. فورا به سمت ارودگاه خود دویدندف اسلحه برداشتند صورت خود را برای جنگ رنگ کردند و آماده مقابله شدند. واحد نظامی که به کمک آمد فقط سی و شش سرباز بود که ستوانی فرماندهی آن را بر عهده داشت. جنگجویان ایشان را محاصره کردند، چندین تیر به هوا خالی کردند و نعرههای جنگی کشیدند. ستوان امت کراوفورد خونسردی خود را حفظ کرد و از ورای ابری انبوه از گرد و غبار که جنگجویان با حرکات مبارزه جویانه خود بلند کرده بودند سربازانش را به طرف ساختمانهای پاسگاه پیش برد. در آن دم، چند نفر از جنگجویان جوان به سربازان بسیار نزدیک شدند، چندان که کفل اسبهایشان بهم ساییده میشد، و معلوم بود که میخواهند حادثهای بینگیزند.
گردی از دور برخاست، ولی این بار سربازان سوار نبودند که به کمک ستوان کراوفورد میآمدند، بلکه گروهی از جنگجویان سیوکس بودند که به فرماندهی جوانترسان ازاسب خود پسر پیرمرد ترسان از اسب خود از قرارگاه آمدند. این عده سدی را که از جنگجویان جوان تشکیل شده بود شکستند، دور سربازان را گرفتند و ایشان را صحیح و سالم تا نردههای جلو دژ بازگرداندند. سرخپوستان مبارزه جو آنقدر عصبانی بودند که خواستند پاسگاه را آتش بزنند ولی مداخله مجدانه سرخ سگ و پیرمرد ترسان از اسب خود به تحریکات خصمانه ایشان خاتمه داد. در بهار 1875 داستانهای افسانهوار کشف طلا در بلک هیلز صدها ماجراجو را به آن دیار کشانده بود. این عده همه از رودخانه میسوری بالا میآمدند واز جاده دزدان میگذشتند. ارتش سربازانی برای متوقف ساختن موج جویندگان طلا فرستاد، و بعضی از ایشان را به طرف مرز راند ولی هیچ گونه اقدام قضایی علیه ایشان به عمل نیامد؛ به همین جهت چندان طول نکشید که بازگشتند و مدعی حقوق مالکیت شدند. ژنرال کروک (که سرخپوستان چمنزار او را سه ستاره نام داده بودند و برادرانشان گرگ خاکستری به قصد اکتشاف در سراسر بلک هیلز به راه افتاد و بیش از هزار جوینده طلا کشف کرد. سه ستاره به ایشان اعلام کرد که قانون را نقض کردهاند و آن را امر به خروج از ولایت داد ولی اقدامی برای تضمین اجرای اوامر خود به عمل نیاورد.
سرخ میغ و دم خال خالی که از جنون جویندگان طلا و از مسامحه کاری ارتش در وظیفه حمایت از سرزمینشان سخت نگران شده بودند اعتراضهای شدیدی خطاب صاحب منصبان عالیرتبه دولت در واشینگتن نوشتند پدر همه به جای هر گونه جواب مساعدی به ایشان خبر داد که به زودی هیئتی به منظور مذاکره با سیوکسها و راضی کردن ایشان به انصراف از سرزمین بلک هیلز خواهد فرستاد. به عبارت روشنتر، هنگام آن رسیده بود که باز قسمتی از سرزمینی را که برای همیشه به ملکیت سرخپوستان شناخته شده بود از ایشان بگیرند. کمیسیون با هیئت اعزامی طبق معمول از سیاستمداران مبلغان مذهبی، سوداگران و افسران تشکیل شده بود. ریاست هیئت با سناتور ویلیام ب. آلیسون سناتور آیووا بود. نماینده عمده مذهبی نیز پدر روحانی ساموئل د. هینمن بود که مدت پیش میکوشید مسیحیت را جانشین دین و آیین سرخپوستان سانتی کند. ژنرال آلفردتری نماینده ارتش بود. جان کالینز سوداگر دژ لارامی از منافع سوداگران دفاع میکرد.
برای اطمینان از حضور سرخپوستانی که در خارج از قرار گاه میزیستند قاصدانی مامور شدند تا نشسته گاو و دیوانه اسب و دیگر روسای وحشی را به حضور در شورا دعوت کنند. دورگهای به اسم لویی ریچارد نامه دولت را برای نشسته گاو برد و آن را برای او خواند. رئیس سرخپوست به قاصد چنین جواب داد: من میخواهم که تو بروی و به پدر همه بگویی که نشسته گاو حاضر نیست حتی یا وجب از سرزمین وطنش را به دولت بفروشد. آنگاه یک مشت خاک برداشت و به گفته افزود: حتی این قدر را! دیوانه اسب نیز با فروش سرزمین سیوکسها به خصوص بلک هیلز مخالفت کرد. او نیز دعوت شورا را رد کرد ولی بزرگ مرد کوچک را فرستاد تا به عنوان ناظر اوگلالا های آزاد به مذاکرات شورا گوش بدهد. اگر نمایندگان امیدوار بودند که ملاقاتی مسالمت آمیز با عدهای از روسای خوش برخورد خواهند کرد و با بهایی مناسب قرار دادی با ایشان خواهند بست خیلی زود از اشتباه درآمدند زیرا حیرت و سرخوردگی شدیدی در انتظارشان بود. توضیح آنکه وقتی نمایندگان به میعادگاه واقع بر ساحل وایت ریور بین مناطق نفوذ سرخ میغ و دم خال خالی رسیدند دشتهای آن حول و حوش تا شعاع چندین کیلومتر پوشیده از چادرهای قبیلهای سیوکس و رمههای عظیم اسبان بود. از میسوری در مشرق تا منطقه بیگورن در مغرب، همه طوایف سیوکس و عده زیادی از دوستان ایشان یعنی شه ین ها و آراپاهو ها جمعا بیش از بیست هزار سرخپوست در آنجا گرد آمده بودند.
نادر بودند کسانی که نسخهای قرار داد 1868 را دیده بودند لیک بسیار بودند کسانی که معنای یکی از مواد آن سند مقدس را میدانستند هیچ قراردادی که هدف آن واگذاری هر قسمتی از قرارگاه مشروحه در این سند باشد قوت و اعتبار قانونی نخواهد داشت... مگر اینکه به امضای سه چهارم کلیه سرخپوستان ذکور و بالغ ساکن قرار گاه مزبور یاکسانی که در آن ذینفعاند رسیده باشد. ولو اینکه نمایندگان موفق می شدند اینکه نمایندگان موفق میشدند هر یک از روسای حاضر در مجلس شورا را مرعوب کنند یا بخرند باز نمیتوانستند بجز ده دوازده امضا جمع کنند؛ حال آنکه هزاران جنگجوی خشمناک و مسلح و مصمم به دفاع از هر وجب خاک و هر شاخه علف سرزمینشان در آنجا ایستاده بودند. * به هیچ قیمتی نباید ولایت را فروخت
در 25 سپتامبر 1875 هیئت در سایه چادر بزرگ قیر اندودی که در کنار تک سپیداری افراشته شده بود، تشکیل جلسه داد. نمایندگان روبروی سرخپوستانی که از دور باهیجانی تب آلود و ولو میخوردند بر صندلیهایی نشستند دستهای مرک از یکصد و بیست سوار که بر اسبان سفید و شکیلی سوار بودند از دژ رابینسون آمدند و در پشت چادر قیر اندود به صف ایستادند دم خال خالی با درشکهای متعلق به بخش، راه از قرار گاه تا محل شورا را طی کرده بود ولی سرخ میغ اعلام کرده بود که نخواهد آمد. عدهای از روسای نیز بی آنکه شتاب کنند به طرف چادر به راه افتادند. ناگهان ابری از گرد و غبار بر فراز تپهای به هوا بلند شد و دیری نگذشت که دیدند یک عده سرخپوست به تاخت به سمت چادر شورا میآیند. جنگجویان بدند که لباس رزم به تن کرده بودند. وقتی نزدیک شدند حلقه وار باز شدند، سپس در حالی که فریاد هو! هو! میکشیدند چندین تیر به هوا خالی کردند. پس از آن به حال یورغه آمدند و در پشت نظامیان سوار به صف ایستادند. در خلال این اوقات، دسته دیگری از سرخپوستان نزدیک شده بودن، و بدین ترتیب قبیله قبیله آمدند تا عاقبت حلقه وسیعی مرک از هزاران سرخپوست چادر شورا را در میان گرفتند. سرانجام، تنها روسا پیش آمدند و خوشحال بودند از اینکه توانستهاند نمایشی چشمگیر از قدرت خود به رخ نمایندگان بکشند که ایشان را به تفکر وادارد اینان نیز به شکل نیم دایره رو بر روی سفید پوستان نشستند.
