تهران باعطری غریب

✍️معصومه جمشیدیاین روزها وقتی در امتداد خیابان‌های تهران قدم می‌زنی، عطری غریب از جنس مهربانی در هوا پیچیده است. گویی مردمان این کلان‌شهرِ پرهیاهو، در پسِ حوادث و التهابات، به باوری عمیق از کوچ، مرگ و شهادت رسیده‌اند. باوری که نه بوی یأس، بلکه عطرِ رهایی می‌دهد. این یقینِ قلبی به ناپایداری دنیا، دل‌ها را چنان رقیق و شفاف کرده که بندهای تعلق به مادیات گسسته و آغوش مهر را برای همنوعان گشوده است. آدم‌ها مهربان‌تر شده‌اند، چرا که فهمیده‌اند تنها یادگارِ ماندگارِ این عبورِ موقت، محبتی است که نثار یکدیگر می‌کنند.در این تهرانِ تازه متولد شده، دیگر خط‌کشی‌ها، دسته‌بندی‌ها و تفاوتِ عقیده‌ها معنایی ندارد. چپ و راست، مذهبی و غیرمذهبی، همه در برابرِ عظمتِ یک حقیقتِ ناب رنگ باخته‌اند: همه می‌دانند و باور دارند که پیش از هر چیز «ایرانی»‌اند. وقتی در لابه‌لای جمعیت به چهره‌هایشان نگاه می‌کنی، می‌بینی که قلب‌هایشان تنها برای وسعتِ نامِ «ایران» می‌تپد. آری، مردم همچنان در تکاپوی زندگی‌اند و به روزمرگی‌ها می‌پردازند، اما اگر در عمقِ نگاهشان خیره شوی، دیگر از آن عطشِ کور و حرصِ بی‌پایان برای مالِ دنیا خبری نیست. نگاه‌ها از خاک کنده شده و رنگِ بی‌نیازیِ آسمان را گرفته‌اند.
03:16 - 20 اسفند 1404
اندیشه
روایت‌های مردمی
تحلیل و نظر

3 واکنش
72٫9k بازدید