«لندن» از خیابانهای کثیف تا فروپاشی خانواده
دکتر ولاء موسوی، رواندرمانگر ساکن لندن، در گفتوگویی صریح از مدل زندگی تحمیلی نظام مدرن میگوید؛ مدلی که در آن زن و مرد هر دو باید تماموقت کار کنند تا هزینهها تأمین شود و فرصتی برای عاطفه و پیوند باقی نماند. موسوی با هشدار تأکید میکند: در غرب «دولت صاحب واقعی کودک است، نه والدین» و مهاجرت با نیت خیرخواهانه برای فرزند، گاهی به معنای ازدستدادن اختیار تربیتی و مواجهه با عذاب وجدان است.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: در نگاه اول، لندن شهری پرزرقوبرق و منظم به نظر میرسد؛ خیابانهای تمیز، نظم کاری دقیق و رفاهی که در تبلیغات مهاجرت از آن بهعنوان «بهشت زندگی مدرن» یاد میشود. اما پشت این تصویر براق، واقعیتی نهچندان آرام پنهان است؛ واقعیتی از فشار، تنهایی و فروپاشی تدریجی خانوادهها.در گفتوگویی صمیمانه با دکتر ولاء موسوی، رواندرمانگر ایرانی ساکن لندن، از تجربه زیسته او در دل این نظم غربی میشنویم؛ از شهری که اجاقگازهایش تزیینی شدهاند، پارکینگهایش عامل قطع دیدارهای خانوادگیاند و پدر و مادر دیگر «والد» نیستند، بلکه کارگر دولت برای مراقبت از کودکاند.
* واقعیت زندگی روزمره در لندن از نگاه یک مهاجر
فارس: چند سال است که در لندن زندگی میکنید و چرا تصمیم گرفتید در آنجا بمانید؟موسوی: چند سالی میشود. همیشه اولین سؤالی که در چنین موقعیتی پیش میآید این است که اگر کسی نقدی به غرب دارد، چرا خودش در آنجا زندگی میکند. واقعیت این است که من هیچگاه تمایلی به مهاجرت نداشتم و الان هم خودم را مهاجر نمیدانم. بلکه یک سری شرایط خاص ایجاد شد که باعث شد مسافر لندن شویم. میگویم مسافر چون قصد ماندن ندارم و برای بازگشت لحظهشماری میکنم.
فارس: اشاره کردید که چند سالی است در لندن زندگی میکنید. از واقعیت زندگی روزمره در آنجا برایمان بگویید؛ از تجربه شخصیتان بهعنوان کسی که طعم زندگی در غرب را چشیده است.موسوی: سؤال سختی است، چون «واقعیت زندگی روزمره» بستگی دارد از چه زاویهای نگاه کنیم. زندگی منِ مهاجر با زندگی یک فرد انگلیسی فرق دارد. اما اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم، اولین برش از زندگی در دنیای صنعتی و غربی، فروپاشی زندگی خانوادگی است.بهمحض ورود به جهان مدرن، معنای خانواده بهتدریج از بین میرود. این مسئله فقط بهخاطر دوری از خانواده در اثر مهاجرت نیست؛ بلکه بهخاطر مدل زندگی تحمیلی نظام مدرن است. در اینجا نوع زندگی بهگونهای طراحی شده که انسان دائماً باید کار کند و در نتیجه فرصت و انرژی برای روابط عمیق خانوادگی باقی نمیماند.البته همه ما در هرجایی نیاز به کار کردن داریم تا زندگی بگذرانیم، اما در این کشورها، فشار اقتصادی و مالی آنقدر زیاد است که ساختار خانواده عملاً از درون تهی میشود؛ نه فقط از نظر زمان باهم بودن، بلکه از نظر عاطفی و ارتباطی هم.در چنین شرایطی، دیگر الگوی سنتی ما شرقیها که یک نفر (معمولاً مرد خانواده) کار میکند و بار مالی را بر دوش میکشد، تقریباً ناممکن است. در اینجا، زن و مرد هر دو باید تماموقت کار کنند تا بتوانند فقط هزینههای معمول زندگی را بپردازند. نتیجهاش این است که خانواده، به معنای واقعی کلمه، کمکم از بین میرود.
