یکی به جای سهتا
✍️فاطمه مصطفویموهایش پریشان و رنگِ لباس سیاهش عوض شده است؛ شبیه پیرهنِ گلمالیکردهی مردها در روزهای عاشورا. یک میکروفونِ یقهای به لباسش وصل است و از میانِ آوارها و تیرآهنهای خمیده حرف میزند. اولین جملهاش روی صحنهی پشت سرش نمینشیند: «ببین اینجا خونهی مسکونیه.»نگاهش روی لنز دوربین ثابت نمیماند و هی میچرخد به دور و اطراف. دستهایش توی هوا انگار دنبال چیزی میگردد. تنها کاری که این چند ساعت با دستانش کرده است، گشتن زیر خاک بوده. مرد، جلوی دوربین، فیلم پُر میکند: «خواهرم و دامادمون اصلاً نظامی نبودن، بسیجی هم نبودن..» مرد کنار خانهی خواهرش که دیگر خانه نیست، ایستاده است و قصهای تکراری را تعریف میکند: «اونها براشون فرقی نداره، ایران رو میزنن..» مرد، بدیهیات را میگوید، خودش هم میداند.مرد از یک جایی به بعد نگاهش توی لنز ثابت میماند. انگار چیزی یادش آمده باشد: «هنوز نتونستیم به خواهرم بگیم…» مرد هنوز با دوربین حرف میزند اما انگار خودش دیگر آنجا نیست؛ آنجا یعنی میان ویرانهها. رفته است کنار تخت خواهرش توی بیمارستان؛ خواهرزادهاش را هم با خود برده، تازه جراحتِ جسمش دوا شده و از بستر بلند شده. مرد میبیند که خواهر منتظر است و به در نگاه میکند. منتظرِ دو تکهی دیگرِ قلبش، معین و مائدهاش. اما کسی نمیآید توی اتاق. مرد دستِ تنها پسرِ خواهرش را گرفته و پیش خواهر آورده است. مرد نمیخواست به خواهر بگوید معین و مائده را خدا از ما گرفت؛ بلکه میخواست بگوید: «این تکپسر را خدا به ما برگردانده. یک تکهی قلبت اینجاست خواهرجان. نمیدانم چطور اما بیا و تحمل کن نبودنِ دوتای دیگر را..»
مرد هنوز توی لنز دوربین نگاه میکند و انگار مدتهاست این گزاره، دیگر برایش هیچ معنایی ندارد که «اشکهای یک مرد را کسی نباید ببیند».“معین و مائده؛ بچههای ششمِ فروردینماه، شهدای بامدادِ هفتم فروردین_قم.
16:50 - 13 فروردین 1405