چهلوپنج سال و چهار ماه و چند روز روضه
رودربایستی را کنار گذاشتم و گفتم: خب دختر با پای جراحی شده چرا اینجایی؟!او هم نه گذاشت، نه برداشت، زل زد توی چشمم و گفت: «کمترین کاری بود که میشد انجام بدم.»
«۴۵ ساله برای هر مناسبتی روضه داریم، از بعد از شهادت آقا هرشب مراسم داشتیم» اینها را دختر جوان سیاه پوشی گفت که تکیه به عصا داشت لیوان های یک بار مصرف ریخته روی زمین را جمع می کرد.از کله سحر که به دنبال یافتن نسبتی میان خودم و آقا، راهی جمکران شده بودم تا الان که ساعت از ۱۲ گذشته بود و در گرمای استخوان آب کن سر ظهر قم، حوالی حرم جلو در کوچک یک خانه قدیمی آجری قرار داشتم، نتوانسته بودم با کسی سر صحبت را باز کنم. ولی حالا که اهالی خانه آجری، جلو در نقلی شان میز چیده بودند و شربت آبلیمو تگری پخش می کردند، نقطه اتصال همین خانه، همین آدمها و آن امام بر دوش جمعیت که هنوز خیلی مانده بود به حرم برسد، آنقدر پر رنگ توی چشم همه آمده بود که جمعیت به اندازه دیگر موکبهای موازی جلویش جمع شوند. از دیواره خانه شاخ و برگ درختی که نفهمیدم چیست بیرون ریخته بود. زیر شاخه ها کتیبه «باز این چه شورش است» زده بودند و صدای بلند نوحه حسین ستوده از اسپیکرها بیرون می ریخت: «داغت نمیشه باورم...» با فاصله چند قدم آن طرف تر روی میز ساده ای دو شمع کنار عکس آقا داشتند میسوختند.دختر جوان، به قاعده و نجیب بود، قد رعنایی داشت، اما هر از چندی وزنش را روی عصای زمخت فلزی می انداخت، دستهایش که آزاد می شدند کیسه های پر شده از لیوان یک بار مصرف را فشار میداد تا جا باز شود. دور از جمع با چشمهای خیس روی زمین دنبال یک بار مصرف ها می گشت. هر از چندی هم دستی روی عکس آقا می کشید و شمع ها را مرتب می کرد.خیره به عکس و شمع ها که در روشنایی و هرم هوای ظهر، نورشان دیده نمی شد،
دومین لیوان شربت خنک آبلیمو را یک جرعه سر کشیدم و همین طور که لیوان را در کیسه می انداختم به پایش که پیدا بود درد دارد اشاره کردم: چی شده؟«هفته قبل جراحی کردم»چشمانم به سمتش براق شد. ذهنم گیج زد، رودربایستی را کنار گذاشتم و گفتم: خب دختر چرا اینجایی؟!او هم نه گذاشت، نه برداشت، زل زد توی چشمم و گفت: «کمترین کاری بود که میشد انجام بدم.»برای اینکه متوجه سکوت فلسفی ام نشود، چشم کشیدم به سمت خانه و گفتم، خانه شماست؟ سری تکان داد و گفت از بعد از ۱۰ اسفند، آقا هم جزئی از روضه های چهل ساله شان شده و چهار ماه است اینجا موکب دارند.:چهار ماه؟!_ همین را هم راه نمی انداختیم که دق میکردیم!دق میکردیم را با صدایی میانه بغض و گریه گفت و باز روی زمین دنبال یک بار مصرف گشت.#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت سیده فاطمه حبیبی 18:08 - 17 تیر 1405