لبخند رهبر

✍️مقدسه کرمانچیهر شب، بعد از خوردن شام یا حتی لحظه‌ای که معده‌ام هنوز آرام نگرفته، از خانه بیرون می‌زنم؛ در این کش و قوس شبانه، کاروان‌هایی از خودروهای پر سر و صدا و پر شور، با حرارت خاصی برای دفاع از وطن، آماده‌ی رزم می‌شوند. صدای پخش بلند ماشین‌ها، با فریادهای رجزخوانی مداحان غیرت‌مند، کوچه‌ها و خیابان‌ها را پر می‌کند.«بزن که خوب می‌زنی…» از هر پنجره‌ای که پایین است، دستی بیرون می‌زند و پرچم سه‌رنگ ایران،با عشق در باد ملایمی موج می‌زند؛ به هر سمت، آزاد و رها، همچون نشانی از غرور و اراده.چشمم به سمت ماشینی می‌افتد که کودکی خردسال، با شیشه شیر در دست، نگاهش به جمعیت است. لبخند روشنش، هم‌زمان با نگاه من، درخشندگی دارد. دستم را دراز می‌کنم، پرچمی به سوی او پیش می‌کشم. لبهایش چون قفل بسته بر روی شیشه شیر، در حال خندیدن است.این روزها، بچه‌هایمان، از شیرخواره‌ها گرفته تا نوجوانان ده، دوازده ساله، در میان خیابان‌ها، بزرگ می‌شوند. انگار که نوار فیلم زندگی زودتر از موعد طبیعی، در حال بریدن است؛ همان نوارهایی که باید تا آخرین فریم، با عشق، مرام و معرفت شهیدان، نقش ببندد.در این شب‌ها، بچه‌ها درس‌هایی عمیق‌تر از ما بزرگ‌ترها می‌آموزند: مقاومت در میدان‌ها، هم‌زیستی و هم‌دلی، هم‌صدایی و هم‌زبانی. آموزه‌هایی که در قالب شعارها، مقاومت‌ها و عشق‌های پاک، معنای زندگی را به آنان می‌آموزد.خدای بزرگ را شکر می‌گویم و به رهبر شهیدم ندا می‌دهم: «آقا جان می بینی سربازانت چگونه با پدرمادرها به میدان آمده‌اند؟ ببین چگونه پرچم وطن را، در هر نفس، با تمام قدرت می‌لرزانند... اینها، با دستان خالی، دنیا را به لرزه درمی‌آورند و خواب غفلت را از چشم دنیا می گیرند.مطمئنم که دارد لبخند می زند🌱
19:42 - 2 اردیبهشت 1405
امام و رهبری
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 واکنش
36٫8k بازدید