نمایندگان اندک عصبانی به نظر میرسیدند و به ظاهر بیتاب بودند که هرچه زودتر بشوند و ببینند سرخپوستان راجع به بلک هیلز چه حرفی دارند .
در ظرف همان چند روزی که نمایندگان در دژ رابینسن گذرانده و مزه دهان سرخپوستان را چشیده بودند به بیهودگی ماموریت خود که خرید کوهها بود، پی برده بودند، بدین جهت اکنون ترجیح میدادند که درباره معامله بر سر معدنها صحبت بکنند. این بود که وقتی سناتور آلیسون نخستین بار شروع به صحبت کرد چنین گفت: ما میخواستیم از شما خواهش کنیم که اکر حاضرید مادام که طلا یا هر فلز معدنی دیگری به دست میآید به ملت ما حق حفاری و استخراج آن فلزات را در کوههای بلک هیلز بدهید با هم معامله کنیم. ما به ازای این امتیاز بهای عادلانه و منصفانهای با پول نقد به شما میپردازیم. وقتی طلا یا هر فلز قیمتی دیگری به تمامی از این خاک استخراج شد این ولایت بار دیگر به خود شما تعلق پیدا خواهد کرد و شما خواهید توانست هر طور که دلخواهتان است از آن استفاده کنید. دم خال خالی این پیشنهاد را شوخی مضحکی تلقی کرد و خندید. آیا منظور نماینده اعزامی این بود که سرزمین بلک هیلز را برای مدت معینی به سفید پوستان به امانت بدهند؟ پس او هم به نوبه خود از سناتور آلیسن خواهد خواست در صورت امکان و با شرایط مشابه یک گاری با قاطرهایش را به امانت بدهد.
سناتور آلیسن چنین به سخن ادامه داد: برای دولت ما بسیار مشکل است که سفید پوستان را از حول و حوش این کوهنها دور نگاه دارد. هر تلاشی در این زمینه، هم برای شما و هم برای دولت دردسرهای ناگواری ایجاد خواهد کرد زیرا سفید پوستان بسیار پیش از آن هستند که بشود جلوشان را گرفت و همه هم میخواهند به بلک هیلز بیایند و جهل و بی خبری آلیسن از احساساتی که سرخپوستان چمنزاران را به ولایت پاودر ریور پیوند میداد از جمله بعدی او آشکار شد: ولایت دیگری نیز در آن دورها در سمت مغرب هست که شما دوست دارید در سر تا سر آن بگردید و شکار کنید، همان ولایت که تا قله کوها بیگورن گسترده است و هنوز به ما تسلیم نشده است... به نظر نمیآید که آن ولایت چندان ارزشی برای شما داشته باشد و به درد شما بخورد. بدین جهت ملت ما فکر میکند که میتواند قسمتی از آن را که من برای شما شرح دادم مورد بهره برداری قرار دهد. در همان حین که درخواست غیر قابل تصور سناتور آلیسن برای سرخپوستان ترجمه میشد سرخ سگ با پیامی از جانب سرخ میغ از گرد راه رسید رئیس طایفه اوگلالا که احتمالا حرص و طمع نمایندگان اعزامی را پیش بینی کرده بود درخواست یک هفته مهلت نموده بود تا تیرهای مختلف قبایل وقت به ولایت خود را به شور و بحث بگذارند. نمایندگان این درخواست را مورد مطالعه قرار دادند و عاقبت سه روز به سرخپوستان مهلت دادند تا شورای خود را تشکیل دهند. در ضمن اعلام کرندکه روز 23 سپتامبر منتظر جواب قطعی روسا خواهند بود.
فکررها کردن آخرین سرزمین وسیع و آخرین شکارگاه پر بر کشان چندان در نظر روسا مضحک و غیر عملی آمد که هیچ یک از ایشان حاضر نشد درباره این مسئله بحثی پیش بیاید. یا این همه موضوع رابه نحوی بسیار جدی مطرح کردند. بعضی اظهار نظر کردند که اگر به راستی دولت ایالات متحد به هیچ وجه قصد ندارد قرارداد را محترم بشمارد و اشغالگران سفید پوست را از ولایت ایشان بیرون براند شاید بهتر باشد سرخپوستان مبلغ بسیار هنگفتی ازبابت فلز زرد رنگی که از کوههای آن استخراج میشود مطالبه کنند. برخی نیز تاکید کردند که به هیچ قیمتی نباید ولایت را فروخت. بلک هیلز به سرخپوستان تعلق دارد و اگر سربازان حاضر نشوند جویندگان طلا را از ولایت بیرون کنند، جنگجویان سرخپوست خود باید این کار را بکنند. در 23 سپتامبر، نمایندگان اعزامی در معیت سواران مشایعی که این بار تعدادشان بیشتر بود از دژ رابینسن با کجاوه حرکت کردند و بار دیگر به مقصد چادر شوار آمدند. سرخ میغ نیز به میعادگاه آمده بود. وقتی چشمش به آن همه سرباز افتاد سخت اعتراض کرد. درست در همان موقع که آماده شده بود تا نطق مقدماتی خود را در حضور نمایندگان مجتمع در شورا ایراد کند ناگهان سر و صدایی از دور برخواست؛ در حدود سیصد تن از جنگجویان اوگلالا که از بادورد ریور آمده بودند به تاخت و در حالی که به هوا تیر اندازی میکردند از تپه به زیر میآمدند و بعضی نیز آواز مخصوص سیوکسها را میخواندند: و هر کس بخواهد به آن دست بزند صدای تفنگ مرا خواهد شنید.
