چــهـار دقیــقه مانده
✍️مرضیه اکبرزادهچشم به مانیتور وسط روبرویم دوخته بودم؛ صفهای طولانی کشتیهای تجاری اروپایی را میدیدم که در انتظار خروج از پهنه آبی خلیج فارس به سر میبردند. مانیتور سمت چپ، حضور ناوهای متجاوز آمریکایی و ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» با آن هیبت عظیم را به نمایش گذاشته بود که به صورت نقاط قرمز رنگ روی نقشه دایرهای شکل رادار، در حال نزدیک شدن به تنگه بودند. در مقابل، شناورها و قایقهای تندروی سپاه که به صورت نقاط آبی رنگ، روی نقشه قرار داشتند و آماده پاسخ کوچکترین خطای محاسباتی دشمن بودند.مانیتور سمت راست نیز، قایقهای کوچک مردم روستایی که در حوالی تنگه زندگی میکردند را نشان میداد که به هوای صید رزق روزانه خود، راهی دریا شده بودند. بعد از بررسی وضعیت هر سه مانیتور، به ساعت مچی ام نگاه کردم. فقط چند دقیقه دیگر مانده بود. لحظات حساسی بود؛ در سردرگمی اخبار خبرگزاری ها و نظرات تحلیلگران به سر میبردیم. در همان لحظه، صدای بیسیمی که از بلندگوی گوشه اتاق پخش شد، سکوت را به یکباره بر فضا حاکم کرد: «از معاونت تنگه به اتاق فرمان... تنها چهار دقیقه به اعلام دستور سردار مانده است». همین خبر، مُهر خاتمه ای بود بر پایان تمام آن سردرگمیها. کپسول امیدی بود برای شارژ روحیههای از دست رفتمان. صدای ذکر صلوات بود که در فضای اتاق میپیچید.
چند لحظه بعد، صدای معاونت مجددا پخش شد: «تا اعلام صدور فرمان، دقایقی را با ذکر یاد شهدای اسلام به انتظار مینشینیم.دقیقه اول، به یاد صدای هقهق کودکان مظلوم غزه. به یاد دعای آن دختربچه غزهای که میگفت: «اللهم سدد رمیهم». به محض شنیدن آن جمله، تصویر دختربچه روبروی چشمانم نقش بست و ناخودآگاه، یاد مهنا سادات کوچولویم افتادم. دلم برای دیدنش غنج میرفت. تازه یاد گرفته بود «بابا» بگوید. با لحنی رسمی و باصلابت ادامه میداد: «دقیقه دوم، به یاد مردم ستمدیده و شجاع فلسطین عزیز که با پایداری بینظیر خود، قدرتهای جهان را به زانو درآوردند». به یاد پایداری و مقاومت مردم فلسطین، نگاهم را به نقاط آبی رنگ رادار انداختم و حسی مملو از غرور و حماسه در جانم نشست. گوشم را به شنیدن صدای معاونت سپردم: «دقیقه سوم، به یاد شهدای میناب... به یاد حلما و مجتبی های شهید ایران...» از شدت حزن، قطرات اشک در چشمانم نقش بسته بود. دستم را مشت کرده بودم. مدام آیه شریفه «بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» در ذهنم تداعی میشد. دقیقه آخر را با صدایی لرزان ادامه داد: «دقیقه چهارم، به یاد قائد شهیدمان...» دیگر بغض امانش نداد. با گریه او، ما هم گریستیم._ از تنگسیری به اتاق فرمان: «عملیات بستن تنگه هرمز را با رمز مبارک -یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها- آغاز بفرمایید».با شنیدن دستور سردار تنگه، فوراً بیسیم را برداشتم و فرمان سردار را به نیروهای عملیاتی ابلاغ کردم. صدای فریاد لبیک یا فاطمه الزهرا بود که از پشت بیسیم ها شنیده میشد. آنچه که در مانیتور سمت چپ دیده میشد، حیرتانگیز بود. رادار همچنان نقاط قرمز رنگ را نشان میداد؛ اما با این تفاوت که این بار به سرعت در حال محو شدن از صفحه نمایش بودند.
20:12 - 26 فروردین 1405