«توهم جداسازی آمریکا از اسرائیل و بازتعریف منافع ملی ایران در معادله آتشبس»
✍️افسانه حاجیلو ۱.مسئله کجاست؟در ماهها و سالهای اخیر، بهویژه پس از تشدید تنشها در جبهههای فلسطین، لبنان و خلیج فارس، یک دوگانه تحلیلی در فضای سیاسی و رسانهای ایران شکل گرفته است. بخشی از تحلیلها بر این باورند که آمریکا بهتدریج از میدان مستقیم منازعه عقبنشینی کرده و اسرائیل به بازیگر اصلی و مستقل تبدیل شده است. در مقابل، جریان دیگری تأکید میکند که جداسازی آمریکا از اسرائیل، نه یک برداشت واقعگرایانه، بلکه یک خطای راهبردی است که میتواند به تضعیف بازدارندگی ایران و فرسایش دستاوردهای محور مقاومت بینجامد.این گزارش، بر پایه تجربه چند دهه تعامل و تقابل ایران با ایالات متحده و رژیم صهیونیستی، و با رجوع به گفتمان رسمی و غیررسمی مسئولان، و نیز واقعیات اجتماعی داخل کشور، تلاش میکند تصویری نزدیکتر به واقع از این معادله به دست دهد: آیا میتوان آمریکا را از اسرائیل جدا فرض کرد و یک آتشبس «فنی» با واشنگتن را مستقل از میدانهای درگیری منطقهای تصور نمود؟ یا منافع ملی ایران اقتضا میکند که استراتژی، بر وحدت ساحات و پیوند ساختاری میان واشنگتن و تلآویو استوار باشد؟۲. جایگاه اسرائیل در راهبرد آمریکا: پروکسی یا بازیگر مستقل؟از ابتدای شکلگیری نظم امنیتی پس از جنگ جهانی دوم در غرب آسیا، اسرائیل عملاً در معماری امنیتی آمریکا نقش یک ستون منطقهای را بازی کرده است. حجم کمکهای نظامی، اطلاعاتی و سیاسی واشنگتن به تلآویو، مقیاس حمایت در شورای امنیت، و واکنش آمریکا نسبت به هر گونه تهدید جدی علیه موجودیت این رژیم، همگی نشان میدهد که از نگاه واشنگتن، اسرائیل نه یک دولت معمولی، بلکه یک دارایی راهبردی است.
مواضع رسمی مسئولان ایرانی نیز بهطور مداوم به همین واقعیت اشاره کردهاند: آمریکا معمار و تأمینکننده اصلی امنیت اسرائیل است و در بسیاری از سناریوهای منطقهای، این رژیم صرفاً بازوی اجرایی اراده واشنگتن است. وقتی مقامات ایرانی از «محور آمریکایی–صهیونیستی» سخن میگویند، در واقع به همین پیوند ساختاری اشاره دارند. تغییر دولتها در آمریکا، از دموکرات تا جمهوریخواه، در ماهیت این پیوند تغییری ایجاد نکرده است؛ تنها شیوه اجرا، زبان دیپلماتیک و سطح مداخله مستقیم یا نیابتی تفاوت پیدا کرده است.اگر این واقعیت را بپذیریم، آنگاه تصور یک جدایی واقعی میان منافع آمریکا و منافع اسرائیل، بیش از آنکه مبتنی بر دادههای عینی باشد، به حوزه امیدها و خواستهها نزدیک میشود. واشنگتن ممکن است در مقاطع کوتاهمدت، برای مدیریت افکار عمومی، محدودیتهایی ظاهری بر تلآویو اعمال کند، اما چهارچوب اصلی همپوشانی منافع، همچنان پابرجاست.۳. تله راهبردی «خروج آمریکا از میدان»یکی از خطرناکترین پیامدهای تصور «خروج آمریکا از میدان» این است که تمرکز محاسبات ایران صرفاً بر رژیم صهیونیستی قرار گیرد و هزینههای راهبردی اقدامات آمریکا در سطح منطقهای نادیده گرفته شود. در این سناریو، واشنگتن میتواند:• هزینه سیاسی و انسانی درگیری را به گردن اسرائیل بیندازد • در عین حال، نقش طراحی، تسلیح، هدایت اطلاعاتی و حمایت دیپلماتیک را برعهده داشته باشد • و در افکار عمومی جهانی، خود را در موقعیت میانجی، مهارکننده یا حتی «طالب آتشبس» نشان دهد.
