بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
می گویم: «حاج خانوم عکس بگیرم؟»نیمچه لبخندی میزند و میگوید: «نمیدونم... بگیر! اگه به یه درد انقلاب میخوره بگیررررر...»
خانم یوسفی بچه چهار ماهه را عین شفیره گرفته توی بغلش. بچه مثل یوسفی زبل است. هی دو دستی چنگ می اندازد به میله پرچم و آب دهانش پس می دهد به زیر چانهاش. دست های کوچک خنکش را می گیرم توی دستم. براق می شود توی چشمهایم! آب کش دار از لب پایینش آویز است.خانم یوسفی چشمهایش نم می شود! وقتی می گویم *:«اینجدیده؟ آخرین بار که دیدمت نداشتیش!»**تاریخ تولد بچه را با شهادت آقا حساب می کند.یک ماه قبلش به دنیا آمده! «محض رضای آقا...»به اینجا که می رسد کلمه توی گلویش می شکند واشک هایش کرور کرور می ریزد.*بچه یوسفی انگشتم را فشار می دهد و عین ژله تکان می خورد. توی دلم می گویم *:«دیر رسیدی بچه!دیگه نمی بینیش!....»*بچه چهار ماهه صد و چند شب است آمده لب خیابان توی بغل مادرش با زبان بی زبانی شهادت بدهد پای این انقلاب ایستاده! کمی قبل تر از جایی که خانم یوسفی و بچه اش دارند پرچم تکان می دهند پیرزنی پشت به ماشینی خاموش تکیه اش را انداخته روی واکر...می گویم:*« حاج خانوم عکس بگیرم؟»نیمچه لبخندی می زند و می گوید:«نمیدونم... بگیر! اگه به یه درد انقلاب می خوره بگیررررر...»**جنگ عین کوره آهنگری جان آدم را می گذارد و خالص و ناخالصی دار را از هم پس می زند!صف کشی می کند و برای وسط بازها آبرو نمی گذارد.**علی الحساب خوش بحال آدم هایی که نگران رضایت آقا و درد انقلابند...خوش بحال انقلاب که این آدم های صادق دوستش دارند و پای کارش ایستاده اند.با بچه چهار ماهه...با زانوی درد...با چشمهای خیس...✍️ خیابان به روایت طیبه فرید
09:16 - 10 تیر 1405