ســلام بـــابـــا

✍️مرضیه اکبرزادهدیدم در این مدت که از زهرایت دوری، قدت خمیده است. دیدم موهایت رو به سپید شدن است. آمدم تو را از حال خود باخبر کنم. بابا من حالم خوب است. همین دیروز بود که دست در دست همکلاسی هایم در آن باغ زیبا و سرسبز قایم باشک بازی می‌کردیم. صدای خنده مان فضا را پر کرده بود. خانم معلم هم آن جا بود. قرار بود خانم معلم چشم بگذارد و ما هم پشت درختان تنومند باغ قایم شویم.من پشت یک درخت سیب بزرگ پنهان شدم. سیب‌های قرمز خوشبویی روی شاخه درخت بالای سرم آویزان بود‌؛ دلم می‌خواست یکی از آن‌ها را بچینم، اما دستم نمی‌رسید. در همان لحظه، شاخه آرام خم شد و سیب را جلویم آورد. طعم لذیذ آن سیب هنوز هم زیر زبانم مانده است. صدای شمردن خانم معلم هم می‌آمد: «هفده... هجده... نوزده».چند قدم آن طرف‌تر از جایی که ایستاده بودم، صدایی شنیدم؛ آشنا بود. سرم را که برگرداندم، آقا را دیدم که با همان لبخند همیشگی که بر لب داشت؛ کنار یک آقای نورانی ایستاده بود. زهرا کوچولو هم کنارش بود؛ با آن پیراهن صورتی رنگی که بر تن داشت، زیباتر شده بود. دستم را به نشانه «بای بای» برایش تکان دادم. او هم با همان پستونکی که در دهانش بود، می‌خندید.
لحظه‌ای بعد، سایهٔ دو مرد قدبلند و قوی را دیدم که مثل دو دوست صمیمی، دست در دست هم داده بودند. سرم را که بالا آوردم، چهرهٔ خندان حاج قاسم را دیدم که در کنار دوست عراقی‌اش، ابومهدی ایستاده بود. راستی بابا؛ کمی آن طرف‌تر، مردی را دیدم که لباسش، شبیه به لباس‌های آقا بود. حتی همان کلاه گِرد مشکی را هم داشت. فقط لباس بلند مشکی که بر روی دوشش انداخته بود، کمی خاکی بود. چهره‌اش برایم آشنا بود، اما یادم نمی‌آمد از کجا. کمی که فکر کردم، یادم آمد که او همان کسی است که عکسش را روی میز کارت گذاشته بودی، همان که همیشه او را رفیق شهیدت صدا می‌زدی: «شهید بهشتی».با صدای خنده‌های بلند سمیه، به خودم آمدم. دیده بود که خانم معلم هنوز پیدایش نکرده، برای همین زودتر از همه «*******» گفته بود. بچه‌ها یکی یکی از پشت درخت‌ها بیرون می‌آمدند و خودشان را در بغل خانم معلم می‌انداختند. با دیدن این صحنه، یاد بغل‌های گرم مامان افتادم. به محض یاد کردن از مامان، او را دیدم که روی سجاده نشسته و از دوری من گریه می‌کرد. گریه‌های مامان ناراحتم می‌کرد. برای همین به خوابت آمدم؛ تا به او بگویی که من خوبم و خدا اینجا هم مراقب من است.بابا دلم برایتان تنگ شده است. اما دیگر باید بروم؛ خانم معلم صدایم می‌کند. سلام مرا به مامان برسان. به امید دیدار.
18:46 - 24 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 بازنشر3 واکنش
49٫9k بازدید