همان یک عکس کفایت می‌کند

هنوز داشت تحلیل می‌کرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی؛ پرسیدم می‌توانم یک عکس بگیرم؟_ ها، پونصدتا بیگیر!قاب بستم و همان یکی را گرفتم.
_ «آمریکو یا زورش نمی‌رسه، یا عرضه نداره، یا از خدا می‌ترسه که درست‌درمون نمی‌زنه. از خدا که نمی‌ترسه، پس دوتای اولیه!»این‌ها را پیرمرد داشت به آقای حجره‌دار می‌گفت. همان روزی که هوابرد را زدند و من رفتم بازار وکیل تا مردم را ببینم و بشنوم و باهاشان حرف بزنم.مشغول تماشای ویترین پرعتیقهٔ حاجی فرش‌فروشان بودم که پیرمرد ادامه داد: «جنگ چیزی است مثل غزه. اینی که ما داریم که جنگ نیست؛ ترقه‌بازی است.»ویترین را ول کردم. رفتم روبروی پیرمرد ایستادم. مشمای مشکی توی بغلش را محکم گرفته بود و هنوز داشت تحلیل می‌کرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی. حرفش که تمام شد سلام کردم و پرسیدم بافنده‌اید؟ برق از چشم‌های میشی‌اش ریخت بیرون:_ ها بلـــــــه!«خدا حفظتون کنه» را گفتم و جوری خندید که جای خالی دندان‌هایش خودشان را نجیبانه از بین دو لب نشان دادند. به مشما اشاره کردم:_گلیمه حاجی؟از روی پا بلندش کرد و گرفت طرفم:_بله بفرمویــــید قابلی نداره.صداقتش و صفایش پاشید توی صورتم. تشکر کردم و پرسیدم می‌توانم یک عکس بگیرم؟_ ها، پونصدتا بیگیر!قاب بستم و همان یکی را گرفتم. به نظرم برای اینکه یادم باشد پیرمردهای بافنده با چشم‌های میشی و لثه‌های خالی هم می‌توانند خیلی بفهمند و خیلی تحلیل‌های کارشناسانه تحویل بدهند، همان یک عکس کفایت می‌کند.✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت فاطمه افضلی_______📌خرده‌روایت‌هایی از آدمها، خیابان و خانه‌ها
08:29 - 26 فروردین 1405
جامعه
روایت‌های مردمی
استان ها

2 بازنشر4 واکنش
73٫4k بازدید