از پنجره تا خاک
✍️فاطمه غلامیوقتی برای گرفتن نهال به شهرداری رسیدم، گفتند همهی نهالها را میان مردم پخش کردهاند. احساس کردم تمام مسیر طولانی که با ویلچر و هزار سختی طی کرده بودم، بیهوده بوده. خستگی در تنم ماند و دلخوری در دلم نشست. آهسته و ناامید راه برگشت را پیش گرفتم.تمام مسیر فقط به یک چیز فکر میکردم،اینکه چقدر دلم میخواست من هم برای عمل به فرمایش رهبر، نهالی به یاد یک شهید در خاک مینشاندم. سهم من اما انگار از این کار خیر دریغ شده بود.به خانه که رسیدم، پشت پنجره نشستم و به کوچهی خالی خیره شدم. اشکها بیاجازه روی گونههایم جاری میشدند. در سکوت اتاق، حس عجیبی از بیپناهی و دلتنگی همراه من بود.ناگهان فکری آرام و روشن در ذهنم جرقه زد. یادم افتاد وقتی وارد کوچه میشدم، نهال کوچکی را دیده بودم که تازه در حیاطمان کاشته بودیم. همان نهالی که امیدوار بودیم یکیدو سال دیگر سایهاش بر سرمان باشد.با خودم گفتم: آن نهال هم نهال است، مهم نیت و یاد بود من بنام یک شهید است.آرام از ویلچر پایین آمدم، کشان کشان دستم را به نهال رساندم خاک نمخوردهی پای نهال را کنار زدم و ریشههایش را با دقت بیرون آوردم. حس میکردم این نهال کوچک، آرزوی بزرگ مرا در آغوش گرفته است.نهال را بغل کردم و دوباره راه افتادم، اینبار با دل سبکتر. میخواستم آن را به نام یک شهید در زمین بنشانم...در جایی که امید دوباره نفس میکشد.
16:51 - 16 فروردین 1405