چشمهایش

زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود و ما دوباره داشتیم می‌زدیم. من توی تک تک سلول‌های صورت آقای بارانی، خوشحالی دیدم. انگار موشک‌ها خورده باشد توی خانه قاتل فرزندش. انگار پای لانچر بوده و دکمه شلیک موشک را خودش زده.
فکر کنم این روزها زیاد غصه بخورد. مطمئن نیستم‌ها ولی حدس میزنم غم شده باشد قوت غالبش.از کجا می‌گویم؟ از برق چشم‌هایش در آن شب. همان شبی که دو سه ساعت توی گلزار شهدای میناب گشتم و چیزی دستم را نگرفت.نه که دست انداخته باشم و چیزی توی چنگم نیامده باشد؛ نه. اصلا انگار کسی برایم ورد زبان‌بند خوانده باشد. نه که به این حرفها اعتقاد داشته باشم ولی بالاخره زبانم بند آمده بود.طبیعی هم نبود که ششصد هفتصد کیلومتر را از شیراز گز کنم و بروم میناب و توی گلزار شهدایی که هر شب بعد از غروب، خانواده‌های شهدا حصیر و روفرشی می‌اندازند کنار مزار سفید میوه دلشان، تو حرفت نگیرد.عجیب بود. فقط می‌توانستم بنشینم کنار خانواده بعضی‌ها و یاسین خوانم یا یک دسته از تسبیح‌هایی که روی سنگ گذاشته بودند را دست بگیرم و چند تایی صلوات بفرستم.حالا من هیچی؟ چرا خودشان چیزی تعریف نمی‌کردند؟ زبان من بند آمده بود از آن همه غم. آن‌ها چه؟ فقط ازم تشکر می‌کردند که برای عزیزشان چیزی خوانده‌ام.طاقت نیاوردم. زنگ زدم آقا رضا شریفی و شماره کسی را داد که باهاش ارتباط بگیرم. او هم آدرس مزار رضا را داد؛ رضا بارانی.بابای رضا گرم گرفت. مرد هم بود بالاخره و راحتتر میشد باهاش حرف زد. اصلا یکی از چیزهایی که حرفم نمی‌آمد این بود که پای اکثر قبرها زن نشسته بود و نمی‌دانستم حرف زدن یک مرد با زن در فرهنگ مینابی‌ها چه‌طور تفسیر می‌شود.بابای رضا خوش‌تعریف بود. تعارف کرد بنشینیم روی حصیرش. با چای و بیسکوییت شکری هم پذیرایی کرد.هنوز مکالمه‌مان بسم‌الله‌ش را نگفته بود که تلفنش زنگ خورد. از آن گوشی‌های کوچک نوکیا داشت. مال ده پانزده سال پیش. شاید هم پیشتر.
سرم پایین بود و هر چند ثانیه یک بار به صورت گرد و سبزه‌اش دزدکی نگاه می‌کردم.وسط مکالمه، چشم‌های بابای رضا برق زد. برق که می‌گویم یعنی برق‌ها. میشد با چشم‌هایش تولیدی ژنراتور راه انداخت. دو سر لبهایش تا نزدیک گوش‌هایش کش آمده بود. اصلا یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنویدها.چند کلمه‌ای که حرف زد تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است‌. از صبح زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود. ما هم دوباره داشتیم می‌زدیم.بابای رضا -با همان چهره گشاده- می‌گفت: "فعلا فقط داریم گوش‌مالی‌شون میدیم."من توی تک تک سلول‌های صورت آقای بارانی، خوشحالی دیدم. انگار موشک‌ها خورده باشد توی خانه قاتل فرزندش. انگار پای لانچر بوده و دکمه شلیک موشک را خودش زده.خیلی خوشحال بود؛ خیلی.برای همین می‌گویم احتمالا این روزها ناراحت باشد. جلوی چشمم نیست ولی می‌شود بعضی چیزها را حدس زد دیگر. بالاخره وقتی اسم توافق بیاید؛ وقتی دیگر مسئولان از انتقام چشم پوشیده باشند، وقتی رییس‌جمهور مردمی و پُرکار و لاط‌مان! به خانواده شهید ناوشکن دنا می‌گوید: "انتقام که فقط جنگیدن نیست! ما با ساختن کشور انتقام می‌گیریم." احتمال می‌دهم بابای رضا بارانی هم دمغ گوشه‌ای نشسته باشد و به پسرش فکر کند که انتقامش را هنوز نگرفته‌اند.پ.ن: بابای رضا و خیلی از شهدای میناب البته اول از همه، پیگیر خون‌خواهی رهبر شهیدشان هستند. توی میناب و لامرد خیلی از خانواده‌های شهدا را دیدم که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا، غم عزیزشان را فراموش کرده بودند.✍️روزنگار جنگ رمضان؛ روایت محمدحسین عظیمی از سفر به میناب#شهید_رضا_بارانی
16:54 - 25 خرداد 1405

1 واکنش
19٫2k بازدید