اینجا خیابان نیست...

✍️احمد صادقی ببوی این خاک باران‌ خورده را…اینجا خیابان نیست!گذرگاهی است پیچیده به عطر ناب اسپند و گلاب و خوندر این وادی، خرد افتاده در پای دل مجنون.نگاهی کن!به این امواج انسانی که می‌آیندو بغض تلخ و سنگین گلو را در سکوت شهر می‌ سایند.من اینجا، طعم گس ‌مانند اندوه فنا را می‌ مکم در خویش،و می‌بینم که این دریای بی‌ خویشانچگونه می‌خروشد پیش.صداها را بپوش و لمس کن گرمای دستان را!ببین در کوچه‌ های شهر، رقص نور ایمان را.قدم‌ها روی آسفالت خیابان، نرم و راز آلود می‌کوبند،غبار کثرت از آیینه‌ی جان جهان ‌بین، پاک می‌روبند.در این سرمای جان ‌فرسانفس‌ها شعله‌ی ذکر است،و این خیل عزادار به‌هم‌پیوسته، یک روح است و یک فکر است.دریغا، قافله ‌سالار ما، آن پیر روشن‌ بینکه با خون گلویش شست، گرد از چهره‌ی این آیین.خبر، آوار سنگینی است،غمی همواره در سینه‌ است،ولیکن مرگ در قاموس او، پایان یک پرواز خاکی نیستشهادت، خلوت وصل استعروجش، انفجار نور در تاریکنای این شب تار است،که جانش تا ابد، در جان این بیداردلان، بیدار است.به چشم این جماعت خیره شو!آیینه‌ی ذات‌ اند.برای حفظ این مأوا سراپا در مناجات‌ اند.کسی اینجا نمی‌ترسد ز توفان و ز دادن‌های جان خویش،همه پروانه‌ی شمع‌اند و می‌سوزند از این تشویش.طنین نام «ایران» در تپش‌های رگ این قوم پنهان است،و عشق پاک اسلام است، که در رگ‌هاشان، خون جوشان است.ببین پرچم، چگونه پرده‌ی کعبه‌ست در دستان این مردم!در این گنبد، طنین ربنا گم نیست،خدا پیداست در اشک زلال دیده‌ی مردم.وطن، سجاده‌ای پهناور است و کوچه‌ها محراب خونین‌ اند،که این‌سان با وقار و با صلابت، در پی آیین و آیین‌اند.
و دیروز… آه از دیروز!از این آسفالت سرد قسم‌ خورده،از آنجایی که خون رهبرم بر سینه‌ی این خاک زرین ریختو با اشک هزاران سالک عاشق درآمیختهزاران لاله‌ی سرخ ظفر بردهجوانه می‌زند در نور.مسیرش سبزشکوهش تا ابد ماناو نامش در ضمیر پاک این جغرافیای عشق، پا برجا.
23:11 - 12 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 بازنشر4 واکنش
64٫2k بازدید