آتنا احمدزاده؛دخترکی که دوست داشت نقاش بشود.
در میناب شهدای زیادی داشتیم.از دانش آموزان دختر و پسر تا آموزگارانی که به آنها میآموختند.همهی آنها آرزوهایی داشتند که در این دنیا ادامه نیافت.دختران و پسرانی که هر یک شغل یا حرفهای در سر داشتند که به آن نرسیدند.آمریکا که در فیلم های هالیوودیاش،"آرزو" میفروشد،در ایران هزاران نفر را بی آرزو کرد.
هزاران نفری که حالا در جای دیگری به دنبال آرزوهای خود میگردند.در دیار باقی.من خیلی نمیدانم.اما زندگی در آنجا باید خیلی پربارتر از اینجا باشد.باید.آتنا احمدزاده یکی از همانها بود.او نقاش شدن را آرزو میکرد و توی خیالاتش،خود را در قامت زنی قلممو به دست به تصویر میکشید.
حالا او نیست.اما یادش که هست.در گوشهی میدان نماز شهرری،گروه فرهنگی دخترانهای با نام مصباح الهدی،یاد او را به بوم میکِشند.دختری با یاد او،بوم نقاشی را گذاشته و عکس آقا را میکشد.اگر آقا بود و آتنا هم بود،شاید روزی میرسید که قاب را روی تصویر آقا تنظیم کند.به یاد هر دو میگریم.
18:39 - 23 اردیبهشت 1405