تابوت من کو؟

روی فرش‌های حرم حضرت عباس نشستم و قرآن را باز کردم؛ در حالی که قرار بود فردا صبح پیکر سیدحسن را در بیروت تشییع کنند و من با امید چشم‌انتظار بودم شاید پیش از بردنش، همچون سردار سلیمانی، پیکرش را در عتبات طواف دهند.
بعد از زیارت ضریح حضرت عباس(ع)، روی فرش‌های حرم دوزانو نشستم و قرآن جیبی قهوه‌ای سوخته‌ام را بیرون آوردم. فردا صبح قرار بود سیدحسن را در بیروت تشییع کنند و من از چند روز پیش مثل بچه‌هایی که بابایشان را چند ماه است ندیده، خودم را باسرعت و آغوش باز به هر تابوتی می‌رساندم که توی حرم طوافش می‌دادند.توی دلم کورسوی امیدی داشتم که بالاخره سیدحسن را که بدون طواف و تشییع در نجف و کربلا به لبنان نمی‌برند. حتما مثل حاج قاسم هم اول در عتبات مقدسه پیکرش را می‌گردانند و بعد می‌برند بیروت.دنبال چند جوان چهارشانه با پیراهن دوجیب و شلوار شش‌جیب مشکی می‌گشتم که صورت‌هایشان را با چفیه پوشانده‌ باشند و شانه‌هایشان موقع طواف دور ضریح بلرزد و چشم‌هایشان از اشک پُرخون شده باشد که تابوتی را با پرچم زرد حزب‌الله حمل می‌کنند. اما تقریبا هیچ‌کدام از تابوت‌هایی که از جلویم رد میشد، کوچکترین شباهتی با تصویرسازی‌های ذهنی‌ام نداشتند.قرآن را باز کردم تا تنشی که چند ساعت بود توی بدنم وول میخورد را تسکین دهم. حزب حزب جلو می‌رفتم و اولین آیه‌ای که جلوی چشمم سبز شد این بود: «حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ»با احساسی مخلوط از ابهام و درماندگی، سرم را به دو طرف چرخاندم. چیزی ندیدم؛ حتی یک تابوت خالی.این احساس را فردا صبح، چند ساعت پیش از شروع تشییع، هم داشتم. وقتی یک‌باره، ده‌پانزده ماشین شیشه دودی با پلاک «دبلماسیون و سفارات» روبروی درب حرم ایستاد، منتظر بودم یک‌باره همان تابوت چوبی ذهن‌ساخته کذا را از ماشین بکشند بیرون که مردی کراواتی بور چشم‌آبی از ماشین بیرون آمدو همه رشته‌توهماتم پنبه شد، من ولی دنبال یک تابوت می‌گشتم.
حتی شب، بعد از تشییع، وقتی بچه‌های حشدالشعبی دور حرم حضرت عباس(ع) راه‌پیمایی راه انداخته بودند. مردها با عَلَم و پرچم‌های حزب‌الله و حشد‌الشعبی و عکس‌های سیدحسن و ابومهدی جلوتر حرکت کرده و مراسم شام غریبان سید را برگزار می‌کردند.من همان‌موقع هم روی نوک پاهایم بلند می‌شدم تا شاید تابوت سید را پیدا کنم. هرچه هر چند دقیقه یک‌بار به خودم یادآوری می‌کردم که سید را چند ساعت پیش به خاک سپرده‌اند، افاقه نمی‌کرد.اینستاگرام را باز کردم و استوری‌های یک کرور آدمی که خودشان را برای تشییع سیدحسن به لبنان رسانده بودند، چک کردم. حامد عسکری عکس جایی در روضه‌الشهیدین را گذاشته بود که سیدحسن را پیش از تشییع، آنجا به امانت گذاشته بودند. چند بار با انگشت شصت و اشاره، عکس را این‌ور‌ و آن‌ور کردم. باورم نمی‌شد: «این‌جا روضه‌الشهیدین است، جایی که عماد مغنیه و بقیه فرماندهان حزب‌الله دفنند. هشت تا سنگ که رنگش متفاوت است را می‌بینید؟ پیکر مطهر سید عزیزمان این‌جا پایین پای یارانش دو ماه مخفیانه به ودیعه بود و روی این سنگ‌ها هم دو تا میز پذیرایی گذاشته بودند و دو ماه بعد به جای کنونی منتقل شد.»دوباره به عکس خیره شدم. خودش بود. همان‌جایی که شب دومی که خودمان را به لبنان رسانده بودیم، رفتیم آن‌جا. نماز مغرب را توی مسافرخانه خواندیم و برای نماز عشا این‌جا بودیم. دقیقا کنار میزهای پذیرایی، جانماز مندرسی گذاشته بودند برای نماز زیارت شهدا. من هم نماز عشایم را روی آن خواندم. یعنی من کنار پیکر سید عزیزم بودم و ازش خبر نداشتم.
من که زیر هر تابوتی را گرفته بودم تا شاید دستم با واسطه به آن وجود نازنین برسد، روزی بالای مزارش بودم. نصرالله به من قریب بود و نمی‌دانستم.شاید حکمت آیه‌ای که هنگام باز کردن قرآن به آن رسیدم هم همین بود که سید را جایی همان حوالی، دور از دید بقیه _مثلا در سرداب یا طبقه بالای حرم یا یک جای مخفی_ همان شب طواف داده بودند و من بیچاره مثل آن زمانی که بالای سرش نماز عشایم را خواندم، ملتفت نبودم.شاید هم قریبی سید به من تمام لحظاتی بود که توی سفر به یادش گذرانده بودم. سلام‌هایی که از طرفش به امیرالمومنین و سیدالشهدا و حضرت عباس (علیهم‌السلام) دادم و وقت‌هایی که اشک کم می‌آوردم و حال زیارت نداشتم یاد او می‌افتادم و با چشم‌های پُرآب، حضرات معصومین(س) را زیارت می‌کردم. ✍️ محمد‌حسین عظیمی#سیدحسن_نصرالله#سیدمقاومت#حزب_الله#شهادت
10:35 - 3 اسفند 1404

0 بازدید