سرخپوستی که سوار بر اسبی خاکستری بود از میان صف جنگجویانی که به دور چادر قیراندود شورا حلقه زده بودند راهی برای خود گشود و پیش رفت. این مرد نماینده «دیوانه است» بود و «بزرگ مرد کوچک» نام داشت، جامه رزم به تن کرده بود و دو هفتتیر به کمر داشت. همینکه به جلو چادر رسید فریاد برآورد: «من هر رئیسی را که بخواهد درباره فروش «بلک هیلز» حرف بزند خواهم کشت؟!» و اسب خود را در فضای خالی بین نمایندگان و رؤسای سرخپوست به جولان در آورد.«جوان ترسان از اسب خود» و گروهی از سیوکسهای مامور انتظامات فورا دور «بزرگ مرد کوچک» را گرفتند و او را از آنجا دور کردند. با اینهمه نمایندگان اعزامی حدس زدند که آن مرد احساسات و منویات اغلب جنگجویان حاضر در مجلس را بیان کرده است. ژنرال «تری» به یاران خود پیشنهاد کرد که دوباره سوار کجاوهها بشوند و به دژ «رابینسن» برگردند، چون در آنجا از تامین بیشتری برخوردار خواهند بود.* هشدار سفیدپوستان به سرخپوستان: فروش معادن طلا اجباری استپس از آنکه چند روز مهلت به سرخپوستان داده شد تا آرامش خود را بازیابند، نمایندگان ترتیب ملاقاتی به بیست تن از رؤسا در ساختمان ستاد نظامی بخش «سرخ میغ» دادند. طی سه روز مذاکره، روسا صریح و روشن به نمایندگان اعزامی «پدر همه» فهماندند که «بلک هیلز» ولو فروشی باشد ارزان فروخته نخواهد شد. «دم خال خالی» آخر عنان شکیبایی از دست داد و به لحنی خشک به نمایندگان گفت که اگر پیشنهادی دارند بطور صریح و کتبی عرضه کنند.
پیشنهاد عبارت بود از سالانه چهارصد هزار دلار بابت حق استخراج معادن، و اگر سیوکسها بطور دایم مایل به فروش کوههای «بلک هیلز» باشند شش میلیون دلار در پانزده قسط سالانه به ایشان پرداخت میشود. (در واقع این مبلغ بسیار ناچیز بود، زیرا تنها یک معدن «بلک هیلز» در سال یکصد و پنجاه میلیون طلا بهره میداد.»«سرخ میغ» در جلسه آخر حاضر نشد و اختیار صحبت را به «دم خال خالی» داد تا از جانب همه سیوکسها حرف بزند. «دم خالخالی» هر دو پیشنهاد را به سختی رد کرد و گفت که «بلک هیلز»نه فروشی است و نه اجارهای.نمایندگان ساز سفر کردند، به واشنگتن باز آمدند، گزارش شکست خود را در مذاکرات دادند و به کنگره پیشنهاد کردند که «بر مبلغ پیشنهادی بیفزاید و رقم ثابت و عادلانهای به ازای کوهها به سرخپوستان اختصاص دهند.» در ضمن به سرخپوستان بگویند که این رقم قطعی و نهایی است و فروش «بلک هیلز» هم اجباری.بر اثر این پیشنهاد بود که یک سلسله عملیات پیدرپی شروع شد و نتیجه آن وارد آمدن بزرگترین شکست به ارتش ایالات متحد بود که طی تمام جنگهای خود با سرخپوستان نظیر آن را متحمل نشده بود، و سرانجام به آنها منجر شدند که آزادی سرخپوستان چمنزارنشین شمال را برای همیشه لغو کردند.
در ۹ نوامبر ۱۸۷۵، «ا.ت.ونکینز» بازرس ویژه دفتر امور سرخپوستان به متصدی اداره مزبور خاطرنشان ساخت که سرخپوستان چمنزاران ساکن خارج از محوطه قرارگاهها همه از رفاه و غذای کافی برخوردارند و همه مسلحند و رفتاری خودسرانه و تفرعنآمیز دارند و با این رویه تهدیدی برای «نظام قراگاهی» محسوب می شوند. بازرس «وتکینزن توصیه کرد که برای مطیع ساختن این «وحشیان» از قوای نظامی استفاده شود و این کار را هرچه زودتر و «همین زمستان بکنند و آنان را به ضرب شلاق بر سر جای خود بنشانند».در ۲۲ نوامبر ۱۸۷۵، «و. و. بلکناپ» وزیر جنگ، نگرانی خود را از اغتشاشاتی که مدعی بود در «بلک هیلز» روی داده است بیان کرد و گفت که رفع آن ممکن نیست مگر اینکه «کاری بکنند که مالکیت آن قسمت از کشور را برای دولت احراز نمایند تا مهاجرت سفیدپوستانی که بر اثر گزارشهای منتشر شده درباره رگههای گرانبهای طلا به آن سرزمین جذب میشوند، امکانپذیر گردد».در ۳ دسامبر ۱۸۷۵، «ادوارد پ. اسمیت» متصدی دفتر امور سرخپوستان به عاملان قرارگاهها زندگی میکنند اخطار کنند. حداکثر تا ۳۱ ژانویه ۱۸۷۶ خود را به دفتر بخشهای مربوط معرفی نمایند و بخصوص به ایشان بگویند که در صورت تخلف از دستور «قوای نظامی اعزام خواهند شد تا ایشان را به اطاعت وا دارند».
در اول فوریه ۱۸۷۶، وزیر کشور به وزیر جنگ تذکر داد که مهلت اعطایی به «سرخپوستان خصم» برای حاضر شدن در بخشهای مربوط سپری شده است و لازم است به فرماندهان نظامی دستور دهند هر اقدامی که در این گونه موارد مقتضی میدانند بعمل آورند.در ۷ فوریه ۱۸۷۶، وزیر جنگ به ژنرال شریدان فرمانده لشکر میسوری اجازه داد تا عملیات نظامی علیه «سیوکسهای خصم»از جمله طوایف تحت ریاست «نشسته گاو» و «دیوانه اسب» را شروع کند.در ۸ فوریه ۱۸۷۶، ژنرال شریدان به ژنرال «کروک» و ژنرال «تری» دستور داد تا خود را برای آغاز عملیات نظامی در سمت مسیرهای فوقانی رودخانههای «پاودر» و «تانگ» و «روزباد» و «بیگورن» که «محل تردد «دیوانه اسب» و یاران او است آماده کنند.»
همینکه این زمینهچینی دولتی پا گرفت و به مرحله عمل درآمد نیرویی کور و بیرحم و غیرقابل کنترل بوجود آمد. وقتی اصدان در آخر ماه دسامبر از بخشها براه افتادند تا به رؤسایی که در خارج از قرارگاهها میزیستند اکیدا توصیه کنند که بیایند و خود را معرفی کنند چمنزاران شمال را قشر ضخیمی از برف پوشانده بود. بوران و برف و سرمای شدید کار را بر بعضی از قاصدان مشکل کرد، چنانکه نتوانستند در مهلت مقرر ۳۱ ژانویه به بخشها بازگردند. قابل تصور نبود که بتوان زنان و کودکان را سوار بر اسب یا برگاریها حرکت داد و بر فرض که هزار نفری از «سرخپوستان خصم» میتوانستند خود را به بخشها برسانند به محض رسیدن از گرسنگی میمردند. در واقع در پایان آن زمستان آذوقه و خواربار در قرارگاهها بقدری کم بود که از آغاز مارس صدها سرخپوست به سمت شمال رفتند تا برای تکمیل جیره ناچیزی که دولت به ایشان میداد شکاری بیابند.در ماه ژانویه، قاصدی با «نشسته گاو» که در نزدیکی مصب «پاودر ریور» اردو زده بود ملاقات کرد. رئیس طایفه «هونک پاپا» قاصد را باز گرداند تا به عامل بخش بگوید که او درباره دستور تسلیم فکر خواهد کرد و به هرحال تا قبل از ماهی که «علف سبز میروید» اقدامی در این زمینه برای او ممکن نیست.
