هفت شین شهدایی
✍️سمیه سادات حسینی زاده_سایه امسال، وقتی بهار را از پنجره قلبم نگاه کردم، بوی نرگس و یاسمن در مشامم نپیچید. نسیم ملایم سال نو بوی باروت و خون به همراه داشت. روی سفره هفتسینم دیگر نماد زندگی و سرسبزی نبود؛ هر کدام تبدیل به یک «شین» شده بود، هفت شینِ هفت شهید که نامهایشان بر سفره نوروز میدرخشید و به جای سبزه، لالههای سرخ گلگون روییده بود. تقارن عجیب عید فطر و عید نوروز، تقارنی که در تقویم کمتر دیده میشد، امسال معنایی دیگر داشت. دیگر عطر گلهای بهاری در کار نبود، فضا عطر گللالههای سرخ را میداد. عطر مجاهدت و شهادتی که فصل جدید را با خود آورده بود.در آخرین سحر ماه مبارک رمضان، سکوتِ سنگینی بر فضا حاکم شد. با خودم میگفتم:کاش ماه رمضان با نخوردن سحری تمام نمیشد؛ اما با نگاه غمبار میديدم که نرم و آرام کوله بار سفرش را بسته. انگار تمام ایام و لیالی، در آن سحر دهم رمضان خلاصه شده بود، همان سحری که فقط بهت زده بودیم و بیقرار و حیران، به صفحه تلویزیون خیره شده بودیم. زمان ما را در تک تک ثانیههایش فرو برده بود، آنقدر که نفهمیدیم کی اذان شد و چطور، با روحی که نه در بدن بود و نه در آسمان، نماز خواندیم...حالا در این سحر پایانی، دلم میلرزد از تمام شدن این ماه. دلمان میخواهد زمان در همین لحظه باقی بماند و تا ابد طول بکشد تا شاید با طولانی شدن این شب، تو برگردی و نماز عید فطر و نوروز را، نه در غمِ دلتنگی، که با حضور گرمت در کنارمان به جا آوریم.
16:42 - 1 فروردین 1405