جنگ رمضانی
✍️نرجس خاتون محمدینیمههای شب بود؛ همان ساعتی که سکوت، مثل پردهای ضخیم روی همه چیز میافتد. هوا هنوز بوی خواب میداد و تاریکی اتاق را نرم کرده بود که ناگهان غرش ترسناک و ناگهانی پدافند پادگان مرزی جلفا کنار آپارتمان، سکوت را به هزار تکه تقسیم کرد. شیشههای پنجره لرزیدند و جهان برای چند ثانیه رنگ هراس گرفت. با اولین ضربه صدا از خواب پریدم، درست مثل حیوانی که با غریزه بقا بیدار میشود. هیچ فرصتی برای فکر کردن نبود؛ فقط بدنم بود و واکنشی که از سالها پیش در حافظهام گیر کرده بود. خودم را روی نوه شیرخوارهام خم کردم، انگار که این کار ادامه طبیعی نفس کشیدنم باشد.زبانم بیاختیار شروع به گفتن آیه «یدالله فوق ایدیهم» کردند و زیر لب صلوات میفرستم. احساس میکردم باید حصاری نامرئی دور این موجود کوچکی که چند روز است مهمان خانهمان شده بسازم. دستی که روی پشتش گذاشته بودم میلرزید، اما سعی داشتم لرزش را به او منتقل نکنم. هر لحظه منتظر صدای بعدی بودم و هر ثانیه کش میآمد و طولانی میشد.شعلههای پدافند آسمان را روشن میکرد.ریز پرندهها مثل مگسهای مزاحم دانهدانه ساقط میشدند. باز هم تهاجم در رمضان!
در همان حال، تصویری قدیمی از لابهلای خاطراتم سر برآورد؛ دهه شصت. پدافند کنار رودخانه قم. شبهایی که تاریکی با نور گلولهها خطخطی میشد و صدای شلیکها به جای غرش، مثل تپشهای تند و مضطرب یک قلب زخمی در گوشمان میپیچید. رمضان سال هزار و سیصد شصت و دو، اولین کاری که همیشه میکردم این بود که خم شوم روی نوزادم؛ سایهای کوچک برای محافظتی بزرگ. بعد، وقتی صداها ادامه پیدا میکرد، نوزاد را بغل میکردم، پای پسر هفتسالهام را میگرفتم، کشان کشان همراه دخترم تا به فضای تنگ و تاریک زیرپلههای خرپشته برسیم؛ همانجا که به خیال خودمان امنتر از همهجا بود. همسرم در جبهه بود و من، در دل تاریکی، مسئول پناه دادن به سه کودک کوچک. بمباران ادامه داشت تا اذان صبح شود و قت سحری خوردن بگذرد.حالا رمضان ۱۴۰۵ چهل و هفت سال گذشته، اما گاهی زمان مثل یک حلقه بسته میشود و گذشته و حال را روبهروی هم مینشاند. امشب همان حس آشنا دوباره برگشت؛ با این تفاوت که امروز نه مادر دو کودک کوچک، بلکه مادربزرگی هستم که روی نوهی نوزادش سایه میاندازد. این بار پاهای کسی را نمیکشم تا به پناهگاه ببرد؛ چون جایی برای پناه گرفتن ندارم. در طبقه سوم آپارتمان هستم. حالا فقط سینهام را سپر میکنم و دعا میخوانم.اما حقیقت این است که امشب، با وجود آن صداها، باز هم نمیترسم. در دهه شصت، هر صدای غرش خبر ویرانی بود. هر نور در آسمان میتوانست نشانه حادثهای در چند کوچه آنطرفتر باشد. ما در شعارهایمان میگفتیم: «موشک جواب موشک» نمیدانستیم که موشک نداریم! حالا، میگوییم «بزن که خوب میزنی» وقتی صدای شلیک پدافند بلند میشود، میدانم که بی پاسخ نمیماند.. این تفاوتی است که زمان ساخته، نتیجه رنج نسلی که جنگید و ایستاد.
نوهام زیر دستهایم آرامآرام به خواب برگشت. به نفسهای آهستهاش گوش دادم و حس کردم همین صدای آرام، پاسخی است به تمام شبهایی که در گذشته به لرزه افتاده بودم. گویی جهان، با همه زخمها و تغییرها، هنوز جایی برای امید نگه داشته است. من در دل تاریکی شب، در کنار پنجرهای که هنوز میلرزید، و شعلههای پدافند اتاق را روشن میکرد و سقوط پهباد را میدیدم.به این فکر کردم که امنیت گاهی نه در پناهگاهها، بلکه در آغوشی است که کسی را بیهیچ چشمداشتی محافظت میکند.در همان چند لحظهی کوتاه، افکارم بین گذشته و حال رفتوآمد میکرد. یاد دوستان و هممحلهایهایی افتادم که عزیزانشان را در جنگ از دست دادند؛ یاد مادرانی که بیصدا گریستند، پدرانی که خم نشدند، جوانانی که دلشان روشن بود و پاهایشان استوار. همهی آنهایی که نبودنشان، بودنِ امروز ما را ساخت.صدای دیگری در آسمان پیچید، اما بعد از چند دقیقه همه چیز آرام شد. انگار شب دوباره تصمیم گرفته بود مهربان باشد. نفسی عمیق کشیدم و پتو را تا روی شانههای نوهام بالا آوردم. نگاهش کردم و زیر لب گفتم: «خدا را شکر که تو در زمانهای امنتر نفس میکشی.» دوباره دراز کشیدم، اما این بار آرامتر.میدانم دنیا هیچوقت خالی از تهدید نمیشود، اما حسِ امروز با دیروز خیلی فرق دارد. آن روزها پشت هر صدا ویرانی بود، مقاومت بدون سلاح و مهمات. امروز پشت هر صدا چندین برابر به دشمن پاسخ داده میشود. گویا که پدر موشکی هربار خودش موشک را به هدف دشمن میکوبد. این حسِ ایستادگی است که آرامش را مثل خون در رگها جاری میکند. فکر کردم شاید امنیت هم مثل نور باشد؛ کمکم میآید، اما وقتی رسید، گرمایش را همه حس میکنند.
و همانطور که چشمهایم دوباره گرم خواب شد، با تمام وجودم حس کردم که سرزمینمان، با همهی سختیها و مسیرهای دشوارش، جای امنتری شده؛ جایی که کودکانمان میتوانند با خیال آسودهتر بزرگ شوند، و همین برای یک دل خسته، آرامشی عمیق است.
22:41 - 9 اردیبهشت 1405