«اوگلالا»های «دیوانه اسب» در یک اردوگاه زمستانی، نزدیک «بیربوت» واقع در مدخل «جاده دزدان» در «بلک هیلز» میزیستند. آنجا در فصل بهار محل بسیار خوبی بود برای دستبرد زدن و تاختن بر کاروانهای جویندگان طلا که به خاک مقدس «پاهاساپا» تجاوز میکردند. وقتی پیکها راهی از میان برف تا اردوگاه «دیوانه اسب» باز کردند و به او رسیدند، «دیوانه اسب» به لحن مؤدبانه به ایشان گفت که تا وقتی سرما تمام نشده است نخواهد توانست بیاید. یکی از افراد جوان طایفه «اوگلالا» بعدها چنین نقل کرد: «هوا بسیار سرد بود و اگر میرفتیم عده زیادی از برادران ما و از اسبان ما در راه میمردند. از طرفی ما در ولایت خودمان بودیم و به کسی بدی نمیکردیم.»اتمام حجت ۳۱ ژانویه معادل بود با اعلان جنگ به سرخپوستان آزادی که بیرون از قرارگاهها میزیستند. با اینهمه ایشان انتظار نداشتند که سربازان به این زودی به سراغشان بیایند. در ماه «برف کورکننده»، «سه ستاره» یعنی ژنرال کروک از طریق راه قدیمی و کاروان رو «بوزمن» رو به شمال به سمت دژ «فترمن» به حرکت درآمد. آن منطقه همانجایی بود که ده سال پیش «سرخ میغ» جنگ خونین خود را با ارتش برای حفط و حراست سرزمین «پاودر ریور» شروع کرده بود.
مقارن همان زمان، تیرهای از «شهین»های شمال و از «اوگلالاسیوکس» ها از بخش قلمرو «سرخ میغ» به عزم «پاودر ریور» حرکت کردند و شکارچیان ایشان انتظار داشتند که چند گاو وحشی یاآهو در آن حوالی پیدا کنند. نزدیک به اواسط ماه مارس، به عدهای از سرخپوستان آزاد برخوردند که در چند کیلومتری محل اتصال دو رودخانه «پاودر کوچک» و «پاوردر بزرگ» اردو زده بودند. «دوماه»، «گرگ کوچک»، «خرس پیر»، «چوب افرا» و «گاو سفید» بر قبیله «شهین» فرمان میراندند و «سگ کوچک» بر «اوگلالا»ها و چند جنگجوی دهکده «دیوانه اسب» که قدری دورتر در شمال واقع بود. در سپیده دم ۱۷ مارس ستون طلایه ژنرال کروک به فرماندهی سرهنگ «جوزف رینو لدز» بدون کمترین اخطاری به این اردوگاه آرام و بیآزار حملهور شد. سرخپوستان به تصور اینکه در ولایت خود و در خانه خود هستند آسوده و فارغالبال خوابیده بودند که ناگاه سواران سروان «جیمز اگان» با شلیک تفنگ و هفتتیر به دهکده ریختند. در همان لحظه، گروه دومی از جناح چپ حملهور شد و گروه سومی رمه اسبان سرخپوستان را میتاراند.
نخستین عکسالعمل جنگجویان این شد که هرچه توانستند زنان و کودکان را از تعرض جنونآسای سربازان که بیوقفه به هر سو تیراندازی میکردند برکنار دارند. «پاچوبین» یکی از افراد قبیله، بعدها چنین نقل کرد: «پیرمردها لنگ لنگان میگریختند تا از گلولههایی که در اطرافشان صفیرزنان میبارید خلاص شوند. شجاعان هر اسلحهای که بدستشان میآمد و برمیداشتند تا در برابر حمله سدی به وجود آوردند.» همینکه غیر جنگجویان از میدان تیر بیرون برده شدند جنگجویان در پشت تخته سنگهای عظیم موضع گرفتند و آنقدر دشمن را معطل کردند تا زنان و کودکان توانستند به طرف «پاودر» بگریزند. باز «پاچوبین» نقل کرد: «ما از دور ناظر ویران کردن دهکده خود به دست سربازان بودیم. خیمههای ما را با هرچه در آن بود آتش زدند... برای من بجز لباسی که در تن داشتم چیزی نمانده بود. سربازان آذوقه، گوشت خشک کرده و نیز انبار زین و برگ اسبان ما را منهدم کردند و همه اسبهای سرخپوستان را که بین هزار و دویست تا هزار و پانصد راس بودند بردند.»با فرا رسیدن شب، جنگجویان به اردوگاه سربازان نزدیک شدند و مصمم بودند که اسبهای ربوده شده خود را پس بگیرند. ماجرایی را که در آن هنگام گذشت بعدها «دو ماه» به اختصار چنین شرح داد: «آن شب، سربازان راحت خوابیده و اسبها را در کنار اردوگاه بسته بودند ما خزیده داخل اردوگاه شدیم، اسبهای خود را گرفتیم و سپس بازگشتیم.
خشم ژنرال کروک «سه ستاره» به درجهای بود که سرهنگ «رینو لدز» را به دادگاه نظامی کشید، به جرم اینکه گذاشته بود سرخپوستان از دهکده خود بگریزند و اسبهای خود را پس بگیرند.ارتش این شبیخون را «حمله طایفه دیوانه اسب» نامید، حال آنکه در آن هنگام «دیوانه اسب» کیلومترها دور از آن صحنه و در شمال شرقی اردو زده بود، حرکت دادند. این سفر سه روز طول کشید. شبها درجه حرارت به زیر صفر میرسید. نادر بودند کسانی که پوست گوزنی برای پوشش تن خود داشتند و غذا نیز به مقدار بسیار کم برای همه بود.«دیوانه اسب» فراریان را با آغوش باز پذیرفت، به ایشان غذا و پوست گاو وحشی برای پوشش داد، و سپس پناهگاهی در زیر چادرهای افراد طایفه «اوگلالا» برای ایشان پیدا کرد. «دیوانه اسب» وقتی ماجرای غارت و آتش زدن دهکده سرخپوستان را به دست سربازان از زبان «دوماه» شنید او را دلداری داد و گفت: «خوشوقتم که پیش من آمدی. ما جنگ با سفیدپوستان را از سر خواهیم گرفت. و «دو ماه» چنین جواب داد: عالی است! من آمادهام که بجنگم. قبلا نیز جنگیدهام. کسان من کشته شدند و اسبهای من به سرقت رفتند. من خوشوقتم از اینکه جنگ را از سر میگیریم.»
در ماهی که «غازها تخم میگذارند»، وقتی علفها بلند شدند و اسبها نیرو گرفتند، «دیوانه اسب» اردوگاه خود را برچید و افراد طوایف «اوگلالا» و «شه ین» را به سمت شمال تا مصب رودخانه «تانگ ریور» آنجا که «نشسته گاو» و طایفه «هونک پاپا» در زمستان اردو زده بودند هدایت کرد. کمی پس از ورود ایشان «گوزن لنگ» با تیرهای از سرخپوستان «مینه کنجو» از راه رسید و اجازه خواست که در همان نزدیکی اردو بزند. اینان شنیده بودند که سربازان از ورای شکارگاههای قبیله «سیوکس» در حال پیشروی هستند و میخواستند در صورت برخورد با ایشان در جوار طایفه نیرومند «نشسته گاو» باشند.* سفیدپوستان جنگ دیگری به سرخپوستان تحمیل کردند چون هوا به طرز محسوسی رو به گرمی میرفت قبایل سرخپوست شروع به نقل مکان به طرف شمال کردند به امید اینکه شکاری بزنند و علف تازهای برای اسبان خود بیابند. در عرض راه طایفه «سوخته»های بی کمان و سیوکسهای «پا سیاه» و دیگر تیرههای «شهین» به ایشان ملحق شدند. اغلب این سرخپوستان قرارگاههای خود را به عزم رتن به شکار ترک گفته بودند و این حقی بود که قرارداد برای ایشان شناخته بود. آنها که اتمام حجت ۳۱ ژانویه را شنیده بودند آن را تهدیدی توخالی از جانب عاملان «پدرهمه» تلقی کردند یا گمان نکردند که شامل سرخپوستان مسالمت جو نیز بشود. «پاچوبین» از قبیله شه ین میگفت: بسیاری از جوانان برای رفتن به جنگ سربازان آبی پوش بیتاب بودند ولی رؤسا و مردان معمر قبیله به ما اکیدا توصیه میکردند که خود را از سفیدپوستان برکنار بداریم.