*وقتی شهروندان خیابان را با سرویس بهداشتی اشتباه میگیرند
فارس: همه لندن را شهری منظم، تمیز و با خیابانهای صاف و بدون مشکل تصور میکنند. واقعیت هم همین است؟ شمایی که آنجا زندگی میکنید و از نزدیک با شرایط آشنا هستید، وضعیت واقعی خیابانها و نظم شهری چگونه است؟موسوی: بله نظم و ترتیب تا حدی هست، اما تنها در رانندگی. واقعیت این است که محال است شما از خانه بیرون بزنید و با هزار و یک چالهوچوله مواجه نشوید. یعنی واقعاً چهلتکه است. وقتی وارد یک خیابان صاف میشویم، با تعجب به هم نگاه میکنیم و میگوییم «عه این خیابون چقدر صافه»؛ برای ما این اتفاق خیلی عجیب است، چون معمولاً خیابانها پر از چاله و ناهمواری است.نکته دیگر اینکه برخلاف تصور عموم، بسیاری از خیابانها واقعاً تمیز نیستند. یک معضلی هم داریم چون شنبه و یکشنبهها تعطیل است و مردم عمدتاً هیچ تفریحی جز رفتن به بار و مشروب خوردن ندارند و زیادهروی میکنند و این باعث میشود دچار بیاختیاری شوند و گاهی هم بیاختیاری نیست، سرویس بهداشتی پیدا نمیکنند و مجبور میشوند در گوشهوکنار خیابان کارشان را انجام دهند.یکی از سختیهای زندگی در لندن این است که اگر دوشنبه صبح بخواهی بیرون بروی یا به مراکز خرید بروی، بوی تعفن گاهی واقعاً آزاردهنده است.خدا یک نعمت بزرگ به مردم لندن داده و آن باران است؛ وقتی باران میبارد، خیابانها شسته میشوند وگرنه اوضاع واقعاً دشوار است.هفته گذشته وقتی باران نیامده بود و میخواستیم به یک مرکز خرید شناخته شده لندن برویم، واقعاً راه رفتن در خیابان و مرکز خرید سخت بود.
* توهم رفاه در لندن
فارس: بعضیها تصور میکنند زندگی در اروپا، مخصوصاً لندن، از نظر اقتصادی و رفاهی بسیار مطلوب است. شما که چند سال است در آنجا زندگی میکنید، واقعیت را چطور میبینید؟موسوی: برخلاف تصوری که خیلیها دارند، واقعیت زندگی در اینجا اصلاً به آن شکلی که از بیرون دیده میشود نیست. یعنی آنقدر تبلیغ شده که گویا مردم اینجا در رفاه مطلقاند، در حالی که واقعیت این است که حتی اگر زن و شوهر هیچ فرزندی هم نداشته باشند، باید هر دو کار کنند تا فقط بتوانند هزینههای روزمرهشان را تأمین کنند.ساعات کاری و حجم کار بهگونهای تنظیم شده که تقریباً فرصتی برای استراحت یا زندگی خانوادگی باقی نمیماند. مرخصیها محدود است و در بسیاری از مشاغل، کارفرما بهسختی اجازه مرخصی میدهد.به همین دلیل، آخر هفتهها یعنی شنبه و یکشنبه، خانوادهها بهصورت روتین برنامههایی برای وقتگذرانی دارند؛ مثلاً پدرها موظفاند یکشنبه حتماً بچهها را بیرون ببرند، پارک یا تفریحی.اما نکته اینجاست که این کار هم از سر علاقه یا اختیار نیست، به بخشی از نظم مکانیکی زندگی تبدیل شده است. انگار آدمها برنامهریزی شدهاند تا فقط در همان زمان مشخص «نقش خانواده» را اجرا کنند.
* پارکینگ، تنظیم کننده میزان روابط خانوادگی!
فارس: اشاره کردید که این نوع نظم و ساختار زندگی، روابط خانوادگی را تحتفشار قرار میدهد. میتوانید کمی ملموستر از سختیهای روزمره در لندن بگویید؟موسوی: بله، سختی زندگی در لندن فقط گرانی یا هزینهها نیست. همه چیز باید از قبل حسابشده و برنامهریزیشده باشد. حتی اگر بخواهیم آخر هفته به دیدن اقوام یا دوستان برویم، باید اول ساعت کاری خودمان و همسر یا دوستان را چک کنیم، بعد ببینیم بچهها مدرسه دارند یا نه. بعد هم بررسی کنیم که آن منطقه پارکینگ دارد یا نه!شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دغدغههای دائمی ما همین پارکینگ است. در بیشتر خیابانهای لندن، هر منطقه قوانین خاص خود را دارد؛ مثلاً از ساعت ۶ صبح تا ۷ عصر فقط ساکنان همان محدوده حق پارک دارند. اگر مهمان باشید، نمیتوانید خودرو را در کوچه پارک کنید.خب وقتی من تا ساعت ۶ یا ۷ سر کارم، چطور میتوانم به دیدار فامیل یا دوستان بروم؟ تازه آنها هم معمولاً ساعت ۹ شب میخواهند بخوابند چون فردا باید سر کار بروند. در نتیجه، عملاً رفتوآمد خانوادگی از زندگی حذف شده است.
