گریه بر خاک خونهای سوخته
راه میرفت و شانههایش میلرزید و دختر دیگری دنبالش بود. یکجورهایی انگار دلداریش میداد. چون هربار سرش را میکشید توی بغلش و آرام آرام با انگشتانش مثل مادری که بخواهد بچهاش را با لالایی بخواباند یا از گریه بگیرد، نوازشش میکرد.