در حینی که این چند هزار سرخپوست بر کنارههای رود «روزباد» اردو میزدند جنگجویان جوان دیگری از قرارگاههای مختلف آمدند و به ایشان ملحق شدند. تازهواردان شایع کردند که نیروی نظامی عظیمی در آن واحد از سه سمت به طرف ایشان در حرکت است: ژنرال کروک «سه ستاره» از جنوب، سرهنگ «جان جیبون» لبنگ از مغرب و ژنرال «تری» یک ستاره و کاستر «درازمو» از مشرق.در آغاز ماه پروازبندان طایفه هونک پاپا مراسم جشن سالانه رقص خورشید خود را برپا کردند. در مدت سه روز «نشسته گاو» آنقدر رقصیده و گوشت تن خود را کوفته کرد که از آن خون آمد آنگاه چندان چشم به خورشید خیره دوخت که به حال اغماء افتاد. وقتی از زمین بلند شد خطاب به قوم خود گفت که در عالم رویا فریادی شنیده و صدایی به او چنین گفته است: من اینها را به تو میدهم چون گوش شنوا نداشتهاند! و آن وقت به آسمان نگاه کرده و دیده است که سربازان مثل ملخ از آسمان میریختهاند در حالی که سرشان پایین و پاهاشان بالا بوده و کلاهشان از هر سو میافتاده و همه هم یکراست به داخل اردوگاه سرخپوستان میافتادهاند. از آنجا که این سربازان گوش شنوا نداشته و نمیخواستهاند حرف گوش کنند «واکانتانکا» یعنی روح بزرگ ایشان را به سرخپوستان می داده است تا همهشان را بکشند.
چند روز بعد دستهای از «شهین»ها که به شکار رفته بودند گروهی از سربازان را در حال اردو زدن دیدند که میخواستند شب را در دره «روزباد» بیتوته کنند. شکارچیان به شتاب به اردوگاه خود بازگشتند و با زوزههایی شبیه به زوزه گرگ همه را از خطر آگاه کردند. ژنرال سه ستاره رو به ولایت ایشان در راه بود و اینک سرخپوستان مزدور «کراو» و «شوشون» را به عنوان پیشقراول فرستاده بود.رؤسای قبایل مختلف فورا جارچیان را مأمور کردند تا این خبر را در دهکدهها جار بزنند و سپس به شتاب شورایی تشکیل دادند. تصمیم گرفته شد که قریب به نیمی از جنگجویان را برای حفظ و حراست دهکدهها پشت سر بگذارند و بقیه شبانه اسب بتازند و در سپیده دم روز بعد به سربازان «سه ستاره» حمله کنند.قریب به هزار تن از افراد «سیوکس» و «شه ین» جزو این دسته بودند. چند زنی نیز همراه ایشان رفتند تا وظیفه تعویض اسبها را بر عهده بگیرند. «نشسته گاو»، «دیوانه اسب» و «دوماه» در بین راهنمایان بودند. درست قبل از طلوع خورشید، جنگجویان از مرکب فرودآمدند تا نفسی تازه کنند سپس از رودخانه دور شدند و از کوهها گذشتند.
مدتها بود که «دیوانه اسب» در پی فرصتی میگشت تا شجاعت خود را در جنگ با سربازان نشان دهد. طی این چند سال از جنگ «فترمن» در دژ «فیل کرنی» به بعد در طرز عمل و شیوه جنگ کردن ایشان دقیق شده بود. هر بار نیز که به «بلک هیلز» رفته بود به دعا از «واکانتانکا» خواسته بود که قدرتی اسرارآمیز به او ببخشد تا اگر سفیدپوستان جنگ دیگری به ملتش تحمیل کردند «اوگلالا»ها را به پیروزی رهبری کند. از همان عنفوان جوانی پی برده بود که جهانی که آدمیان در آن می زیند چیزی به جز سایه دنیای واقعی نیست. برای ورود در آن دنیای واقعی ناشناخته دیوانه اسب به رؤیا متوسل میشد و با بال خیال به آنجا میرفت؛ و وقتی در آن دنیای عجیب به گردش می پرداخت به نظر می آمد که همه چیز در رقص و سیران و طیران است. در آن دنیای ناب اسبش چنان می رقصید که گفتی زنجیر گسیخته و دیوانه شده است و به همین سبب بود که نام دیوانه اسب را خود برخود نهاده بود. آموخته بود که اگر قبل از رفتن به هر جنگی ابتدا بر بال رؤیا به آن دنیا برود و بازگردد خواهد توانست هر درد و رنجی را آسان تحمل کند.
در ۱۷ ژوئن 1876 دیوانه اسب در خواب به آن دنیای صفا و پاکی رفت و بسا چیزها به افراد قوم سیوکس اموخت که ایشان قبلا در جنگ با سربازان سفیدپوست ندانسته و نکرده بودند. وقتی ژنرال «کروک» سواران خود را به حمله واداشت افراد قوم سیوکس به جای اینکه جلو بروند و خود را به دم گلولههای تفنگ بدهند خود را دزدیدند و به پهلوهای دشمن زدند و نقطه ضعف او را پیدا کردند و کوبیدند. دیوانه اسب جنگجویان خود را به جنبش درآورد و ایشان را به حملههای مداوم و سریع به نقاط مختلف واداشت چنانکه قبل از رسیدن خورشید به سمتالرأس سربازان را در سه جبهه مختلف متفرق و درگیر کرده بود. آبیپوشان عادت داشتند در خط مستقیم و گسترده حمله کنند ولی دیوانه اسب نقشه جنگی عادی ایشان را بر هم زده بود و در نتیجه هرج و مرجی در میانشان افتاده بود که همه چیز را واژگونه کرد. سیوکسها با حملات سریع و متعدد بر اسبان بادپای کوتوله خود سربازان را ناگزیر کردند که دایم فاصله بگیرند و حالت دفاعی داشته باشند وقتی آتش غلتان ایشان بسیار انبوه و فشرده شد سیوکسها عقب نشینی مصلحتی کردند سپس بازگشتند و به طرزی خشونت آمیز به حمله پرداختند.
شه ین ها نیز در آن روز با ابراز شجاعت خود به خصوص در دست زدن به حملات خطرناک درخشیدند. رئیس پیشرو از همه شجاعتر بود. در لحظهای که پس از یک حمله جانانه به پهلوی دشمن، میخواست سر اسب خود را برگرداند درست روبهروی جبهه پیاده نظام دشمن اسبش تیر خورد و سوارش را بر زمین انداخت ناگاه سواری از دسته «شهین»ها بیرون آمد و چهار نعل به میدان دوید و رئیس پیشرو را از زمین برداشت و به ترک اسب خود نشاند و از مهلکه بدربرد. دویدن سوار به وسط معرکه و پریدن «رئیس پیشرو» به ترک اسب نجات دهنده خود به سرعت برق انجام گرفت. این نجات دهنده کسی به جز خواهر خودش نبود که زن گاوکوچک بود و همراه جنگجویان برای رسیدگی به اسبها آمده بود. به یادبود این قهرمانی، شه ینها بعدها از آن جنگ چنین یاد کردند: «جنگی که خواهر برادر را نجات داد»، اما سفیدپوستان آن را جنگ روزباد نامیدند.
