تا افطار کردند، شهید شدند

افطار یکی از شب‌های جنگ در پایتخت، با طعم سوپ شیر داغ برای سربازان وطن شروع شد و با غرش ناگهانی موشک به پایان رسید. خانم فرقانی، فعال جهادی، از لحظه‌ای می‌گوید که برای پس‌گرفتن قابلمه‌اش رفت، اما با سنگرِ به خون نشسته مواجه شد که صاحبانش چند ثانیه قبل آسمانی شده بودند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: «در قابلمه را که برداشتم، دیدم سوپ را تا آخر خورده‌اند؛ یکی از بچه‌ها بغضش ترکید و گفت: روزی‌شان همین بود، تا سوپ را خوردند، موشک زد و همه‌شان پر کشیدند...» این جملات، تکه‌ای درد و دل‌های مادری است که این روزها وسط میدان، شانه به شانه فرزندانش ایستاده تا به جای ترس، بذر حماسه و اصالت را در دل نسل فردا بکارد. اینجا روایت خانه‌ای است با پنج فرزند، مهدکودکی مطبوع به نام یک شهید، و زنی که ایستادگی را در کف خیابان‌های بارانی تهران معنا می‌کند.
از کاغذهای باطله تا تولد «بی‌بی‌گلاب»میدان تجمعات، شب اول خلوت‌تر بود، اما هرچه گذشت شلوغ‌تر شد. زهرا فرقانی یک بانوی دهه شصتی و مادری دغدغه‌مند که از همان شب‌های نخست شروع راهپیمایی‌ها و تجمعات، همراه خانواده‌اش پا به میدان گذاشت. ماجرا برای او از دیدن یک تکرار شروع شد؛ تکرار نقاشی‌هایی که بچه‌ها هر شب در غرفه‌ها رنگ می‌کردند و با خود به خانه می‌بردند.او ماجرا را این‌گونه روایت می‌کند: «دیدم هر شب توی خانه ما از یک نقاشی، پنج تا هست. خب من مدیر اجرایی مهد حسینیه نور در شهرک شهید محلاتی هستم؛ مهدی که به برکت خون یکی از شهدای مهمان که واقعاً برای همه‌مان عزیز بود، اسمش را تغییر دادیم. با تجربه کار با کودک، دیدم این همه کاغذ و هزینه و وقتی که گذاشته می‌شود، حیف است اگر خروجی هدفمندی نداشته باشد. بچه‌ها هر شب با اشتیاق می‌آمدند و می‌نشستند. رفتم با مسئولان غرفه‌ها صحبت کردم و پیشنهاد دادم که بیایید کار را هدفمند کنیم. گفتم اگر قرار باشد شب دهممان عین شب پنجاهمان باشد، بله مهارت دست و خلاقیت بچه قوی می‌شود، ولی انتهای آن خروجی خاصی نیست.»با موافقت دوستان، کار با کمترین امکانات کلید خورد. روزهای هفته تقسیم شد؛ یک روز حماسی، جمعه‌ها مهدویت، روزی دیگر نمایش خلاق و کار با قیچی برای تقویت مهارت‌های حرکتی. رنج سنی بچه‌ها در تجمعات ثابت نبود، از ۶ تا ۹ سال و حتی کوچک‌ترها با کمک مربیان دور هم جمع می‌شدند. خیلی زود، پای یک شخصیت محبوب به غرفه باز شد: «بی‌بی‌گلاب». شخصیتی با اجرای خود خانم فرقانی که بچه‌ها را شیفته کرد، تا جایی که خانواده‌ها می‌گفتند بچه‌ها به عشق دیدن نمایش بی‌بی‌گلاب و گرفتن کاربرگ‌ها، پدر و مادر را به تجمع می‌کشانند.
