گریه دختری که نامش را از رهبر شهید هدیه گرفته است
دستان مشت شدهاش را بالا گرفته و برای دیدار هرچه سریعتر با آقایمان قدم تند کرده است. سن و سالی ندارد اما از عهد بزرگش برای انتقام از دشمنان حرفها دارد. یک دخترک کُرد که میگوید «ما در مکتب سید علی آموزش دیدهایم و نمیگذاریم پرچم زمین بیفتد».
خبرگزاری فارس_گروه روایت: دستان کوچکش را چنان محکم مشت کرده و بالا نگاه داشته که رگهای دستش بیرون زده است. از دور که میبینمش سریع خودم را به او میرسانم. قدری پا به پایش رو به میدان آزادی میروم. میخواهم ببینم دستش را کی پایین میآورد، اما گویا قصد پایین آوردنش را ندارد، حتی تا آخر صحبتهایمان بالا نگهش میدارد. بدون اینکه خم به ابرو بیاورد.
*این مشت یعنی عزاداریم اما تا آخرین نفس میایستیم «محدثه یارمحمدی» دختری ۱۵ ساله است از شهرستان سنقر استان کرمانشاه. وقتی از او درباره این مشت گرهکرده میپرسم، صدایش یک لحظه شوکهام میکند. رسا و با صلابت صحبت میکند که از یک دختربچه انتظار نمیرود: «رهبر ما همیشه میگفتند نباید در مقابل ظلم و استکبار یک لحظه هم سر فرود آورد، حتی اگر در اوج سوگ باشیم. این مشت یعنی درست است که عزاداریم، اما تا آخرین لحظه پای کار ایستادهایم و انتقام رهبرمان را از استکبار و آن قمارباز ملعون خواهیم گرفت.»
*ما همگی دلمان تنگ استوقتی از او درباره آینده بدون رهبر و مسیرِ پیشرو میپرسم، با قاطعیتِ میگوید: «ما همگی دلمان تنگ است، اما راهشان را محکمتر از قبل ادامه میدهیم؛ چون ما بچههای سید علی هستیم و در مکتب او آموزش دیدهایم.» محدثه میگوید حالا تلاش خواهند کرد به نوبه خودشان، این مسیر را با پسر رهبر شهید، یعنی «آقا سید مجتبی عزیزمان» جلو ببرند و به ظهور ختم کنند.
سحریِ دستنخورده و خواهری که پا به پایشان گریه کردبه آن صبح که میرسد، برای چند ثانیه سکوت میکند بغضش را قورت میدهد و سریع خودش را جمعوجور میکند؛ انگار میخواهد مراقب آن مشت گرهکردهاش باشد که پایین نیاید. تعریف میکند ماه رمضان بود و همه اهالی خانه برای سحری بیدار شده بودند. قاب تکراری تلویزیون قبل از اذان صبح، ناگهان جای خود را به آن خبر نحس میدهد. شوکِ خبر چنان سنگین بود که سفره سحری همانطور دستنخورده رها میشود؛ خانواده محدثه بدون آنکه لقمهای دهان بگذارند، فقط پرچم ایران را برمیدارند و میزنند به دل خیابان. میگوید حال و هوای خیلی بدی بود. حتی خواهر نوزادش هم در آن شلوغی و گریه دستهجمعی، بیقراری میکرد؛ «انگار او هم با همان زبانِ بیزبانی فهمیده بود که دیگر آقا نیست...»
*نامی که دستخطِ آقا پشتش بودریشه این وابستگی عاطفی در خانه آنها، به یک کاغذ و یک نام برمیگردد؛ یادگاریِ زندهای که حالا داغِ این فقدان را برایشان شخصیتر و نزدیکتر کرده است. محدثه با ذوقی توأم با حسرت از روزی میگوید که به دیدار آقا رفته بودند. یک نامه ساده دستنویسِ خانوادگی را میان جمعیت به دست رهبر میرسانند؛ نامهای که تنها یک خواسته در آن بود: «آقا، برای نوزاد ما نامی انتخاب کنید.» پاسخِ آقا کوتاه، مستقیم و متبرک به دستخط خودش بود؛ نوشته بودند: «اسمش را فاطمه بگذارید.» حالا هر بار که در خانه، آن نوزاد را «فاطمه» صدا میزنند، یادِ خطِ به جا مانده از رهبر شهید در رگهای این خانواده تازه میشود.محدثه در پایان، در حالی که جمعیت او را با خود به جلو میبرد، با همان صلابت اولیه میگوید: «دلمان آنقدر تنگ است که انگار بدون او نمیتوان دوام آورد، اما راهی که شروع کردهاند برای ما حیاتی است. پرچم را نمیگذاریم روی زمین بماند.» او در میان موج خروشان تشییعکنندگان گم میشود، در حالی که پرچم ایران روی شانههایش تکان میخورد و مشت گرهکردهاش همچنان رو به آسمان است.پایان پیام/#رهبر_شهید#سید_علی_خامنه_ای#فاطمه #کرمانشاه #آقای_شهید_ایران #وداع_با_رهبر#بدرقه_آقای_شهید_ایران 17:35 - 15 تیر 1405