این همان تلهای است که بخشی از دستگاه رسانهای غرب و بعضی جریانهای منطقهای دنبال میکنند: ایجاد این روایت که «ایران به خاطر حزبالله وارد جنگ میشود، نه به خاطر منافع ملی»، تا از یک طرف، در داخل ایران شکاف سیاسی و اجتماعی ایجاد شود و از طرف دیگر، در سطح بینالمللی، ایران بهعنوان بازیگر جنگطلب تصویر گردد.در مقابل این روایت، بخش مهمی از مسئولان و تحلیلگران در داخل کشور بر این نکته تأکید کردهاند که امنیت ایران، از مرزهای جغرافیایی رسمی فراتر رفته و به شبکهای از ساحات و جبهههای درهمتنیده گره خورده است. از این منظر، لبنان، فلسطین، سوریه، عراق، خلیج فارس و حتی یمن، هرکدام یک جبهه مستقل نیستند؛ بلکه حلقههایی از یک زنجیرهاند که در آنها، آمریکا و متحدانش تلاش میکنند نظم جدیدی را بر منطقه تحمیل کنند.۴. وحدت ساحات و پیوند آن با منافع ملی ایرانمفهوم «وحدت ساحات» در ادبیات راهبردی ایران، پاسخی است به همین واقعیت جدید. به بیان ساده، اگر تهدیدها چندساحتی و بههمپیوسته شدهاند، دفاع نیز باید چندساحتی و هماهنگ باشد. بهجای نگاه جزیرهای به هر بحران، رویکرد وحدت ساحات، کل میدان را یکپارچه میبیند: فشار بر لبنان، سیگنالی است برای تغییر معادلات در فلسطین، فشار در خلیج فارس، پیوند خورده به پروندههای هستهای و موشکی، و هرگونه امتیازگیری از یک جبهه، بر سایر جبههها اثر میگذارد.
از این زاویه، پیوند ایران با محور مقاومت فقط یک «دین اخلاقی» یا «تعهد ایدئولوژیک» نیست. واقعیت این است که توان بازدارندگی ایران، در سطحی قابل توجه، مدیون همین شبکه متحدان و همپیمانان منطقهای است. بدون این عمق راهبردی، فشار مستقیم بر خاک ایران و زیرساختهای حیاتی کشور بسیار محتملتر میشد. در عمل، بسیاری از مسئولان امنیتی و نظامی نیز در سالهای اخیر همین گزاره را تکرار کردهاند: امنیت تهران از سواحل مدیترانه تا تنگه هرمز امتداد دارد.بنابراین، دفاع از لبنان یا غزه، به معنای بردن جامعه ایران به جنگی «نامرتبط با منافع ملی» نیست؛ بلکه در منطق وحدت ساحات، این دفاع بخشی از معماری بازدارندگی ملی است. اختلاف اصلی در داخل، نه بر سر اصل امنیت، بلکه بر سر میزان هزینهپذیری، مدیریت ریسک و نحوه ترجمه این راهبرد در سیاست عملی است.۵. آتشبس، واقعیتهای داخلی و فشار افکار عمومیدر کنار ملاحظات راهبردی، هر تصمیمی درباره جنگ و آتشبس، ناگزیر با واقعیات جامعه ایران گره خورده است. جامعه ایران در سالهای اخیر زیر فشارهای اقتصادی، تحریم، تورم، و فرسایش اعتماد عمومی قرار داشته است. بخش قابل توجهی از مردم، حتی اگر با گفتمان کلی مقاومت همدل باشند، نسبت به تبعات اقتصادی و امنیتی هر درگیری جدید حساساند.این حساسیت در سخنان بسیاری از مسئولان نیز بازتاب یافته است: تأکید بر اینکه ایران آغازگر جنگ نخواهد بود، تأکید بر دفاع فعال و نه ماجراجویی، و تلاش برای نشان دادن اینکه هر واکنش احتمالی، در چارچوب دفاع از منافع ملی و پاسخ به تجاوز است، نه ورود داوطلبانه به جنگی بیپایان.
در همین چارچوب است که طرحهای مختلف آتشبس چه در سطح منطقهای و چه در سطح تعامل ایران و آمریکا مطرح میشود. در نگاه بخشی از اندیشکدهها، آتشبس نه فقط پایان یک دور درگیری، بلکه ابزاری برای بازتوزیع هزینهها و منافع در نظم امنیتی منطقه است. مسئله اصلی این است که هر آتشبس، اگر روابط واقعی قدرت و نقش آمریکا در پشت صحنه را نادیده بگیرد، میتواند عملاً به تثبیت موقعیت واشنگتن و تلآویو و فرسایش موقعیت بازدارندگی ایران بینجامد.۶. آتشبس با آمریکا: امکان یا توهم؟پرسش کلیدی این است: آیا میتوان از «آتشبس ایران و آمریکا» سخن گفت، بدون آنکه نقش اسرائیل و سایر جبهههای منطقهای را وارد معادله کرد؟از منظر واقعگرایانه، هر نوع کاهش تنش پایدار میان ایران و آمریکا، ناگزیر به پروندههای منطقهای گره میخورد. واشنگتن، امنیت اسرائیل را یک خط قرمز میداند و پیوندهای اطلاعاتی، نظامی و سیاسی میان دو طرف بهقدری عمیق است که هرگونه توافق جدی با ایران، بدون در نظر گرفتن این ضلع، بیشتر به یک آتشبس لفظی شباهت خواهد داشت. در عمل، تجربه توافق هستهای و پس از آن خروج آمریکا از برجام نشان داد که بدون همراه شدن پروندههای منطقهای و موشکی و امنیتی – حداقل در سطح درک متقابل – هر توافق صرفاً روی کاغذ میماند و بهسرعت توسط ساختار قدرت در واشنگتن فرسوده میشود.از سوی دیگر، ایران نیز نمیتواند نقش اسرائیل را در محاسبات امنیت ملی خود نادیده بگیرد. از منظر تهران، هرگونه آتشبس با آمریکا که عملاً به دستِ باز اسرائیل برای ادامه فشار در لبنان، غزه یا حتی خاک ایران منجر شود، بیشتر شبیه تلهای برای مهار پاسخ ایران است تا راهحلی برای کاهش واقعی تهدید.