وقتی خورشید غروب کرد جنگ پایان یافت. سرخپوستان یقین داشتند که درس خوبی به ژنرال سه ستاره دادند ولی تا صبح فردای روز بعد نفهمیده بودند که شکست سختی به او وارد کردهاند. با نخستین اشعه طلایی رنگ خورشید پیشقراولان «سیوکس» و «شهین» به اکتشاف در حول و حوش خط الرأسها پرداختند و ستون سربازان آبی پوش را دیدند که از دور به سمت جنوب عقب می نشست. قطعا ژنرال کروک به اردوگاه مبدأ بازمیگشت تا منتظر قوای کمکی یا پیغامهایی از جانب «جیبون»، «تری» یا «کاستر» باشد. سرخپوستان موضع گرفته در امتداد روخانه روزباد بسیار نیرومند از آن بودند که تنها با یک ستون سرباز بتوان ایشان را مغلوب کرد.
پس از نبرد روزباد، رؤسا تصمیم گرفتند به سمت مغرب به دره چراگاههای پرآب و علف بروند. دستههای اکتشاف از آن سو آمده و به ایشان از وجود گلههای بزرگ بزکوهی که در مغرب دیده بودند خبر داده و گفته بودند که علفهای بلند و خوشخوراک برای اسبان در زمینهای رسوبی مجاور آن منطقه فراوان یافت می شود. به زودی ساحل غربی بیگورن کوچک به طول ۵کیلومتر پوشیده از اردوگاههای سرخپوستان شد. هیچکس به درستی نمیدانست که تعدادشان چند نفر است لیکن باتوجه به وسعت محوطهای که اشغال کرده بودند به بیش از ده هزار نفر تخمین زده می شدند که از آن جمله سه یا چهار هزار نفر جنگجوی مبارز بودند. گوزن سیاه در این باره گفته بود: آبادی بزرگی بود و بسیار مشکل بود که بتوان تعداد چادرهای آن را شمرد. دورترک، در بالادست رودخانه، به طرف جنوب، اردوگاه قوم «هونک پاپا» بود و در جوار آن اردوگاه سیوکسهای پاسیاه قوم هونک پاپا همیشه در مدخل یا در جلو چادرهایی که دایرهوار می زدند اردو بپا میکردند و اسمشان نیز از همین عادتشان گرفته شده بود. پایین تر از ایشان طوایف بی کمان، مینه کنجو، اوگلالا و سوخته اردو زده بودند. اردوگاه شه ین ها در عقب و در ضلع شمالی بود.
نشسته گاو رئیس بلامعارض کلیه قبایل گرد آمده در آن اردوگاه بزرگ، گمان نمیکرد که فتح روزباد تحقق پیش بینی او درباره شکست سربازان در جنگ با سرخپوستان باشد. با اینهمه از زمان عقب نشینی ژنرال سه ستاره تا به آن دم، هیچیک از شکارچیان سرخپوست در بین رودخانههای پاودر و بیگورن سرباز آبی پوش ندیده بودند.عاقبت در صبح روز ۲۴ ژوئن بود که خبر یافتند ژنرال کاستر مو دراز در امتداد رودخانه «روزباد» در حال پیشروی است. فردای آن روز صبح پیشقراولان گزارش دادند که سربازان از آخرین قله بزرگ بین «روزباد» و اردوگاه سرخپوستان گذاشتند و اینک به سمت «بیگورن کوچک» پیش میآیند.خبر نزدیک شدن «کاستر» از راههای مختلف به اطلاع سرخپوستان رسید. سرخ اسب یکی از رؤسای شورای سیوکسها چنین نقل کرد: من و چهار زن مشغول کندن شلغم کوهی بودیم که ناگاه یکی از زنان توجه مرا به ابر غلیظی از گرد و غبار جلب کرد. فوری دریافتم که این گردو غبار از سربازان است و آمدهاند تا به اردوگاه ما حمله کنند. از جا پریدم و به سمت اردوگاه دویدم. وقتی رسیدم یکی به من گفت که دوان به چادر شورا بروم. هجوم سربازان آنقدر وسیع و خشن بود که ما مجال بحث و مشاوره پیدا نکردیم. از چادر شورا بیرون پریدیم و دستورهای بدون تعقل صادر کردیم. سیوکسها بر اسبان خود سوار شدند، تفنگهای خود را بدست گرفتند و به حمله پاسخ دادند. زنان و کودکان کوشیدند سوار بگریزند تا از تیرباران در امان بمانند.
«پته سان واسته وین» دخترعموی نشته گاو یکی از زنان جوانی بود که آن روز صبح شلغم کوهی میکند. میگفت اول بار که سربازان را دیده بود آنها در هشت تا ده کیلومتری بودند: ما توانستیم برق شمشیرهایشان را ببینیم و بفهمیم که تعدادشان خیلی زیاد است. سربازانی که به چشم پته سان واسته وین آمده بودند سربازان لشکر کاستر بودند. سرخپوستان فقط وقتی از حمله غافلگیرانه سرگرد«مارکوس رنو» به قسمت جنوبی اردوگاه آگاه شدند که صدای گلوله از سمت چادرهای سیوکسهای «پاسیاه» شنیدند: ناگهان سربازان بالای سر ما بودند. گلولههایشان از هر سو در فضا سوت میکشید و به روی چادرها می خورد زنان و کودکان از ترس کشته شدن جیغ مکشیدند. مردان «هونک پاپا»، «پاسیاهان»، «اوگلالا» و «مینه کنجو» سوار بر اسب به طرف اردوگاه پاسیاهان تاختند. ما همچنان سربازان درازمو را می دیدم که از دور پیش می آمدند و در ان حال مردان ما که بر اثر حمله سربازان غافلگیر شده به سمت نقطهای می تاختند که هیچ انتظار حمله به آنجا نمی رفت. با خواندن سرودهای جنگی در پشت دهکده پاسیاهان وارد معرکه می شدند. جنگ مغلوبه شده بود.
گوزن سیاه پسربچه سیزده سالای از طایفه اوگلالا با دوستان خود مشغول آب تنی در رودخانه بیگورن کوچک بود. خورشید در آسمان بالا آمده بود و هوا بسیار گرم بود. سکوت آن منطقه ناگهان با فریاد زوزه مانند یکی از جارچیان در اردوگاه هونک پاپا شکست: سربازان دارند می آیند! به ما حمله خواهند کرد! سربازان دارند میآیند!» این اعلان به وسیله یکی از جارچیان اوگلالا هم تکرار شد و گوزن سیاه شنید که پیام از اردویی به اردویی منتقل میشد تا در آخرین نقطه شمالی به طایفه شه ین رسید.سگ کوچک رئیس طایفه اوگلالا نیز این اخطار را شنید. گفته بود: من هیچ نمیتوانستم باور کنم و گمان میکردم خبر دروغی است. فکر میکردم که غیرممکن است سفیدپوستان به ما حمله کنند زیرا عده ما بسیار زیاد بود و همه هم با هم متحد بودیم من بی آنکه خبر را جدی بگیرم احتیاط را از دست ندادم و بسرعت آماده جنگ شدم. در فاصله بین لحظهای که تفنگم را برداشتم و از چهادرم بیرون آمدم حمله از سمت اردوگاه طایفه «هونک پاپا» و چادر «نشسته گاو» شروع شده بود.* درگیری سرخپوستان با نظامیان متجاوز«رعد آهنین» در آن لحظه در چادرهای طایفه «مینه کنجو» بود. گفته بود: «من وقتی از حمله سرگرد «رنو» آگاه شدم که دیدم بسیار به ما نزدیکند و گلولههایشان صفیر زنان فضای اردوگاه را میشکافد. هرج و مرج کلی بر اردوگاه حکمفرما شده بود. اسبها چنان رمیده و هراسان بودند که ما نمیتوانستیم آنها را بگیریم.»
