مرثیهای برای جغرافیا، حماسهای برای بقا؛ کالبدشناسی دو سده گسست و ایستادگی
✍️حسین انجدانیتاریخ، فراتر از توالی خشک اعداد و نامها، روایت روح یک ملت در کالبد جغرافیاست. وقتی از ایران سخن میگوییم، از موجودیتی زنده حرف میزنیم که در دو سدهی اخیر، تلخترین جراحیهای اجباری را بر پیکرهی خود تحمل کرده است. واکاوی این «آناتومی تنهایی» نشان میدهد که چگونه سستی اراده در بزنگاههای سرنوشتساز، میتواند میراث هزارانساله را به ثمن بخس بیکفایتی واگذار کند. ما درحالی به تماشای نقشهی امروز ایران نشستهایم که بر ویرانههای سرزمینی به وسعت دو برابر مساحت فعلی بنا شده است؛ جغرافیایی که زیر چکمههای استعمار و قلمهای لرزان پادشاهان، از پیکر مادری جدا شد. نخستین پردهی این تراژدی در سال ۱۱۹۲ هجری شمسی (۱۸۱۳ میلادی) رقم خورد. در زمان فتحعلیشاه قاجار، قرارداد ننگین «گلستان»، حدود ۲۳۰ هزار کیلومترمربع از مرغوبترین اراضی ایران شامل قفقاز، ارمنستان، گرجستان و داغستان را به روسیه تزاری تقدیم کرد. اما این خونریزی سرزمینی متوقف نشد. تنها ۱۵ سال بعد، در ۱۲۰۷ هجری شمسی (۱۸۲۸ میلادی)، زخم «ترکمنچای» دهان گشود و ۳۰ هزار کیلومترمربع دیگر از ایروان و نخجوان تا بخشهایی از تالش، از مام میهن گسست.
در ادامهی این تطور نزولی، نوبت به ناصرالدینشاه رسید تا در ۱۲۳۵ هجری شمسی (۱۸۵۶ میلادی) تحت معاهدهی پاریس و فشار بریتانیا، ۹۷۵ هزار و ۲۲۵ کیلومترمربع از هرات و افغانستان را واگذار کند. فاجعهی تجزیه با حکمیت «گلد اسمیت» در ۱۲۵۰ هجری شمسی (۱۸۷۱ میلادی) عمق بیشتری یافت و ۳۵۰ هزار کیلومترمربع از مناطق پاکستان و سیستان کنونی جدا گشت. نقطه اوج این اضمحلال سرزمینی، «پیمان آخال» در ۱۲۶۰ هجری شمسی (۱۸۸۱ میلادی) بود؛ جایی که یک میلیون و ۲۲۶ هزار و ۵۰۰ کیلومترمربع، شامل ترکمنستان و قزاقستان و ازبکستانِ امروزی، به روسیه تقدیم شد. حتی در غروب قاجار، احمدشاه در ۱۲۹۸ هجری شمسی (۱۹۱۹ میلادی) با پیمان مستشاران انگلیس، ۴۰۵ هزار و ۲۸۷ کیلومترمربع از جزایر و سرزمینهای حوزهی خلیجفارس را رسماً از دست داد.
گمان بر این بود که با تغییر سلسله، این روند متوقف شود، اما جغرافیا همچنان قربانی دیپلماسی ضعیف بود. در سال ۱۳۱۶ هجری شمسی (۱۹۳۷ میلادی)، رضاشاه با پیمان «سعدآباد»، ارتفاعات راهبردی آرارات را به ترکیه و اروندرود را به عراق بخشید و ۳ هزار کیلومترمربع از «دشت ناامید» را به افغانستان واگذار کرد. در ۱۳۳۳ هجری شمسی (۱۹۵۴ میلادی)، محمدرضا پهلوی بندر راهبردی فیروزه را به شوروی داد و در نهایت در ۱۳۵۰ هجری شمسی (۱۹۷۱ میلادی)، مجمعالجزایر بحرین با آن ذخایر عظیم، از ایران جدا شد. امروز ما بر خاک ۱ میلیون و ۶۴۸ هزار و ۱۹۵ کیلومترمربعی ایستادهایم؛ یعنی کمتر از یکسوم آن ایران بزرگ. بیش از ۳.۵ میلیون کیلومترمربع خاک، به بهای ضعف حاکمانی از دست رفت که «حفظ صندلی» را بر «حفظ سرزمین» مقدم شمردند. اما معجزهی عصر جدید ایران اسلامی در این است: پس از هشت سال دفاعِ مقدس و تقابلهایِ سنگین خیر، حتی یک سانتیمتر از این خاکِ مقدس کم نشد. نه تنها جغرافیا حفظ گردید، بلکه «عمق راهبردی» ایران تا کرانههای دوردست گسترش یافت تا امنیت، نه در مرزها، که در مبدأ تهدید تأمین شود.
پارادوکس غریب روزگار ما اینجاست که بازماندگان و طرفداران همان نحلههای تجزیهطلب و ضعیف، امروز در کنار رژیمهای متخاصم ایستادهاند و برای حمله به این خاک، فرش قرمز میگسترند. در عصر «مخشویی رسانهای»، وظیفهی سنگین اساتید و مربیان، نه فقط تدریس تاریخ، بلکه «تربیت و پرورش غیرت» است. باید به نسل جدید آموخت که مسئله، فراتر از سیاست، «موجودیت ایران» است. اگر معلمان ما نتوانند پیوند میان «اقتدار امروز» و «عبرت دیروز» را تبیین کنند، غبار تحریف، حقیقت این مجاهدتها را خواهد پوشاند. ایران، جانی است که با خون شهیدانش صیانت شده و وظیفهی ما، انتقال این امانت جغرافیایی و هویتی به نسلی است که باید ایراندوستی را نه در شعار، که در شعور تاریخی خود جستجو کند.
16:31 - 2 خرداد 1405