ساعت صفرجهان

✍️معصومه جمشیدیحوالی ساعت ده صبح بود که صدای مهیب و لرزاننده انفجاری، آرامش روز را در هم شکست. قلبم هری ریخت. سراسیمه به سراغ اخبار رفتم. خبرگزاری‌ها نام «خیابان پاستور» را مخابره می‌کردند؛ همان نامی که کافی بود تا رعشه بر اندامم بیندازد و نفسم را در سینه حبس کند. ثانیه‌ها به کندی و با اضطراب می‌گذشتند و من با چشمانی دوخته به صفحه گوشی، خبرها را یکی پس از دیگری مرور می‌کردم. سرانجام خبری رسید که همچون آبی بر آتش دلشوره‌ام بود: رهبر سالم است، هرچند خبر زخمی شدن فرماندهان، کامم را تلخ کرد. نفس راحتی کشیدم و سعی کردم به خود دلداری دهم. با وجود اخبار ضد و نقیضی که همچون موریانه به جان افکارم می‌افتادند، مدام زیر لب با قاطعیت تکرار می‌کردم: «دروغ است، فقط یک شایعه است...»اما این آرامشِ شکننده، دوام چندانی نداشت. نیمه‌شب، عقربه‌ها تازه روی ساعت دوازده جفت شده بودند که صدای ناهنجار و خراشنده‌ای مرا از خواب پراند. صدایی که هیچ شباهتی به هیاهو انسان‌ها نداشت؛ بیشتر شبیه زوزه ممتد و وهم‌انگیز کفتارها در دل تاریکی بود که مو بر تن آدم سیخ می‌کرد. هراسی گنگ و ناشناخته به جانم افتاد. با دستانی لرزان گوشی‌ام را برداشتم. نور صفحه در تاریکی اتاق چشمم را زد، اما آنچه خواندم، روحم را به تاریکی مطلق کشاند. خبرهای غیررسمی، از شهادت می‌گفتند.
احساس خفگی می‌کردم. ضربان قلبم آن‌قدر تند و کوبنده شده بود که گویی می‌خواست قفسه سینه‌ام را بشکافد. با چشمانی تار و اشک‌آلود، دیوانه‌وار کانال‌ها را زیر و رو می‌کردم. با تمام وجود التماس می‌کردم که این فقط یک کابوس باشد، یک اشتباه رسانه‌ای. اما زمان بی‌رحمانه گذشت و تنها چهار ساعت بعد، در گرگ‌ومیش سحر، پتک حقیقت بر سرم فرود آمد؛ خبر قطعی شد. او پر کشیده بود.اکنون، در این سکوت سنگین، نه تنها من، که گویی تمام جهان در بهت و شوکی عمیق فرو رفته است؛ شوکی که هیچ کلمه‌ای یارای توصیف سنگینی آن را ندارد.
09:11 - 11 فروردین 1405
امام و رهبری
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 بازنشر1 واکنش
32٫6k بازدید