«کلاغ سلطانی» که در اردوگاه طایفه «هونک پاپا» بود نقل کرد که «سربازان سرگرد رنو» وقتی به صد و بیست متری ما رسیدند شروع به تیراندازی کردند. «هونک پاپا»ها و «پاسیاهان» بیاسب ابتدا عقب نشینی آرامی کردند تا به زنان و کودکان فرصت بدهند که در جای امنی مخفی شوند. سرخپوستان دیگر اسبان ما را گرفتند. در این فاصله ما جنگجویان خود را گرد آوردیم و رو به سفیدپوستان برگشتیم.» در نزدیکی اردوگاه «شهین»ها در پنج کیلومتری قسمت شمالی، «دو ماه» مشغول آب دادن اسبها بود. حال از زبان او بشنویم: «من داشتم با آب خنک اسبها را میشستم و خودم هم آب تنی خوبی کردم. بعد، پیاده به اردوگاه برگشتم. وقتی به نزدیکی چادر خود رسیدم نگاهی به امتداد رودخانه «بیگورن کوچک» تا چادر «نشسته گاو» انداختم. ابر عظیمی از گرد و غبار سرخپوستی از سیوکسها سواره داخل اردوگاه ما شد و زوزه کشان گفت: «سربازان رسیدند! عدهشان خیلی زیاد است!» «دو ماه» به جنگجویان «شه ین» دستور داد تا بر اسبان خود سوار شوند، سپس به زنان گفت که پناهگاهی دور از آبادی برای خود و کودکان بیابند. باز میگوید: «من به سمت اردوگاه «نشسته گاو» تا ختم و در آنجا سواران را دیدم (سربازان سرگرد رنو). سرخپوستان مثل مورچهها به هر سو میدویدند. کمکم در هنگامهای که وصفپذیر نیست شروع به عقب راندن سربازان کردند و همه تیراندازی میکردند. فضا آکنده از دور و گرد و خاک بود. سربازان را دیدم که عقب مینشستند و مثل یک گله گاو وحشی فراری در بستر رودخانه میافتادند.
فرمانده جنگی که سرخپوستان را به صورت نیروی واحدی مجتمع کرد و حمله (رنو) را دفع نمود جوان 36 سالهای بود از طایفه هونک پاپا، ورزیده و چهارشانه و با سینهای برجسته که «پیزی» یا «مکار» نام داشت. این جوان یتیم بود و در دامان قبیله بزرگ شده بود. آن وقت که جوان نورسی بود لیاقت خود را به عنوان شکارچی خوب و جنگجویی بیباک نشان داده بود. «نشسته گاو» او را در خانواده خود پذیرفته بود و در او به چشم برادر کوچک خود مینگریست. چند سال پیش که نمایندگان اعزامی صلح میکوشیدند تا افراد قبیله سیوکس را طبق قرارداد 1868 تبدیل به کشاورز کنند، «پیزی» به عنوان سخنگوی طایفه «هونگ پاپا» به دژ «رایس» رفته و چنین گفته بود: «ما لخت و عور به دنیا آمده و آموختهایم که از گوشت شکار زندگی کنیم. شما به ما میگویید که باید کشاورزی بیاموزیم، در خانهای زندگی کنیم و شیوه گذران سفید پوستان را بپذیریم. حال فرض کنیم که کسان دیگری از آن سوی دریاها آمده و به شما گفته باشند که باید از زراعت زمین دست بردارید و چهار پایان خود را بکشید، و همان کسان بخواهند خانههای شما و زمینهای شما را از دستتان بگیرند. در آن صورت شما چه میکنید؟ آیا با ایشان نمیجنگید؟» «پیزی» طی ده سال بعد از این ماجرا به هیچ وجه تغییر عقیده نداده و همچنان معتقد به بیشرمی و گستاخی سفید پوستان بود. این بود که در 1876، به اتفاق آرا از طرف افراد طایفه «هونک پاپا» به معاونت «نشسته گاو» رئیس جنگجوی قبیله برگزیده شد.
نخستین حمله سرگرد «رنو» عده زیادی از زنان و کودکان را در وسط معرکه غافلگیر کرد و تیرهای انبوه سواران، کسان و بستگان رئیس جوان را به معنای درست کلمه درو کرد. خود او چند سال بعد، برای یکی از روزنامه نگاران چنین نقل کرده بود: «قلب من مالامال از اندوه شد. پس از آن تیر باران، من همه دشمنانی را که به دم تیرم میآمدند میکشتم.» تشریح او از تاکتیکی نیز که برای سد کردن راه سرگرد «رنو» بکار برده بود جالب و زبان دار است. «من و نشسته گاو در آن لحظه که رنو حمله را آغاز کرد در آنجا حاضر بودیم. نشسته گاو غیبگوی بزرگی است. زنان و کودکان به عجله به پایین دست رودخانه هدایت شدند... بقیه زنها اسبان رم کرده را گرفتند تا به مردان بدهند. جنگجویان به رنو حمله متقابل کردند و توانستند او را پس بزنند و تا داخل جنگل عقب برانند.» به اصطلاح نظامی، «پیزی» جناح دشمن را دور زد و او را مجبور به عقبنشینی تا جنگل نمود. او رنو را مجبور کرد تا دست به عقبنشینی عجولانهای بزند و سرخپوستان سربازان او را شکست بدهند. این پیروزی سریع به «پیزی» امکان داد که برای حمله رو به رو به ستون کاستر صدها جنگجوی آماده به کار بگیرد، در حالی که در همان دم، «دیوانه اسب» و «دو ماه» از عقب و از پهلو دشمن را میکوبیدند.
در خلال این اوقات، «پته سان واسته وین» و زنان دیگر، با نگرانی تمام، ناظر نزدیک شدن سربازان «مو دراز» از آن طرف رودخانه بودند. او نقل میکند که: «من میتوانستم صدای شیپور را بشنونم و ستون سربازانی را که به سمت چپ میپیچیدند تا به کنار رودخانه فرود آیند و از آنجا حمله را آغاز کنند ببینم... بزودی عدهای از «شهین» ها را دیدم که سواره وارد رودخانه شدند و به دنبال ایشان عدهای از جوانان طایفه من هم بودند. پس از آن، باز عده دیگری از جنگجویان آمدند تا جائی که صدها تن از ایشان به آن سوی رودخانه پریدند و داخل دره شدند. وقتی صدها تن از جنگجویان از رودخانه عبور کردند و در دره موضع گرفتند، بقیه که در عقب مانده بودند پس نشستند و منتظر لحظه حمله شدند. من میدانستم که صدها تن جنگجوی سیوکس در ته دره و در پشت تپههایی که «مو دراز» از آنجا میآمد پنهان شدهاند و بدین گونه، فرمانده سفید پوست را در بین دو آتش به دام انداختهاند.»«عقاب کش» رئیس سیوکسهای «پا سیاه» بعدها نقل کرد که حمله تعرضی سرخپوستان علیه ستون «کاستر مو دراز» همچون توفان آغاز شد و جنگجویان همچون زنبوران خشمگینی که از کندو بیرون بریزند بر سر سربازان ریختند.