کلیدهایی که فضای خانه‌ها را بهشت کردغرفه کودک کم‌کم تبدیل به شلوغ‌ترین نقطه تجمع شد؛ جایی که حتی پدر و مادرها پشت سر بچه‌ها می‌ایستادند و با چشم‌های بارانی و خندان، نمایش‌ها را تماشا می‌کردند. بازخوردهای خانواده‌ها فراتر از حد تصور بود.خانم فرقانی با لبخندی از سر رضایت می‌گوید: «به جایی رسیدیم که پدر و مادرها می‌آمدند و تشکر می‌کردند. می‌گفتند شما کلید "بسم‌الله" را به بچه‌ها داده‌اید و حالا در خانه، مدام بسم‌الله می‌گویند. یا بچه‌ها می‌آمدند می‌گفتند خانم، ما کلید سلام را در خانه‌مان گذاشته‌ایم و اول سلام می‌کنیم. ما برای بچه‌ها قصه ناب می‌گوییم؛ همین که بچه‌ها می‌آیند و می‌فهمند کشتی نجاتی هست که دست‌ساز کشور خودمان است، برای من کفایت می‌کند. اینکه بچه با دست پر از تجمع به خانه برود، حتی اگر از میان آن همه، ۱۰ تا بچه این آورده را داشته باشند، یعنی کار هدفمند بوده است.» این کار بزرگ، بدون بودجه‌های کلان دولتی و به صورت کاملاً جهادی پیش می‌رود. مربیان بدون هیچ چشم‌داشتی و فی‌سبیل‌الله پای کار ایستاده‌اند. در بعضی مناطق اسپانسر مالی هست و در بعضی جاها نیست، اما خانم فرقانی و دوستانش از جیب خودشان هزینه می‌کنند تا خوراک فکری مناسب به بچه‌ها برسد؛ مفاهیمی از ائمه اطهار، بهداشت و مسائل روز که در قالب بازی و نمایش عروسکی در جان کودکان می‌نشیند تا به قول مادر، «سربازان آینده» این مرز و بوم تربیت شوند.
نامه‌ای روی بال موشک؛ «خانم، شما قلب من هستید»کار با کودکان در روزهای بحران، سراسر عاطفه و شگفتی است. خانم فرقانی دو خاطره شیرین و ماندگار از این شب‌ها در سینه دارد که هر بار یادش می‌افتد، چشمانش نمناک می‌شود.«ما یک طرح موشک کاربرگی داشتیم؛ ایامی بود که بحث شهادت سید مجید مطرح بود. به بچه‌ها گفتیم حرف‌ها و آرزوهایتان را روی این موشک‌های کاغذی بنویسید تا بروند سوار آن موشک بزرگ شوند و به دستشان برسد. یکی از بچه‌ها کاربرگش را انجام داد و آمد گفت: "خانم می‌شود یک موشک دیگر هم به من بدهید؟" گفتم شما که انجام دادی مادر جان! گفت باز هم می‌خواهم. دومی را هم رنگ کرد و آورد. نگاه کردم دیدم درون موشک نوشته: "خانم، شما قلب من هستید، من خیلی شما را دوست دارم... " من همان‌جا ایستادم، گریه کردم و بغلش کردم.» خانم فرقانی یاد به کلیدهای معنوی می‌افتد که به بچه‌ها هدیه داده می‌شد: «یک‌بار یکی دیگر از بچه‌ها آمد و کلید بسم‌الله را که برایشان درست کرده بودیم، از جیبش درآورد. ما گفته بودیم بچه‌ها، هر جایی که می‌خواهید وارد شوید یک کلید دارد و کلید همه کارها بسم‌الله است. آن بچه کلید کاغذی‌اش را نشانم داد و گفت: "خانم این کلید همیشه همراه منه؛ حتی توی ماشینمان هم که می‌خواهیم برویم، من اول کلید را درمی‌آورم، بسم‌الله می‌گویم و بعد می‌رویم داخل." دیدن این صحنه‌ها برای من برکت واقعی است؛ برکتی که شاید در کارهای با دستمزدهای بالا هم پیدا نشود.»