* «اجاق گاز» در خانههای غربی؛ یک وسیله تزئینی برای جوشاندن آب پاستا!
فارس: با این توصیف، آیا میتوان گفت که این ساختار صنعتی، انسان را به نوعی «ماشین کاری» تبدیل کرده است؟موسوی: دقیقاً. من به این وضعیت میگویم زندگی رباتیک. یعنی انسانها فقط برای انجام وظایف کاری تعریف شدهاند؛ نه برای ارتباط انسانی. در محیط کار، انعطاف وجود ندارد، ارتباطها رسمی و مکانیکی است. همکاران ممکن است در وقت ناهار یا شام دور هم جمع شوند، اما این ارتباطها سطحی است، نه عاطفی. تمرکز اصلی بر کار است و بس.این وضعیت باعث خستگی شدید ذهنی و روانی میشود. آدمها وقتی از سر کار برمیگردند، دیگر انرژی هیچ کاری را ندارند. مثلاً یک زن ایرانی در ایران، با وجود کار روزانه، معمولاً بعدازظهر یا شب برای خانواده غذا میپزد؛ اما اینجا، آنقدر خستگی سنگین است که چیزی به اسم «شام خانگی» تقریباً از زندگی حذف شده است.در واقع، اجاق گاز در خانههای غربی بیشتر به یک وسیله تزیینی تبدیل شده؛ بیشترین استفادهاش جوشاندن آب برای پاستاست یا درستکردن تخممرغ.غذاهای مفصل و خانگی معمولاً فقط در تعطیلات آخر هفته پخته میشود، آن هم بیشتر برای تنوع، نه بهعنوان بخشی از زندگی روزمره.
* فیش اند چیپس در مقابل سفره ایرانی
فارس: پس غذا چه میخورند؟موسوی: واقعیت این است که در زندگی غربی، غذا و آشپزی دیگر بخش مهمی از حیات خانوادگی نیست. خود انگلیسیها هم وقتی ازشان بپرسی غذای سنتی شما چیست، معمولاً فقط یک جواب دارند: «فیش اند چیپس»!غذایی ساده و تکراری. در حالی که در فرهنگ ما، آشپزی و سفره همیشه نماد زندگی، مهر و جمع خانوادگی بوده است.برای همین هم هست که وقتی اعتراضاتی علیه مهاجران شکل میگیرد، خیلی از خودِ انگلیسیها در فضای مجازی واکنش نشان میدهند و میگویند: «اگر خارجیها نباشند، ما از گرسنگی میمیریم!» چون واقعیت این است که رستورانها و کافههای لندن، از ایرانی و عراقی گرفته تا هندی و پاکستانی، بخش عمده خوراک مردم را تأمین میکنند. خودشان دیگر طعم واقعی غذا را فراموش کردهاند.
برای انگلیسیها عجیب است که ما اینقدر به غذا اهمیت میدهیم و اجاق گاز در خانهمان همیشه روشن است؛ صبحانه، ناهار، شام، هر روز. یادم هست همسرم در محل کارش هر جمعه با همکارانش ناهار دورهمی داشتند. تصمیم گرفتند هر هفته یکی از اعضا غذای گروه را فراهم کند.در جمع ششهفتنفرهشان، تنها کسی که غذای تازه و خانگی میبرد، همسر من بود! بقیه از سوپرمارکت غذاهای آماده میخریدند و فقط گرمشان میکردند. برایشان باورکردنی نبود که زنی خانهدار هر روز دو یا سه وعده غذا بپزد. برایشان کاری غیرقابل تصور بود.یک سری فروشگاههای زنجیرهای هست که تقریباً ۹۰ درصد محصولاتی که به فروش میرسانند غذاهای آماده یخزده است. یعنی حتی ساندویچهای آماده یخزده مثل ساندویچ برگر و انواع و اقسام غذاهای آماده. شخصاً بهندرت از این غذاها استفاده میکنم و ترجیح میدهم خودم آشپزی کنم. اغراق نمیکنم اگر بگویم ۹۹ درصد غذاها را خودم درست میکنم. درحالیکه ما میدانیم سفره، دلِ خانواده را به هم پیوند میدهد. یکی از اساتید انگلیسیام نکته جالبی میگفت: «وقتی تلویزیون وارد خانههای ما شد، میز غذا را از دست دادیم و وقتی میز غذا را از دست دادیم، خانواده را هم از دست دادیم.» خود ایشان برای فرار از این زندگی یخ زده رباتیک به یکی از کشورهای عربی مهاجرت کرده تا لذت شادابی زندگی شرقی را لمس کند. الان در خیلی از خانهها، حتی افراد خانواده با هم غذا نمیخورند؛ هرکسی در اتاق خودش، پای موبایل یا لپتاپش، غذایش را میخورد. این، تصویر امروزی خانواده غربی است.
