خوف و رجاء

خانمی که دیشب کنارم نشسته بود می‌گفت، سخنرانِ شبِ قبل حرف‌هایی زد که تا صبح خوابم نبرد. استرس افتاده بود به جانم که چه اتفاقی می‌افتد. مردم هر چند دقیقه یک بار می‌پریدند وسط حرف سخنران و مضطرب می‌پرسیدند: «حالا شما ای‌جوری میگی، یعنی چه بلایی قراره سرمون بیا؟؟؟»
خانمی که دیشب کنارم نشسته بود می‌گفت، سخنرانِ شبِ قبل حرف‌هایی زد که تا صبح خوابم نبرد. استرس افتاده بود به جانم که چه اتفاقی می‌افتد. می‌گفت، دیشب مردم هر چند دقیقه یک بار می‌پریدند وسط حرف سخنران و مضطرب می‌پرسیدند: «حالا شما ای‌جوری میگی، یعنی چه بلایی قراره سرمون بیا؟؟؟» دیشب اما، زن داشت از همان لحظه حرف می‌زد. می‌گفت: «ببین چه آرامشی افتاده بین مردم، همه گوش شدن، بعد بهش گیر میدن که تو چرا همش امید میدی، خب راس میگه بنده خدا، مردم اگه ناامید بشن دیگه نمیان تو خیابون، او دیشبی همش حرفای ناامید کننده می‌زد. هی می‌گفت فلان مسوول خائنه، او یکی فلان کرده، او جاسوسه، خداییش امشب به زور اومدم، بچه‌ها حوصله‌شون تو خونه سر رفته بود وگرنه اصلا دلْ‌دماغ نداشتم بیام. خدا خیر بده به این یکی!»خودم چند شب قبل شاهد اشک‌های زنی بودم که می‌گفت: «اون یکی دیشب گفته انقلاب داره از دست میره، همه مسوولا دارن خیانت می‌کنن، تو مذاکره همه چیو دادن رفت... کی مونده پس برامون؟؟ هر شب اومدیم تو خیابون، چه فایده، چه خاکی تو سرمون شده...»و باز هم با صحبت‌های امیدآفرین آرام شد. لبخند روی لبش نشست و یک عالم دعای خیر کرد. حرف‌هایمان تمام نبود که سخنرانِ مداح مشتش را بالا برد و بعد از چند تا *الله‌اکبر* و *مرگ بر آمریکا* و *مرگ بر اسرائیل * شعر حماسی جانانه‌ای خواند و مردم با مشت بالارفته جانانه‌تر جوابش دادند: «دشمنِ ایران بدون، ما شیعه‌های حیدریم...» #خیابان به روایت #طیبه_روستا
16:50 - 28 خرداد 1405

11٫3k بازدید