زندگی زیر سایه پدافندهااز او درباره شب‌های سخت جنگ می‌پرسم؛ شب‌هایی که آسمان تهران سرخ می‌شد او می‌گوید در آن شب‌های اوج جنگ هنوز کار غرفه کودک را شروع نکرده بودند، اما خودشان به عنوان شهروند و رزمنده کف میدان، کاملاً در صحنه حضور داشتند. در همان شب‌های بارانی و طوفانی شدید، حتی اگر فقط ۱۰ بچه در میدان باقی می‌ماند، آن‌ها با المان‌های آماده، نمایش را برای همان تعداد کم اجرا می‌کردند.اما زندگی خانوادگی آن‌ها در شهرک شهید محلاتی، در مسیر تهران به لواسان، روایتی دیگر از شجاعت است: «ما خانه بودیم و در این مسیر رفت‌وآمد می‌کردیم. دو سه انفجار خیلی شدید در اطرافمان داشتیم.شدت انفجار به حدی بود که هم ترکش آمد توی خانه‌مان و هم سنگ از سنگ‌شکنی که آن اطراف بود پرت شد. ما چند سال است مهد داریم؛ کوچه بغلی ما را زدند... وقتی فهمیدیم یکی از بچه‌های مهد خودمان بوده، کلاً همه‌مان تا مدت‌ها باور نمی‌کردیم که "نور جباری" عزیز از بین ما رفته است. خیلی از مادرها هنوز به بچه‌هایشان نگفته‌اند که چه شده... آنجا را الان مقتل گذاشته‌اند و خیلی‌ها می‌روند زیارت.» او از تغییر رفتار بچه‌ها در مواجهه با جنگ می‌گوید: «اوایل صدای آژیر که می‌آمد، اضطراب بچه‌ها زیاد بود. اما کم‌کم یاد گرفتند و قوی شدند. یاد گرفتند که الان جنگ است؛ این صدای پدافند است و آن یکی صدای جنگنده. می‌دانستند وقت صدای پدافند باید زیر میز ناهارخوری پناه بگیرند. زندگی جریان داشت؛ این نبود که بترسیم و دست بکشیم. معلوم نبود این قصه تا کی ادامه دارد، پس نمی‌توانستیم زندگی را تعطیل کنیم.»
قابلمه‌ای که به مقصد فرشتگان رسیدخانم فرقانی پنج فرزند دارد؛ پسر بزرگش ۲۱ ساله و دخترش ۱۹ ساله است که پا به پای مادر در خانه المان‌های نمایش را درست می‌کند. فرزندان دیگرش هم در غرفه‌ها مایه دلگرمی مادرند. در روزهای التهاب، ماشین این خانواده پر از پرچم بود. بچه‌ها از پنجره و سقف ماشین بیرون می‌آمدند و به نیروهای ایست و بازرسی جاده لواسان می‌گفتند: «خدا قوت، خدا قوت!» و در جواب پرچمدارهای دور میدان‌ها داد می‌زدند: «ماشالله!»؛ ری‌اکشنی دوطرفه که هم به نیروهای امنیتی جان می‌داد و هم بچه‌ها را سرشار از غرور و رشد می‌کرد.اما سوزناک‌ترین روایت خانم فرقانی، به افطار یک روز ماه رمضان برمی‌گردد: «ماه رمضان بود و جنگ جریان داشت. دم افطار یک سوپ شیر داغ درست کردم تا ببرم برای عزیزانی که در ایست بازرسی اتوبان ارتش مستقر بودند. با پسرم رفتیم و قابلمه سوپ را دادم دستشان. تشکر کردند. گفتم برگشتنی میام قابلمه را می‌گیرم. رفتیم و موقع برگشتن، دیدم آنجا شدیداً به هم ریخته است... دود و خاک فضا را برداشته بود. رفتم جلو، گفتند شما چرا آمدید جلو خانم؟ خطرناک است. گفتم آمدم قابلمه سوپم را بگیرم. یک نفر با بغض گفت: این‌ها سوپ را خوردند ولی دگر عمر‌شان به این دنیا نبود... موشک درست همان‌جا را زده بود. در قابلمه را که برداشتم، دیدم سوپ خورده شده و خالی است... تا سوپ را خورده بودند، شهید شدند.»
صدایش کمی می‌لرزد، اما بلافاصله با صلابت ادامه می‌دهد: «هر وقت از ته اتوبان ارتش رد می‌شوم و آن ایست بازرسی را می‌بینم، دلم یک جوری می‌شود. آن‌ها لیاقت داشتند و رفتند... ان‌شاءالله که ما هم عاقبت‌به‌خیر شویم.» خانم فرقانی و تیم جهادی‌اش، نمونه بارز زنانی هستند که جنگ و بحران، نه تنها آن‌ها را خانه‌نشین نکرد، بلکه از آن‌ها مربیانی ساخت که وسط میدان باران و باروت، با زبان عروسک و لبخند، نسل آینده را برای روزهای بزرگ‌تر آماده می‌کنند.پایان پیام/#جنگ #موشک #ایست_بازرسی #سوپ_شیر #راهپیمایی_شبانه
20:07 - 31 اردیبهشت 1405

0 بازدید