کاش تو زنده باشی
توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت میرسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا میکنن، علیرضا رو که تو اون وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی!
به گل قالی زل زده ام. هرچه بیشتر از کم لطفی و بی مهری ها میگوید، بیشتر توی صندلی جمع میشوم. سعی میکنم خیلی توی چشمانش نگاه نکنم. گاهی هم که اتفاقی چشم تو چشم میشویم، هربار ترکیب گلایه و بغض و صلابت وجودش، غرقم میکند. با صدای گریهٔ نوزاد یکی از خانم ها به خودم میآیم. گوش هایم باز به کار میافتند_طبق وصیت خودش قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران خاک شد. حالا من موندم و دلِ تنگ و مزاری که نیست تا کنارش بشینم و یه دل سیر باهاش حرف بزنم.چانه اش میلرزد و بلافاصله حلقهٔ سرخ اشک توی چشمانش میچرخد. از آن بغض هایی که تا توی صورت طرف نگاه میکنی، حتما بغضت میگیرد. یکی دو کلمه از خصوصیات پسرش میگوید و باز دلش طاقت نمیآورد و از خون فرزندش میگوید که روی زمین ریخت اما احترام نشد. _پسرم فرمانده هوافضای پدافندی سپاه تهران بود. با ۲۰ سال سابقه خدمت. بعد از مدتها تلاش و کار توی بندرعباس و بعدشم کاشان آخر سر توی تهران مشغول خدمت شد. توی مجموعه ی پدافندی که مشغول خدمت بودن، ۴۲ نفر بودن که همه ی ۴۲ نفر اون روز با هم شهید میشن.برای شنیدن ادامه ماجرا، جانِ نگاه کردن توی چشمانش را ندارم. اینبار به گل میز مقابلم خیره میشوم._توی تونل و زیر زمین کار میکردن. اون روز هم توی تونل بودن که موشک اصابت میکنه به قسمتی از راه خروجی تونل. از همه طرف راه ها به روشون بسته میشه.بخار چای روی گل میز روبرویی، دست مرا میگیرد و میاندازدم درست وسط تونل. آن وقتی که حرارت و آتش و خاک، فضای تونل را احاطه کرده بود.
_ بلافاصله شروع میکنن به بی سیم زدن و کمک خواستن. مدام در ارتباط بودن و صحبت میکردن. اما شرایط کمک رسانی فراهم نشده. مدت زمان زیادی رو توی اون وضعیت بودن و دووم آوردن. توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. بچه های کمکی هم از پشت بی سیم صدا رو میشنیدن و اشک میریختن.نفس بغض آلودش را به سختی بیرون میدهد. یک آهِ عجیب پشت هر نفسی است که از سینه اش بیرون میدهد. یک جوری نفس میکشد که آدم حس میکند انگار واقعا یک وزنه سنگین روی قلبش گذاشته اند و هر آن نفسش میرود. _همه ی اون ۴۲ نفر از شدت کمبود اکسیژن دچار خفگی میشن و به شهادت میرسن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت میرسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا میکنن، علیرضا رو که تو اون وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی!✍️روزنگار جنگ رمضان؛ روایت فاطمه پیروی نژاد از دیدار با خانواده سردار #شهید #علیرضا_رفائیبخش اول 17:51 - 15 خرداد 1405