«خانم! گریه نکن، خانهات را مثل روز اول تحویل میدهیم»
«مردم اول با شک نگاهمان میکردند؛ تحتتأثیر حرفهای مجازی بودند. اما وقتی دیدند با زبان روزه داریم خانهشان را میسابیم، آمدند برای روبوسی.» اصغر جهانگیری از شبهای دلهرهآور تهران میگوید؛ از روزهایی که با دهان روزه آوار جابهجا میکردند و شبهایی که به خاطر لو رفتن محل اسکانشان توسط رسانههای معاند، آواره خیابانها میشدند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: در همان روزهایی که رسانههای بیگانه با تیترهای سیاه، بذر ناامیدی میپاشیدند، گروهی از شهر همدان راهی پایتخت شدند. آنها نه برای مأموریت اداری آمدند و نه برای کسب نام؛ آمدند تا ثابت کنند «وطن» تکهای از تن آنهاست. اصغر جهانگیری، یکی از همان چهرههای مخلصی است که از پشت میزهای دانشگاه ملی مهارت (شهید جباریان)، راهی ویرانههایی شد که روزی خانه امید مردم بودند.
* آغاز هجرتی برای ساختن
جهانگیری روایتش را از روزهای پایانی سال آغاز میکند؛ زمانی که همه در تدارک نوروز بودند، او و دوستانش در تدارک جهاد: «بیست و سوم اسفند بود که با گروه بسیج اساتید و دانشجویان همدان حرکت کردیم. جنگ تازه به روزهای سختش رسیده بود. آقای پاکنهاد که از روز اول در منطقه بود، ما را فراخواند. ما ۱۰ روز اول را در خط مقدم آواربرداری گذراندیم. خانههایی که تخریب شده بودند، راه پلههایی که زیر تل خاک مدفون بودند؛ ما از صفر شروع کردیم، از کف خیابان تا عمق خانههای مردم.ماه رمضان بود و بچهها با دهان روزه، در آن گرما و گرد و غبار، چنان با عشق کار میکردند که خستگی معنایش را از دست داده بود.» فاز دوم عملیات آنها بعد از عید نوروز شکل تخصصیتری به خود میگیرد. جهانگیری توضیح میدهد که چگونه یک مدرسه را در منطقه ۴ تهران به مقر فرماندهی و کارگاه مهندسی تبدیل کردند: «یک مدرسه را تحویل گرفتیم و شد کارگاه مرکزی ما. گروههای اندازهگیری، حملونقل و آواربرداری تشکیل دادیم. شهرداری ماشینآلات در اختیارمان گذاشت و کار را به صورت مهندسی پیش بردیم. از هر کسی هر کاری برمیآمد، دریغ نمیکرد؛ از پاکسازی راه پلهها تا تخلیه گل و لای از اتاقخوابهایی که حالا سقف نداشتند.»
*نخبه هایی که بی منت خانه مردم را تمیز کردند
بخش تکاندهنده روایت جهانگیری، برخورد با مردمی است که تحت تأثیر تبلیغات سوء رسانهای، ابتدا با تردید به آنها مینگریستند. او میگوید: «وقتی وارد خانهها میشدیم، اجازه میگرفتیم. مردم اول با تعجب نگاه میکردند. وقتی میدیدند یک استاد دانشگاه یا یک دانشجوی نخبه، بدون هیچ منتی، حتی دستشویی خانهشان را هم تمیز میکند، منقلب میشدند. خانمی بود که گریه میکرد و میگفت: "من چه دیدگاهی به بسیج داشتم و حالا چه میبینم... " آنها میگفتند با دیدن شما، اصلاً یادمان رفت که زندگیمان خراب شده؛ انگار غمی نداریم.» جهانگیری با بغض ادامه میدهد: «دیدن این تغییر نگاه، از صدها سخنرانی مؤثرتر بود. ما نهتنها آوار خانهها که آوار بدبینیهایی را که رسانههایی مثل اینترنشنال ساخته بودند، در ذهن مردم جابهجا کردیم.» خاطرات شبهای تهران، بخش دیگری از سختیهای کار آنهاست. جهانگیری از شبهایی میگوید که جای خوابشان لو میرفت: «یک شب در فرهنگسرای شهرداری بودیم؛ موشکباران لحظهای قطع نمیشد. به ما خبر دادند که مکان در زیرنویس رسانههای معاند لو رفته و احتمال هدف قرار گرفتن هست. ساعت ۲:۳۰ شب مجبور شدیم تخلیه کنیم. در نهایت، زیرزمین یک مسجد شد پناهگاه ما. ۷۰ نفر با یک سرویس بهداشتی! آب سرد میشد، جای خواب تنگ بود، اما یک بار نشنیدم کسی اعتراض کند. آن سختیها در برابر لبخند رضایت مردم، برای بچهها شیرین بود.»
*جهاد در خانه؛ همسری که تکیهگاه شد
در میان این همه ایثار در میدان، خانواده جهانگیری هم حماسهای دیگر آفریدند. همسرش درگیر بیماری خاصی است و پسرش هم دانشجوست. شرایط خانه سخت بود، اما همسرش با همان حالش گفت: "الان وقت جهاد است." او خوشحال بود که من سهم کوچکی در این نبرد دارم. این روحیه خانواده بود که به من در تهران قدرت میداد.»
* وقتی «معاون دانشگاه» جارو به دست میگیرد
داستان اصغر جهانگیری، داستان فروریختن «منیتها»ست. او خاطرهای را تعریف میکند که در آن، یکی از ساکنان منطقه متوجه میشود کسی که دارد با تمام توان خاک میکشد و جارو میزند، معاون دانشگاه است: «طرف شوکه شده بود. میگفت مگر میشود؟ اما واقعیت این است که در آن روزها، ما همگی سرباز وطن بودیم. القاب پشت درِ ویرانهها جا میماند.» روایت امثال جهانگیری یادآور این حقیقت است: تا زمانی که روحیه جهادی و پیوند میان دانشگاه و مردم برقرار است، هیچ آواری نمیتواند قامت این ملت را خم کند. آنها آمدند، شستند، روفتند و به جای دیوارهای ریخته، پلهای ناگسستنی از اعتماد ساختند.پایان پیام/#جنگ #آواربرداری #نخبه #جارو #انفجار 22:35 - 19 اردیبهشت 1405