به همین دلیل است که در بخشی از ادبیات رسمی ایران، تأکید شده که اگر تجاوزات اسرائیل ادامه یابد، باید هم رژیم صهیونیستی و هم منافع مستقیم آمریکا در منطقه در محاسبه پاسخ گنجانده شوند. پیام چنین رویکردی روشن است: واشنگتن نمیتواند هم طراحی کند، هم تسلیح و هدایت انجام دهد، و هم از هزینههای پاسخ در امان بماند.۷. جامعه ایران میان نگرانی از جنگ و نگرانی از انفعالدر سطح اجتماعی، ایران با وضعیتی دوگانه روبهرو است. از یک سو، خستگی عمومی از بحرانهای مزمن، فشار اقتصادی و هراس از درگیری گسترده، میل به ثبات و پرهیز از جنگ را تقویت میکند. از سوی دیگر، بخشی از افکار عمومی، بهویژه در میان نسلهای جوانتر سیاسیشده، نسبت به هرگونه انفعال در برابر تجاوز و تحقیر حساسیت دارد و عقبنشینی یکسویه را مترادف تضعیف منزلت ملی میبیند.این دوگانه، تصمیمگیری را پیچیدهتر میکند: نه امکان نادیده گرفتن فشار افکار عمومی برای آرامش و توسعه وجود دارد، و نه میتوان مطالبه حیثیتی و امنیتی برای جلوگیری از تحمیل معادلات جدید توسط محور آمریکایی–صهیونیستی را نادیده گرفت. در چنین شرایطی، راهبرد رسمی، معمولاً تلاش برای ترکیبی از دفاع فعال، مدیریت سطح درگیری، و حفظ امکان بازگشت به میز مذاکره است؛ مشروط بر آنکه طرف مقابل نیز هزینههای معناداری را بر دوش بکشد.۸. ضرورت بازتعریف آتشبس در چارچوب وحدت ساحاتاگر بخواهیم از منظر اندیشکدهای و با تکیه بر واقعیتهای میدانی و اجتماعی جمعبندی کنیم، چند نکته برجسته میشود:
یکم، جداسازی آمریکا از اسرائیل، با واقعیت ساختار قدرت در واشنگتن و نوع رابطه دو طرف همخوانی ندارد. اسرائیل در سطح راهبردی، یک پروکسی طراحیشده برای تأمین منافع آمریکا است، نه یک بازیگر کاملاً مستقل. دوم، تلاش رسانهای برای جاانداختن این روایت که ایران فقط به دلیل «حزبالله» وارد هر سطحی از درگیری میشود، نه به دلیل منافع ملی، در عمل میکوشد پیوند واقعی میان بازدارندگی ایران و عمق راهبردیاش در منطقه را پنهان کند و در داخل کشور دوقطبی بسازد. سوم، استراتژی وحدت ساحات، صرفاً یک شعار یا ادبیات ایدئولوژیک نیست؛ پاسخی است به واقعیت تهدیدهای درهمتنیده منطقهای. تضعیف این استراتژی بدون ارائه بدیل واقعگرایانه، امنیت ملی ایران را در برابر فشاری مستقیمتر آسیبپذیرتر میکند. چهارم، هر طرح آتشبسی میان ایران و آمریکا، اگر نقش واقعی واشنگتن در تجهیز، هدایت و حمایت از اسرائیل را نادیده بگیرد، عملاً خطر آن را دارد که به یک آتشبس ظاهری تبدیل شود که دست آمریکا را برای تداوم فشار از طریق نیابتی باز میگذارد. پنجم، جامعه ایران در عین خستگی از بحران، هنوز نسبت به حفظ منزلت و امنیت ملی حساس است. راهبرد واقعگرایانه باید بتواند این دو مطالبه را همزمان ببیند: پرهیز از جنگ غیرضروری و در عین حال جلوگیری از تحمیل معادلاتی که هزینههای آن در نهایت بر دوش همین جامعه گذاشته میشود.
در نهایت، اگر قرار است از «آتشبس» سخن گفته شود چه در سطح منطقهای و چه در سطح رابطه ایران و آمریکا این آتشبس تنها زمانی واقعی خواهد بود که طراحی و اجرای آن، نقش آمریکا را پشت سر اسرائیل شفاف کند و هزینههای ادامه سیاستهای فعلی را برای واشنگتن بالا ببرد. در غیر این صورت، توهم جداسازی آمریکا از اسرائیل، میتواند به خطایی راهبردی تبدیل شود که هم بازدارندگی ایران را تضعیف میکند و هم در داخل کشور، احساس بیتأثیری و بیپناهی را در میان مردم تقویت میسازد.
23:22 - 24 فروردین 1405