2 فروردین 1403

گریه بر خاک خون‌های سوخته

راه می‌رفت و شانه‌هایش می‌لرزید و دختر دیگری دنبالش بود. یک‌جورهایی انگار دلداریش می‌داد. چون هربار سرش را می‌کشید توی بغلش و آرام آرام با انگشتانش مثل مادری که بخواهد بچه‌اش را با لالایی بخواباند یا از گریه بگیرد، نوازشش می‌کرد.
آقا قسمتای‌ جذابشو سانسور کردین کههه😂
20:49 - 6 فروردین 1403

534 بازدید



1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌فرهاد ابوالفتحی‌
@farhad8 فروردین 1403
در پاسخ به
انتظار چی داشتین؟ 😅