روایت امشب، مهربانی بیدلیل.نمِ بارون بود و بعضیا چتر آورده بودن و بعضیا هم نه، جلوی من این دخترخانوم خوشگل بغل باباش مامانشم کنارشون ایستاده بودن زیر بارون، یه آقایی اومد بدون حرف چترشو گرفت بالاسر دخترکوچولو تا زیر بارون خیس نشن.این آقا که رفت،یه آقای دیگه ای اومد بهش شکلات داد،دختر شیطونی بود باهاش دوست شده بودم دورتادور مامان باباش میدویید دالی میکرد:)دوباره رفت بغل باباش، یکم بعدش یک خانومی اومد چترشو داد بهشون و خودش زیر بارون وایستاد تا دختر کوچولوی ایران سردش نشه.راستش این مابین یادِ بچه های خوشگل میناب، و بقیه بچهای ایران که حالا قبل اسمشون شهید نوشته میشه افتادم، دلم آتیش گرفت که مردم ما طاقت خیس شدن بچه رو ندارند اما آمریکا و اسراییل و کشور های زیردستشون تو منطقه جگرگوشه هامون رو با موشک زیر آوارها فرستادند..:)
23:32 - 16 اردیبهشت 1405