* یک ساندویچ آماده، یک پاستای ساده؛ چرخه غذایی ماشینی زندگی مدرن!
فارس: این توصیف شما از زندگی انگلیسی، تصویری از یک روز تکراری و بیروح را به ذهن میآورد. واقعاً روتین روزانه مردم آنجا چطور است؟موسوی: بله، روتین زندگیشان دقیقاً همین است؛ تکراری و ماشینی. معمولاً خیلی زود از خواب بیدار میشوند و سر کار میروند. بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر یک استراحت کوتاه دارند، برای همین است که در این ساعتها کافههای لندن بهشدت شلوغ میشود.یک قهوه میخورند و معمولاً یک نان یا ساندویچ آماده، بیشتر سرد یا فریزری مصرف میکنند. عصر که برمیگردند خانه، معمولاً فقط یک تخممرغ یا کمی پاستا میجوشانند، بدون سس یا مزه خاصی. همین. این کل چرخه غذایی روزمره بسیاری از مردم است.
فارس: این سبک زندگی چه تأثیری بر روحیه و روان مردم دارد؟ آیا شکاف فرهنگی در همینجا آغاز میشود؟موسوی: دقیقاً. یکی از شکافهای عمیق فرهنگی همینجاست. برای ما شرقیها که در فرهنگی سرشار از عاطفه، خانواده و پیوند انسانی بزرگ شدهایم، تطبیق با چنین زندگیای بسیار سخت است. این سبک زندگی تزریقشدنی نیست؛ چون در ریشه فرهنگی ما نیست.
فارس: ایرانیهایی که در لندن زندگی میکنند، نسبت به این تفاوت فرهنگی و سبک زندگی چه احساسی دارند؟ آیا از شرایط خود راضیاند؟موسوی: واقعیت این است که من بهندرت ایرانیای دیدهام که واقعاً از زندگی در اینجا راضی باشد. حتی آنهایی که از نظر مالی در وضعیت خوبی هستند، حالِ دلشان خوب نیست. احساس میکنند از اصل و ریشه خودشان دور افتادهاند.البته دلایل مختلفی وجود دارد که چرا خیلیها با وجود نارضایتی برنمیگردند. بعضیها شکست مهاجرتشان را نمیپذیرند، چون سختی زیادی کشیدهاند و بازگشت را نوعی عقبگرد میدانند. بعضی هم در فضای مجازی تصویری غیرواقعی از زندگیشان ساختهاند و نمیخواهند این تصویر فرو بریزد.
* چرخه ماشینی در غرب؛ زندهاند اما زندگی نمیکنند!
فارس: گاهی در میان مهاجران دیده میشود که حتی اگر از زندگیشان رضایت ندارند، باز هم حاضر به بازگشت نیستند، چون از قضاوت دیگران میترسند.موسوی: دقیقاً همینطور است. خیلیها به من گفتهاند که اگر برگردیم، انگار آبرویمان رفته، چون دیگران تصور میکنند شکست خوردهایم. اما واقعیت این است که اغلب از نظر اقتصادی هم سودی از این زندگی نمیبرند. هزینهها سرسامآور است، مالیات بالاست و عملاً پساندازی باقی نمیماند.زندگی در ظاهر منظم و شکیل است، اما در باطن تکراری و فرساینده است. نوعی عادت مکانیکی به کار، قبض، خرید، خواب و تکرار. اینجا آدمها درگیر چرخهای ماشینی میشوند که فرصت مکث و احساس را از آنها میگیرد. در ظاهر همهچیز روی قاعده است، ولی درونشان آرام نیست. بسیاری از مراجعانم میگویند حس میکنند زندهاند، اما زندگی نمیکنند.
«آرامش» نیست، نظمی مملو از اضطراب مالی است!
فارس: برخی تصور میکنند نظم و ثبات زندگی در اروپا باعث آرامش مردم شده است. واقعاً چنین است؟موسوی: این یکی از بزرگترین سوءتفاهمها درباره زندگی در غرب است. بله، در ظاهر نظم و ثبات وجود دارد، اما نظمی مملو از اضطراب.خیلیها فکر میکنند چون سیستم منظم است، مردمش آراماند، در حالی که واقعیت دقیقاً برعکس است.
