امروز برای پدری نماز خواندیم که امنیتِ نمازهایمان بود
دختری دهه هفتادی در شلوغی جمعیت مصلا ایستاده بود تا با آقایی خداحافظی کند که او را دلسوزتر از پدر خودش میدانست. روایتهای مصلای تهران در روزهای وداع با پیکر رهبر شهید، جنس عجیبی از دلتنگی دارند؛ جنسی شبیه به بهتِ یک خانه پس از رفتن بزرگتر.
خبرگزاری فارس_گروه روایت: «پشت ما خالی شده؛ انگار خانه بزرگتر ندارد.» این سوزناکترین توصیفی است که میتوان این روزها از فضای تهران شنید. مصلا در آخرین روز وداع با پیکر رهبر شهید، سید علی خامنهای، به دریایی از بغضهای فروخورده و چشمهای سرخ تبدیل شده بود. درست در همان مصلایی که روزی آقای شهید با حضور مقتدرانهاش دلهای یک ملت را گرم و نقشههای دشمن را نقش بر آب میکرد، زائران از گوشه و کنار کشور برای خداحافظی با او جمع شده بودند. «فهیمه زعفرانی»، متولد ۱۳۷۰، یکی از میلیونها زائری است که تنهایی به مصلای تهران پناه آورده تا آخرین نجواهایش را به پیکر رهبری برساند که حالا عازم مشهد است. او رو به صحن شلوغ مصلا، با حسرتی عمیق از دیداری میگوید که هرگز قسمتش نشد: «قرار بود آقا را از نزدیک ببینم، اما قسمتم نشد. خیلی ناراحتم که دارند میروند مشهد. ما در تهران از ایشان دور میشویم؛ دلم میخواست همینجا بودند تا میتوانستیم مدام به زیارت مزارشان بیایم.»
تکیهگاهی که با عبای شکلاتی آمداین صحنه برای فهیمه، یک بازخوانیِ تلخ و همزمان شکوهمند از گذشته است: «یادم میآید؛ درست توی همین فضا، بعد از آن همه تهدیدهای ریز و درشت دشمن، آقا آمد. عبای شکلاتیشان را روی دوش انداختند، دست مجروحشان را به نشانه آرامش بالا بردند و پشت سرشان جمعیتی به نماز ایستادند که آخرش پیدا نبود. آن روز هم آفتاب میسوخت، اما شوق نفس کشیدن توی هوایی که آقایمان داخل آن دم میزد، مصلای تهران را به خنکترین پناهگاه زمین تبدیل کرده بود.اما دیگر آن قامت استوار جلوی صفها نیست که به او اقتدا کنیم. امروز ما اینجا جمع شدیم برای آقا نماز خواندیم؛ نمازی با چشمهای گریان و دستهایی که از داغ این وداع رمق نداشتند. این بار نمازِ وداع با پدری را خواندیم که خود سالها امنیتِ نمازهایمان بود.» برای فهیمه و بسیاری دیگر، او فقط یک رهبر سیاسی نبود؛ سایه پدری بود که تکیهگاه یک ملت به شمار میرفت. «آقا یک کوه پشت ما بود. مثل یک پدر مهربان، حتی دلسوزتر از پدر خودم. حالا انگار در یک خانه، بزرگترمان را از دست دادهایم. اداره یک خانه بدون بزرگتر چقدر سخت است؟ زندگی بدون او یعنی تنهایی مطلق.»
ایرانِ پس از غیبت آن صدافهیمه آن شب سخت که خبر شهادت رهبر آمد را در تنهایی مطلق و در میان هیاهوی تلخ بیرون از خانه سپری کرده بود: «باورم نمیشد رهبرمان شهید شده باشد. آنقدر گریه کردم که صبح دیگر جان نداشتم تا افطار در بستر افتاده بودم. هنوز هم وقتی یاد آن غربت میافتم، حالم دگرگون میشود.» او شهادت رهبر را با شهادت امیرالمؤمنین (ع) در ماه رمضان پیوند میزند و معتقد است ایرانِ پس از او، دیگر آن ایرانِ سابق نخواهد شد: «وقتی آقا رفت، ما همهچیزمان را از دست دادیم. ایشان با هر سخنرانی، در اوج بحرانها و جنگ به ما دلگرمی و آرامش میداد. حالا در غیاب آن صدا، تحمل شرایط سختتر شده است.» با این حال، حافظه فهیمه پر است از لبخندها و پایداری مردی که حتی در اوج دغدغهها، با روحیهای شاداب با مردم مواجه میشد و جملاتش درباره مبعوث شدن و ایستادگی این ملت، در ذهنها حک شده است.
آغاز یک عهد؛ ردای سرخ شهادتاما این وداع برای فهیمه نقطه پایان نیست؛ آغاز یک عهد است. او لبیکِ خود را در تغییر رفتارهای کوچک و بزرگ زندگیاش معنا میکند: «امروز با آقا عهد بستم. تعهد دادم راهش را ادامه دهم و کارهایی که دوست نداشت را تکرار نکنم؛ دیگر غیبت نکنم، دل کسی را نشکنم و مثل آقا همیشه مهربان و خوشرو باشم. از ایشان میخواهم برای ما دعا کند تا ما هم پاک و شهید از این دنیا برویم. نباید بگذاریم خون رهبرمان پایمال شود. تحمل این داغ فقط با یک چیز ممکن است؛ اینکه امام زمان (عج) ظهور کند تا بتوانیم منتقم واقعی این خون و این اشکها را به چشم ببینیم.» امروز در آخرین روز وداع، همگی به مصلا رفتیم. آقا سیدعلی هم بودند؛ همانقدر مقتدر، همانقدر آرام و با همان ابهت همیشگی. اما این بار، عکس روی تابوت تصویر متفاوتی را روایت میکرد. عبا و عمامه جایش را به ردای سرخ شهادت داده بود. این بار خانوادگی آمده بودند؛ نوهشان را در آغوش گرفته بودند و از بلندای قاب عکس، با همان لبخند پدری و مهربان، به این مردمِ داغدیده نگاه میکردند.پایان پیام/#رهبر_شهید#سید_علی_خامنه_ای#مصلای_تهران#وداع_با_رهبر#بدرقه_آقای_شهید_ایران 00:13 - 15 تیر 1405