[موشک‌های‌رهبر]

✍️فاطمه‌کاظمیظهر است و آفتاب تیز می‌تابد. فرق سرم داغ شده.آدم‌های توی اتوبوس مشکی‌پوشیده‌اند.چهره‌های مردم می‌گوید که مقصدمان یکی‌ست.انگار اتوبوس را دربست برای رفتن به مصلی گرفته‌اند. همه ساکت‌اند که یک نفر برای شادی روح فرماندهان شهید صلواتی طلب می‌کند. بغض آن عقب ایستاده و چسبیده بیخ گلویم. جلوتر خشم سایه دوانده و دندادن‌هایم به هم سابیده می‌شود.دیشب بی‌خبر از جنگ بی‌خواب شده بودم. دست آخر غرق در دلشوره بودم که خوابم برد. چشم‌هایم را که باز کردم موبایل چسبید به دستم و بهت خبر پاشید به صورتم...من نسبتی بین خودم و جنگ نمی‌دیدم، تا اینکه ۲۳ خرداد از راه رسید. جنگ تا پشت در خانه‌هایمان رسیده بود. چندین ساختمان پر از زن و بچه تلی از خاک شده بود. فرماندهان و دانشمندان شهید شده بودند و دنبال تکه‌های پیکرهایشان می‌گشتند. همان ساعات اول، آفتاب ۲۳ خرداد که طلوع کرد آقا پیام داده بود که رژیم صهیونیستی باید منتظر مجازاتی سخت باشد پس مطمئن بودم تا ساعاتی دیگر لانچرها آماده پرتاب موشک‌ می‌شوند. نگران خلا وجود فرماندهان نبودم‌. ما رهبر داشتیم و آقا بود که جنگ را فرماندهی می‌کرد. نگران خودش بودم. مدام فکر می‌کردم یعنی الان کدام نقطه تهران است؟ حالش خوبِ خوب است؟ خانواده‌اش چطور؟ آنها هم خوب‌اند؟
فضای اتوبوس سنگین‌تر از روزی‌ست که برای تشییع شهید رئیسی می‌رفتم. مدام گوشی را چک می‌کنم تا نکند لحظه‌ای از خبرها جا بمانم. فرماندهان یکی یکی با حکم آقا مشخص می‌شوند و کمی میدان سر و شکل می‌گیرد. و این یعنی ما می‌توانیم بحران را مدیریت کنیم. ما که نه، اول خدا، بعد فرمانده کل قوا کشور را رهبری می‌کند. اما هنوز هم دلم شور آقای حاجی‌زاده را می‌زند. هیچ دوست ندارم شایعات را باور کنم. در پیام انتصاب فرماندهان هم اسمی از فرمانده موشکی سپاه نبود. پس کجایی رفیق حاج‌قاسم؟بالاخره می‌رسیم به مصلی. امام جمعه آخرین جملات خطبه‌اش را می‌خواند. جمعیت آنقدر زیاد است که توی حیاط هم جا برای نماز خواندن نیست. خیلی‌ها گوشه و کنار ایستاده‌اند تا نماز تمام شود و راهپیمایی را به سمت حرم شروع کنیم. هوا همین چند دقیقه که در مسیر بودم گرم‌تر شده. می‌ترسم پسرک درون کالسکه گرمازده شود. لپ‌هایش سرخ سرخ شده. سعی می‌کنم طوری بایستم که برایش سایه شوم.چند دقیقه بعد جمعیت فشرده و آهسته آهسته به سمت حرم حضرت معصومه حرکت می‌کند. فریاد انتقام سر می‌دهیم و دشمن را لعن و نفرین می‌کنیم. در ساعات اول جنگ مردم به جای اینکه امن‌ترین جاها را که تا قبل حمله‌ی دشمن خانه‌هایمان بود انتخاب کنند، خیابان را انتخاب کرده‌اند. گریه‌هایشان را نگه‌داشته‌اند برای فردای پیروزی و سعی می‌کنند صداهایشان نلرزد. افتخار می‌کنم که ایرانیم و غرور وجودم را فرا می‌گیرد. من هم می‌شوم قطره‌ای از آدم‌های شجاع شهرمان. سعی می‌کنم حواسم را بدهم به شعارها و بغضم را فریاد بزنم.و شعار همیشگی‌مان تکرار می‌شود و می‌گوییماباالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار...
حالا که می‌نویسم سالگرد همان روز است. همان ساعتی که آقای شهیدمان فرمانده کل قوا بود و کشور را هدایت می‌کرد. همان روز که شبش قاب تلویزیون مزین شد به پیام تصویری‌اش و دل‌هایمان آرام گرفت. امروز ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ است و دیگر دلم شور آقا را نمی‌زد. نگران شهید حاجی‌زاده هم نیستم. می‌دانم که جایشان خوبِ خوب است. ولی آدمی‌زاد است دل‌تنگی‌هایش،دلم برای لبخندهایشان تنگ شده :)آن روز را که به یاد می‌آورم مدام این سوال توی سرم می‌چرخد که روز اول جنگ رمضان، در حالی که رهبری نداشتیم جنگ چطور فرماندهی شد؟ فرق بین ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ با ۹ اسفند ۱۴۰۴ از زمین تا آسمان است. باید زمان بگذرد تا سر فرصت برایمان تعریف کنند بدون رهبر و فرماندهان عالی رتبه چطور کمتر از چند ساعت موشک‌ها وسط پایگاه‌های آمریکا و اسرائیل فرود آمد...به قول پدر شهید محمدتقی باعاطفه این موشک‌های رهبرِشهید بود که ما را نجات داد. آخر هم جانش را در این راه فدا کرد....پ‌ن: این عکس خاک خورده هم مربوط به عصر روز ۲۳ خرداد است. تجمع دانشجویان قم مقابل بیت امام...اتفاقات چندین سال را فشرده شده در یک سال از سر گذراندیم.چه سالی بود...
22:10 - 24 خرداد 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

22٫4k بازدید