فرجام تنهایی

✍️ملیحه حمیدیکوچه‌های کوفه را چه رخ داده که این‌گونه به لرزه افتاده‌اند و دیوارها در حصار وهم، به خود می‌پیچند؟ آن شکوه بربادرفته‌ی این دیار کجا دفن شده است؟ آن هیبت باستانی که روزگاری مرکز قدرت بود، اکنون در کدام غفلت مدفون گشته؟آن مسافر غریب، که تا چندی پیش، دریایی از جمعیت گرد وجودش حلقه زده بود، اینک در ژرفای بی‌کسی، میان معابری که گویی او را نمی‌شناسند، سرگردان است. یاوری نیست تا نشان از منزل دهداو فرستاده‌ی حسین ع است و در پی آن است که جلال از دست‌رفته را در لایه‌های ترس شهر بیابد. پیمان‌های استوار کجا رفتند؟ آن تیغ‌های برهنه و بازوان ستبر، و آن سخنانی که چون شراره‌های آسمانی سکوت شب را در هم می‌شکست؟ آن آرزوهای بلندپرواز، در کدام پرتگاه فراموشی سقوط کرد؟شگفتا! آن توده‌ی هزاران نفری، چطور به موجوداتی لرزان تبدیل شدند که در لانه‌های تاریک وحشت پنهان گشتند؟ مسلم در حیرت مانده است آیا آنان که زیر تابش نور امید، تاب ایستادگی نداشتند، در سیاهه‌ی بی‌پایان شب، به میدان بازمی‌گردند؟او پیش می‌رود گام‌هایی متزلزل، اما با قلبی که استوارتر از صخره‌هاست. در ذهن، سیمای مبارزان جان‌برکف را مرور می‌کند. بیابان سوزان را به یاد می‌آوردجایی که راهنمایانش در کام ریگ‌های داغ جان باختند و او در خلوت بی‌پایان دشت، به میثاقش وفادار ماند. حسین ع او را به این مسیر دشوار گسیل داشت به سوی شهری که داغدار عدالت مرتضی(ع) بود و تشنه‌ی کلام وحی‌گونه‌اش که از منبر خالی مسجد، به روح تشنه‌ی مردم می‌بارید.اما مردم ...دوباره بیابان زده شده‌اند همان قدر خشک و بی حاصل
دریغ که آن آرمان‌های والا، اراده‌ای پولادین می‌طلبید، نه جماعتی سست‌عنصر که با واهمه‌ای پوشالی، از هم گسستند! چه حقیر است آن لشکری که با شنیدن نام خیالی سپاه شام، که زاییده‌ی تخیل بیمار و عقل ناقص ترسوهاست، از هم پاشید!فرستاده، خسته و فرسوده، در جوار دروازه‌ای قدیمی می‌نشیند. او نه فقط بیابان، که صحرای بی‌انتهای خیانت را پشت سر گذاشته است. طعم تلخ شکست را می‌چشدنه برای ضعف درونی، که برای حقارت کسانی که لذت حریت را با سایه‌ی یک گربه معاوضه کردند. غریبه، در اوج بی‌پناهی، نفسی تازه می‌کند گویی با این سکوت، انتظار آن دارد که خون گرمش، خواب مرگبار این قوم هراسان را به انتقام بدل سازد.
17:00 - 29 خرداد 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

13٫1k بازدید