۹:۴۰؛ لحظه‌ای که دلم رنگ کربلا گرفت

✍️علیرضا احمدی قره زاغ یک ماه از آن صبح گذشته است؛ صبحی که با آتش دشمن متجاوز صهیونی-آمریکایی آغاز شد و با شهادت عزیزترین‌هایمان در دل تاریخ نشست.اما برای من، زمان هنوز در همان لحظه مانده است؛ در همان ساعت ۹:۴۰… لحظه‌ای که خبر رسید و چیزی در عمق جانم فرو ریخت.آن روز، صبح مثل همیشه آغاز شده بود.هیچ نشانه‌ای نبود که قرار است در چند ثانیه دل من، رنگی از کربلا بگیرد.وقتی خبرشهادت قائدم ؛ سید علی خامنه ای (ره) را شنیدم اول باور نکردم. نه زبانم همراهی می‌کرد و نه دلم می‌خواست حقیقت را بپذیرد.در چند ثانیه ، تمام استخوان‌های روحم خرد شود. وقتی خبر رسید؛ نه، بگذار درست بگویم: وقتی خبر فرود آمد، انگار یک جرقه در جانم خاموش شد. اولین جمله‌ای که گفتم؟ چیزی میان بهت و انکار بود؛ اما خبر، مثل صدایی از دل تاریخ بود؛ مثل همان لحظه‌ای که کاروانی در کربلا، با خبر شهادت عزیزانش زیر آسمان داغ ایستاد.آن لحظه بی‌اختیار آیه‌ای در ذهنم پیچید: «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»می‌دانستم… می‌دانستم که شهید زنده است. می‌دانستم که این وعده خداست.اما دل آدم، گاهی دیرتر از ایمانش با حقیقت کنار می‌آید.اشک‌ها آرام آمدند. نه با فریاد، نه با هیاهو… آرام و سنگین، مثل بارانی که بر خاک تشنه می‌بارد.آن لحظه احساس کردم تاریخ دوباره تکرار شده است. انگار فاصله‌ای میان امروز و عصر عاشورا نبود.در دلم گفتم: یا اباعبدالله… چگونه زینب(س) توانست پس از آن همه داغ ، بر پا بایستد؟آن روز فهمیدم داغ شهید فقط یک اندوه نیست؛ امتحانی است برای دل‌هایی که می‌خواهند در مسیر کربلا قدم بزنند.
از آن روز تا امروز بارها با خودم گفته‌ام: شاید این داغ سلامی از کربلاست.؛ شاید سهمی کوچک از راهی استکه با خون حسین(ع) آغاز شد.و حالا هر وقت عقربه‌های ساعت به ۹:۴۰ نزدیک می‌شوند دلم آرام زیر لب می‌گوید: «السلام علیک یا اباعبدالله…» و بعد؛ نگاهم ناخودآگاه به آسمان می‌رود و در دل زمزمه می‌کنم: یا صاحب‌الزمان(عج) … این شهید، امانتی بود که دوباره به کاروان یاران شهیدت در بلندای تاریخ برگشت. می‌دانم خداوند در قرآن فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِين اَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» و شاید آن لحظه؛ لحظه معامله‌ای بود میان بنده‌ای پاک و خدای مهربان؛ اما با همه این ایمان باز هم دلم گاهی می‌شکند… باز هم اشک می‌آید… و باز هم قلبم سنگین می‌شود. چون بعضی داغ‌ها هرچقدر هم رنگ ایمان بگیرند باز هم، دل انسان را می‌لرزانند.حالا یک ماه گذشته است… اما من هنوز در همان لحظه ایستاده‌ام. در همان ثانیه‌ای که خبر رسید، در همان سکوتی که بعدش آمد، در همان اشکی که بی‌اجازه جاری شد.باید ایستاد و باید نوشت… چون اگر ننویسم، اگر این درد را روی کاغذ نیاورم، می‌ترسم خاموش شوم؛ آرام و بی‌صدا، مثل شمعی که کسی یادش نیست روشن بوده است.شاید نوشتن تنها کاری است که می‌توانم انجام دهم تا روشن بمانم؛ تا این داغ را به خدا بسپارم و دل خودم را همچون مولایمان امام زمان (عج) ، به صبر زینبی گره بزنم. می نویسم زیرا با نوشتن، طوفان در دلم ایجاد می شود و شعله های دلم زبانه می کشد؛ با خود می گویم : راه شهید، چراغی است که خاموش نمی‌شود؛ هر قدمی که در مسیر حق بردارم، سلامی است به روح او و ادامه‌ای بر نوری که روشن کرد.
خدا خودش وعده داده است که خون‌های پاک هرگز بی‌پاسخ نمی‌مانند؛ انتقام شهید، انتقام خداست و من تنها باید بایستم، صبر کنم و راه روشن او را ادامه دهم.نمی‌دانم این راه به کجا می‌رسد، اما می‌دانم که هر قدم در مسیر حقیقت، نزدیک‌شدن به وعده‌های الهی است؛ وعده‌ای که شهدا برای آن جان دادند.گاهی فکر می‌کنم اگر امروز زنده بود، چه می‌خواست؟ و همیشه یک پاسخ در دلم می‌نشیند: «بایست… ادامه بده… و امیدت را از دست نده.»خون شهید، پیام دارد؛ پیامی که نه با شمشیر، نه با خشم، بلکه با ایستادگی، ایمان و حفظ مسیر حق پاسخ گفته می‌شود.انتقام حقیقی شهید، ساختن دلی است که در آن ترس جایی ندارد؛ دلی که به خدا تکیه کرده و زیر بار ظلم نمی‌رود.من به همان خدایی که شهیدم به او لبخند زد امید بسته‌ام؛ خدایی که فرمود: «إِنَّ اللّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا». من باور دارم که دفاع خدا، انتقام خدا، و زمان خدا، زیباترین حقیقت این مسیر است.اگر روزی دلم لرزید، به یاد می‌آورم که زینب(س) چگونه پس از بزرگ‌ترین مصیبت تاریخ ایستاد؛ و من هم باید بایستم… چون راه شهید با ایستادگی ادامه پیدا می‌کند.خون شهید، مرا به سوی عدالت می‌خواند؛ به سوی امید، نه یأس… به سوی ایمان، نه خشم کور… به سوی صبر، نه تسلیم.می‌دانم که خدا شاهد اشک‌هاست، شاهد صبرهاست، شاهد دل‌هایی است که داغ‌دارند؛ و همان خداست که وعده انتقام و عدل را داده است. من فقط باید راه او را ادامه دهم.
11:51 - 11 فروردین 1405
امام و رهبری
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 بازنشر1 واکنش
70٫4k بازدید