«قوزو» یکی از «مینه کنجو»ها و هم رزم «دیوانه اسب» و «پیزی» از دوران قهرمانی «پاوردر ریور» نقل کرد که: نخستین حمله سرخپوستان بینظمی و تشتت عجیبی در صفوف سربازان «مو دراز» پدید آورد. «در نخستین حمله رفقای ما، اسب من تیر خورد و من مجروح شدم. گلولهای به بالای زانوی من خورد و از تهیگاهم بیرون آمد. من افتادم و بر خاک ماندم.» «عقاب سلطانی» که دوش به دوش افراد «هونگ پاپا» میجنگید چنین نقل کرد: «اکثر جنگجویان ما رو به دشمن برگشتند و بر خطوط مقدم او تاختند. در همان حال گروههای دیگری از جنگجویان از پهلوها حمله آوردند و نظامیان را دور زدند تا آنجا که ایشان را محاصره کردند». «گوزن سیاه» جوانکی که از آن طرف رودخانه ناظر صحنه بود ابر انبوهی از گرد و غبار دید که تا بالای تپه به هوا رفته بود، سپس اسبانی را دید که بیسوار به هر سو میگریختند.«پته سان واسته وین» نقل کرد که: «دود حاصل از تیراندازیها و گرد و غباری که از سم اسبان به هوا برخاسته بود اطراف تپه را پوشانده و مانع دیدن بود. سربازان بیهوا به هر سو تیر میانداختند اما جنگجویان سیوکس خوب نشانه روی میکردند و عده زیادی از دشمنان را کشتند زنان به دنبال مردان دهکده ما از رودخانه میگذشتند. وقتی ما به پای تپه رسیدیم دیدیدم که حتی یک سرباز زنده نمانده است. «کاستر مودراز» دراز به دراز افتاده و در میان بقیه نعشها جان داده بود... آن روز سرخپوستان خو نشان به جوش آمده و قلب سیاهی پیدا کرده بودند و هیچ اسیر نگرفتند...»
«سرخ کلاغ» حکایت کرد که: «سربازان به محض اینکه دیدند از هر طرف در محاصره سرخپوستان افتادهاند که از اسب پیاده شدند. خیلی سعی کردند که به اسبهای خود بچسبند و آنها را سنگر کنند ولی چون ما از هر طرف به ایشان فشار وارد میآوردیم اسبها را به امان طبیعت رها کردند. ما ایشان را به سمت اردوگاه اصلی خود راندیم و همهشان را کشتیم. همه در یکجا مجتمع شدند و تا آخرین نفر شجاعانه جنگیدند.» به نقل قول از «سرخ اسب» در پایان نبردی که کاستر آغاز کرده بود، «سربازان دیوانه وار، تفنگهای خود را دور انداختند و فریاد زدند: «ای سیوکسها، به ما رحم کنید! ما را اسیر کنید!» اما سیوکسها همه ایشان را کشتند و حتی یک اسیر هم نگاه نداشتند. هیچ سربازی چند دقیقه پیش از اسارت خود زنده نماند.» مدتها بعد از آن جنگ، «سفید گاو» از قبیله «مینه کنجو» چهار صحنه از جنگ را نقاشی کرد که او را در حال درگیری با افسری نشان می داد. سپس او را نشان میداد که حریف خود را کشته و آن حریف هم کسی بجز «کاستر» نبوده است. از جنگجویان دیگری که مدعی کشتن کاستر شده بودند میتوان از «رو به باران»، «تبر پهن» و «خرس دلاور» نام برد. «سرخ اسب» مدعی بود که «کاستر» به دست یک «سانتی» گمنام گشته شده است. بیشتر جنگجویانی که در آن جنگ حاضر بودند میگفتند که هرگز «کاستر» را ندیده بودند و به همین جهت نمیدانستند چه کسی او را کشته است. «سگ کوچک» در این باره گفته بود: «ما فقط پس از خاتمه جنگ فهمیدیم که او فرمانده کل سربازان سفید پوست بوده است.»
یک سال پس از آن جنگ معروف، «نشسته گاو» در مصاحبهای در کانادا گفته بود که شخصا کاستر را ندیده بود ولی سرخپوستان دیگر او را قبل از اینکه کشته شود دیده و شناخته بودند. «نشسته گاو» گفته بود: «او مثل سابق موهای بلند نداشت و آنها را کوتاه کرده بود.موهای او به رنگ علفهای فصل یخبندان بود... در میان آخرین گروهی که هنوز مقاومت میکردند ژنرال «مودراز» همچون ساقه ذرتی که همه خوشههایش به دورش ریخته باشد ایستاده بود.» معهذا «نشته گاو» نگفت که خودش کاستر را کشته است. یکی از جنگجویان قبیله «آراپاهو» که با دستهای از «شه ین»ها اسب میتاخت گفت که کاستر به دست چندین تن سرخپوست کشته شد: «کت و شلواری از چرم گوزن در برداشت. دو زانو بر زمین افتاد و بر دستهایش تکیه کرد. گلولهای به پهلوی او خورده بود و خون از دهانش میریخت. حالتی داشت که گفتی به سرخپوستانی که در اطرافش میدویدند، نگاه میکرد. چهار سرباز در کنارش مانده بودند که آنها نیز سخت مجروح شده بودند. بقیه سربازان کشته بر خاک افتاده بودند. در پایان نبرد، سرخپوستان آن گروه کوچک را محاصره کردند و از آن پس دیگر ندیدم چه اتفاق افتاد.»
مهم نبود چه کسی او را کشته است، مهم این بود که ژنرال کاسترو «مودراز» آنکه «جاده دزدان» زا در «بلک هیلز» ساخته بود با تمام سربازانش کشته شده بود در عوض سربازان «رنو» و سربازان سرگرد «فردریک بنتین» در پایین دست رودخانه، در کوهها سنگر گرفته بودند. سرخپوستان ایشان را کاملا محاصره کردند و در تمام مدت شب حرکات سربازان را زیر نظر گرفتند و چون صبح شد باز جنگ را از سر گرفتند. طی روز، پیشقراولانی که از طرف روسا برای اکتشاف فرستاده شده بودند این خبر نگران کننده را آوردند که عده بسیار زیادی سرباز سه سمت رودخانه «بیگورن کوچک» در حرکتند. پس از تشکیل شورائی مشورتی تصمیم گرفته شد که اردوگاه را بر چینند. جنگجویان قسمت عمده مهمان خود را مصرف کرده بودند و لذا دیوانگی محض دانستند که با تیر و کمان با سربازان، خاصه که عدهشان بسیا زیاد بود، بجنگد، زنان دستور یافتند که بقچهها را ببندند، و همه قبل از غروب آفتاب از دره به سمت کوههای «بیگورن» بالا رفتند در طول راه، قبایل از هم جدا شدند و هر کدام به سمتی رفتند.
در مشرق، وقتی سردمداران سفید پوست از خبر شکست دردناک ژنرال مودراز آگاه شدند خشم خود را آشکار ساختند و بیآختیار از کشتار جنایت آمیزی دم زدند. ایشان متوقع بودند که همه سرخپوستان مغرب تنبیه شوند. چون وسیلهای برای تنبیه شخص «نشسته گاو» و دیگر روسای جنگجو در دسترس نبود شورای بزرگ متشکل در واشینگتن تصمیم گرفت که عقده دل خود را بر سر هر سرخپوستی که به چنگ بیفتد خالی کند: یعنی بر سر همه سرخپوستانی که در قرارگاهها مانده بودند و هیچگونه شرکتی در جنگ نداشتند. ادامه دارد...انتهای پیام/ی
12:03 - 22 آذر 1390