شبی که طبخ سحری برای بسیجیها جان زن باردار را نجات داد
داستان زنی که ۸ماهه باردار بود و یک تماس تلفنی برای پختن سحری، او را از مرگ حتمی نجات داد؛ روایت فاطمه افتخاری از شبی که در میدان هروی، معجزه با بوی برنج و صدای انفجار آمیخته شد.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: «ما وسط جنگیم؛ مگر رزمندهای که پای لانچر ایستاده خسته میشود که ما از کار جهادی خسته شویم؟» این گفته فاطمه رزاقی افتخاری، مدرس حوزه و فعال مسجد بابالحوائج که ۷۰ و خوردهای شب است زندگیاش را به کف میدان آورده است. سنگر آنها در هروی دستکمی از خط مقدم ندارد. از آشپزخانه مقاومت تا حلقههای معرفتی نوجوانان زیر سایه موشکها. خودش میگوید: «اینجا غرفه کودک نیست، اینجا سنگر روحیه و مقاومت است.» این گروه جهادی ترس را با "خمیربازی" از دل کودکان پراندند و با "نور موبایل" برای سحریِ سربازان امنیت، برنج آبکش کردند. این گزارش، روایتی است از ۷۰ شب عملیات فرهنگی.
*معجزه سحری؛ زنی که با برنج آبکشکردن زنده ماند
خانم افتخاری مانند بسیاری دیگر از جهادگران از روز اول وارد میدان شدند. تجربه جنگ ۱۲ روزه باعث شده بود از قبل برنامهریزی داشته باشند. دورههای هلالاحمر و کمکهای اولیه را در مسجد گذرانده بودند و به محض شروع نبرد، "کمیته جنگ" را در مسجد تشکیل دادند. فعالیتها تقسیم شد و از اولین یکشنبه، میدان هروی پاتوق آنها شد.همه چیز از یک میز ساده نقاشی شروع شد؛ نقاشی روی دست و صورت کودکان با طرح پرچم ایران. هدف ساده اما بزرگ بود؛ جذب بچهها برای آوردن خانوادهها به میدان. کاربرگهایی به بچهها داده میشد تا در خانه رنگ کنند و فردا شب برای گرفتن جایزه برگردند. همین جایزههای کوچک، پای خانوادههایی را که از تهران رفته بودند یا خانهنشین شده بودند، دوباره به میدان باز کرد.
تکاندهندهترین بخش روایت خانم افتخاری، مربوط به شبی است که قرار بود برای ۱۰۰ نفر از نیروهای یک پایگاه، سحری تهیه شود. تماسی در ساعت 11 شب، سرنوشت چند خانواده را تغییر داد. «خانمی تماس گرفت که هشت ماهه باردار بود. گفت ۱۰۰ نفر سحری ندارند. ساعت ۱۱ شب بود، خسته بودیم و نیرو کم داشتیم، اما یا علی گفتیم. همان خانم باردار هم با وجود شرایطش آمد پای کار. همان شب، پدافند به شدت کار میکرد و منطقه ما چون سوقالجیشی بود، مدام هدف قرار میگرفت. برق رفت و ما زیر نور چراغ قوه موبایل، ساعت ۱۱ شب داشتیم برنج آبکش میکردیم.» در همان لحظات، انفجاری مهیب لرزه بر اندام مسجد و محله انداخت. بعد از فروکش کردن غبارها، حقیقتی عجیب آشکار شد: موشک درست به واحد مسکونی همان خانم باردار اصابت کرده بود. اگر او برای پختن سحری به مسجد نیامده بود، حالا نه خودش زنده بود و نه فرزندش. خانم افتخاری با بغض میگوید: «خدا وقتی بخواهد کسی را زنده نگه دارد، اسبابش را فراهم میکند؛ آن ۱۰۰ پرس سحری، بهانه نجات آن مادر بود.»
*روانشناسی مقاومت؛ تبدیل استرس به حماسه
در غرفه کودک و نوجوان که حالا شبی ۱۲۰ تا ۱۳۰ خروجی دارد، کار صرفاً سرگرمی نیست. خانم افتخاری توضیح میدهد که چطور استرس جنگ را در ذهن بچهها مدیریت کردهاند: «بچهها استرس داشتند. مربیان ما با استفاده از خمیربازی، دستورزی و بریدن کاغذ، این فشار عصبی را تخلیه میکردند. در سالروز شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس، نقشه ایران را آوردیم و داستان را برایشان گفتیم. بچهها هلیکوپترهای شنی ساختند تا هم روحیه حماسی پیدا کنند و هم آرامش بگیرند.»
*پاتوقهای شبانه و بیانیه گام دوم
فعالیتها به کودکان ختم نمیشود. نوجوانان در پاتوقهای شبانه، با چالشهای فکری روبرو میشوند، به صورت هفتگی کتابهای حوزه مقاومت را بررسی میکنند.همچنین آنطور که افتخاری میگوید؛ حلقههای معرفتی برگزار میشود و گفتوگو بر اساس بیانیه گام دوم انقلاب انجام میشود. علاوه بر این چالشهای روزانه پاسخ به شبهات و سؤالات نوجوانان درباره شرایط روز هم انجام میشود.خانم افتخاری معتقد است این تنوع برنامهها مانع از ریزش حضور مردم در میدان شده است؛ حتی پس از ۷۰ شب فعالیت مداوم و رایگان.
وقتی «بابای موشکی» به میان بچهها آمد
یکی از جذابترین ابداعات این گروه، معرفی قهرمانان ملی به جای شخصیتهای بیگانه بود. به جای چهرههای غربی، آنها «شهید تهرانیمقدم» را به بچهها معرفی کردند. «داستان "بابای موشک ایران" را برای بچهها گفتیم. یک بنر بزرگ موشک چاپ کردیم و بچهها کاردستیهای موشکی ساختند. روی آنها برای رزمندگانی که پای لانچرها بودند، پیام نوشتند. حتی با بیسیم هماهنگ کردیم که کسی به عنوان "عمو مجید" (رزمنده) با بچهها صحبت کند. جالب اینجا بود که همسر شهید تهرانیمقدم هم تشریف آوردند و برای بچهها صحبت کردند. آن شب، قصه برای بچهها به واقعیت پیوست.»
22:03 - 26 اردیبهشت 1405