میداندار؛ از دیروز تا امروز
✍️ملیحه محمدیان-آموزگارگوشهای نشسته بودم و همزمان که شعاری را روی مقوا مینوشتم:«ملت صاحبزمان، کی بشود ناامید؟شد به خدا زندهتر، خامنهای شهید»به فرو رفتن سوزن چرخ خیاطی روی پارچهها هم نگاهی میانداختم؛ پارچههایی که هرکدام سرنوشتی داشت. یکی قرار بود سردر خانهای، معنای وطن بدهد؛ دیگری قرار بود وسط بلوار بایستد و آن یکی هم میخواست رخت سیاه را بر جامهی روستا بپوشاند و بگوید: «ما عزاداریم».سیاهپوششدنی که شاید با وصلشدنِ چادرهای خاکخوردهی اهالی محل، هزینهای برای خود نداشت، اما میخواست برای دشمن هزینه بتراشد و بگوید: «باشد قرارِ اشک، پس از صبحِ انتقام».راستی، آن بین به این هم فکر میکردم که چرا نباید در یک شهر تعدادی پرچم ایران گیر بیاید؟ البته شاید نبودن، همیشه هم بد نباشد؛ چون کسی در آن هیاهو میگوید: «پارچه هم باشد، ما میدوزیم».و همین لحظات بود که آن تهماندهی طاقهی پارچهی پرچم در گوشهی مغازه و آن پارچههای مشکی چادر که موقع نماز جمع شده بود، با آن چرخ خیاطی وسط پایگاه، مرا برد به هویزه. به همان پایگاه خودجوش؛ نمیدانم دربارهاش میدانی یا نه! مخصوصاً دربارهی شیرزنانش. زنانی که یکی خطشکن بود، دیگری نیروی زمینی، برخی نیروی دریایی و عدهای هم در نیروی هوایی.
راستی اصلاً مگر زنها هم به جنگ میروند؟ آن هم نیروی هوایی! مگر آنها در پشت جبهه نبودند، پس خطشکن دیگر کجاست؟ آری؛ شیرزنان هویزه به تمام اینها معنا بخشیدند. البته آنها نماد تمام زنان ایران بودند؛ زنان ناشناختهای که میدانِ جنگ حول آنها چرخید. مثل زنان امروز که میدان و خیابان حول آنها میچرخد؛ مثل آن زنی که سبزی و سفیدی پرچم وطن را با خون خودش سرخ کرد و آن را روی دست مردم وطنش به اهتزاز درآورد تا پرچم اجنبی بالای سرش نباشد.بله، آن زمان خانمها هم در هویزه، خودجوش دور هم در خانهای که بعداً پایگاه شد، جمع شده بودند برای وطن. خطشکنها لباس خونی را میشستند، نیروی زمینی لباس میدوخت و تعمیر میکرد، نیروی دریایی آنها را میشست و نیروهای هوایی روی پشتبام پهن میکرد. آنها اینگونه مشکل تولید لباس رزمندهها را در آن شرایط اقتصادی حل کرده بودند.و رئیسجمهور آن زمان و رهبر شهید الانمان هم از آن دیدن کرد؛ رئیسجمهوری که آن زمان، همسرش نیز مدتی عضو همین پایگاه بود و از تهران میآمد و میرفت.میدانی این کار بزرگ را چه کسی شروع کرد؟ بانو جزایری؛ نمیدانم اسمش را شنیدهای یا نه! زنی که بعد از جنگ گفت: «من در جامعه حاضر شدم؛ از قبل از انقلاب تا امروز، میخواهم فعالیتم را گسترده کنم». او که میگفت: «مگر میشود این خونهای پاک فراموش شوند؟ حالا که جنگ تمام شده، بازماندهها چه میشوند؟ آنها هم فراموش شوند؟»مادر شهیدی که با مادران زینبی که صبورانه ایستاده بودند، کاروان زینب (س) راه انداخته بود و به دیدار مادران شهدا و رزمندهها میرفت و به افراد محروم کمک میکرد.
کسی که بعد از تبعید امام، روی پارچهای طوماری نوشت: «اگر مسلمانی، چرا مرجع ما را تبعید میکنی؟ اگر نیستی، بگو تا ما تکلیف خودمان را بدانیم...» طوماری که ابتدا امضاهای زیادی گرفت، اما کمکم امضاها خط خورد و تنها نام یک امضا ماند: بانو جزایری.مادری که پسرش سه بار توسط ساواک دستگیر شد و در ۱۴ سالگی پایش به زندان باز شد، اما به ملاقاتش در زندان نرفت تا مبادا به دستگاهِ طاغوت ضعف نشان بدهد. او که وقتی آیتالله رفسنجانی برایش حوالهی ماشین فرستاد، بغضش ترکید و گفت: «مگر ما شهید دادیم که ماشین داشته باشیم؟»او مادر فرزندی بود که جزو بنیانگذاران دانشجویان پیرو خط امام بود، با تشکیل کلاس به آموزش قرآن، نهجالبلاغه و تاریخ اسلام میپرداخت و در زمان بررسی پیشنویس قانون اساسی، پیگیر گنجاندن «ولایت فقیه» در آن بود و طرحی برای مجلس خبرگان ارسال کرد. کسی که حضور مردم را باور داشت و در یک روز توانست با همراهیِ یارانش ۸۰۰ نفر بعثی را با دست خالی اسیر کند. همان دستان خالیِ مردمی که بنیصدر نه برایشان آذوقه میفرستاد و نه به آنها سلاح میداد.و بعد از شهادت، چنان تانکهای عراقی پیکرِ او را زیر خود خرد کرد که اثری قابل شناسایی نماند. و بعدها پیکر او را از قرآنی که با امضای امام خمینی و آیتالله خامنهای به همراه داشت، شناختند.
راستی، محمدحسین میدانی سیدعلی هم هنگام شهادت با زبان روزه در حال تلاوت قرآن بود؟ و نه تنها قرآن تو را، بلکه زندگیاش را با قرآن امضا کرده بود. یا اینکه تو در روز اربعین حسینیوار شهید شدی و سیدعلی در ماه رمضان، علیوار عاشورایی را رقم زد.خانم جزایری، مادر شهید سید محمدحسین علمالهدی؛ شاید همهی اینها را گفتم تا بگویم هرگاه زنی را میبینم که در جنگ امروز میدانداری میکند، یاد شما میافتم.
20:49 - 16 فروردین 1405