بهای ایران
✍️جواد جعفریدر هیاهوی تهمتها و غبار قضاوتهای ناعادلانه، او را بیگانهپرست خواندند. در مجالس و دیالکتیکهای زهرآگینشان، چنین تصویر کردند که او مصلحت دیگران را بر منفعت میهنش ارجح میداند، قبای منفعتطلبی بر تن کرده و بانی تمام رنجها و تنگیهای معیشت این دیار است. شگفتا از این کجفهمی زمانه و چه ظلم سنگین و جانکاهی که بر شانههای این سید آوار شد!اگر تقویمِ پرفراز و نشیب این سرزمین را ورق بزنیم، در درازنای تاریخ کمتر زمامداری را مییابیم که ردای قدرت بر تن داشته باشد، اما اینگونه بیپروا و بیادعا، جان و آبروی خویش را در قمار عشق به ایران فدا کند. او که مهر وطن در تار و پود وجودش ریشه دوانده بود، تمامقد ایستاد تا سپر بلای این آب و خاک شود.با این حال، هنوز هم چشمهای تاریک منکران، شکوه این فداکاری عظیم را تاب نمیآورند. آنان در خیال خام و قصهپردازیهای وهمآلود خود، او را فراری مینامند و به گزاف میگویند که جلای وطن کرده و به دیاری دیگر پناه برده است. گویی نمیتوانند، و شاید نمیخواهند، این حقیقت درخشان را بپذیرند که او جانفدای همین خاک شد. برای اثبات حقانیت یک مسیر و شرافت یک انقلاب، همین یک گواه بس است که رهبری، هستی خود را فدای آرمان و سرزمینش کند. فهم این ایثار شگرف، برای آنان که با الفبای عشق بیگانهاند و همهچیز را در ترازوی معادلات سطحی میسنجند، گنگ و ناممکن است. آری، درک این دیالکتیک عاشقانه در گنجایش هر ذهنی نیست؛ چرا که «رقصیدن در میانهی خون»، هنری است که تنها از عاشقان صادق برمیآید و تماشای این بزم، بصیرتی میطلبد که در چشمان مدعیان یافت نمیشود.
06:12 - 6 تیر 1405