یک ماه شد

✍️مقدسه کرمانچیباید بنویسم...از آن صبحی که با شعله‌ای بی‌خبر آغاز شد، و صدای پرواز جنگ بر آسمان خانه‌ام نشست. گریه می‌کردم… نه از ترس مرگ، که از بیم آن‌که حتی در زیر آوار، روسری سرم نباشد. نمی‌خواستم بی‌پناه حیا باشم.یک ماه گذشته است… و با پر کشیدن بزرگی که تکیه‌گاه دل‌ها بود، غم عمیقی در جانم ریشه دواندهغمی که گمان نمی‌کنم تا واپسین نفس خاموش شود. دلم برای صدایش خیلی تنگ است… برای واژه‌هایی که آرامش می‌ریختند در جان خسته‌مان. نام رفتگانمان بر برگ‌های تاریخ حک شد، اما روزها هنوز سنگین‌اند، و اشک‌ها مجال فرو ریختن ندارند.دلتنگ توییم... آن قدر که حتی قلبم را به درد می آورد.چگونه این یک ماه را گذراندیم؟ چگونه هنوز نفس می‌کشیم؟ اگر زمزمه‌ی دعایت در سایه‌مان نبود، دل‌های عاشق تاب این مسیر را نداشتند.آه از آن سحر… آه از آن لحظه که آفتاب، عزای دل‌هایمان شد...ما مانده ام و ادامه این مسیر که شاید شهادت شیرین‌ترین ، غم انگیز دنیا نصیبم شود.
16:19 - 13 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 بازنشر2 واکنش
77٫9k بازدید


1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌محمدحسین امینی‌
@identityreminder10 ساعت پیش
با نا-وضعیت فعلی کاری ندارم.قدما آموخته‌اند که قدمین زن نباید برای نامحرم قابل تمیز باشند؛ ‌و حجم بدن را نامحرم نباید تشخیص بدهد.ام‌الائمه(س) از همین رو نگران پوشیدگی پیکر پاکشان حین تشییع بودند و برایش «تدبیر» کردند.امر پوشش فراتر از سر و گردنِ افراد زنده است.پوشش دینی مفصل است؛ چون فلسفه دارد.