ذهن انسان در اینجا از صبح تا شب درگیر نگرانیهای مالی است؛ مدام باید حواست باشد در حسابت پول کافی باشد که مالیات یا قبض یا فاکتوری باعث جریمه نشود.این فشار روانی دائمی است و مردم ترجیح میدهند همین اضطراب را تحمل کنند تا اینکه برگردند و دوباره از صفر شروع کنند. آدم ایرانی ذاتاً متکی به خودش است، اما آدم انگلیسی متکی به دولته. هر چه دولت بگوید، همان قانون زندگی است.در ایران میتوانی کسبوکار مستقل خودت را داشته باشی؛ بیزینسی خصوصی و غیردولتی. اما اینجا رسیدن به چنین استقلالی بسیار سخت است. اغلب افراد، در نهایت بهنوعی کارگر سیستم تبدیل میشوند: فقط کار میکنند و مالیات میپردازند.
* اولین آسیب مهاجرت: دولت، صاحب واقعی کودک است، نه والدین!
فارس: بسیاری از خانوادههای مهاجر میگویند برای آینده بهتر فرزندانشان به غرب آمدهاند. شما بهعنوان کسی که در حوزه رواندرمانی و درمان کودک آشنایی دارید، فکر میکنید این تصمیم چه تأثیری بر بچهها دارد؟موسوی: این دقیقاً همان جایی است که آسیبها آغاز میشود. در ابتدای گفتوگو اشاره کردم که در دنیای مدرن، خانواده معنای خود را از دست میدهد. یکی از اولین نشانههای این فروپاشی، ازبینرفتن نقش پدر و مادر در تربیت فرزند است.در کشورهای مدرن، دولت صاحب واقعی کودک است، نه والدین. از لحظه تولد، سیستم دولتی شروع میکند به تحمیل استانداردها و دستورالعملهای خودش بر خانواده. هدفش این است که کودک نه مطابق فرهنگ خانوادگی، بلکه مطابق مدل مطلوب دولت بزرگ شود، مدلی که در نهایت از او یک شهروند فرمانبردار میسازد.در واقع، پدر و مادر فقط مسئول نگهداری از «کارگر آینده» این کشورند. حتی در همان ماههای اول تولد، برای مادرها دستورالعمل صادر میشود که از ماه اول تا ماه دوازدهم چه کاری باید انجام دهند، چه میزان غذا بدهند، چه مقدار بخوابانند، چه زمانی واکسن بزنند و چه رفتارهایی داشته باشند.
انگار با یک انسان ناآگاه مواجهاند که باید دقیقاً طبق دفترچه عمل کند. از همان ابتدا، کودک باید مطابق «استاندارد رشد» بزرگ شود؛ قد، وزن، رفتار و حتی نحوه خواب و تغذیهاش با عدد و فرمول سنجیده میشود. حتی بدون اینکه مادر تقاضا کرده باشد یک پرستار به خانه میفرستند که نحوه شیردهی را به مادر آموزش دهد!این رویکرد در ظاهر علمی است، اما در عمل نوعی تحمیل فرهنگی است. هدف نهایی این است که بچه بهمرور از خانواده جدا شود و در مسیر تربیت دولتی قرار گیرد، تربیتی که بر پایه نظم، کنترل و تبعیت بنا شده، نه بر پایه عشق، هویت و پیوند خانوادگی.
یکی از عجیبترین بخشهای تربیت در جوامع مدرن این است که از همان نوزادی، دولت شروع به دخالت در زندگی خانواده میکند. مثلاً در بسیاری از کشورهایی که بهاصطلاح «پیشرفته» شناخته میشوند مثل سوئد، نروژ، کانادا یا استرالیا، مادر موظف است از همان روزهای اول برای نوزادش کتاب بخواند. این کار نه بهعنوان یک پیشنهاد تربیتی، بلکه یک دستورالعمل اجباری تلقی میشود. در بعضی مناطق حتی مأموران خدمات اجتماعی بررسی میکنند که آیا قفسه کتاب کودک پر است یا نه! اگر نباشد، مادر بهسادگی متهم به غفلت میشود و ممکن است فرزندش را از او بگیرند. این استانداردها گاهی آنقدر سختگیرانهاند که اگر خانواده مطابق آنها عمل نکند، خطر دخالت نهادهای اجتماعی و حتی گرفتن کودک وجود دارد. در چنین سیستمی، اختیار تربیتی والدین سلب میشود.
در ظاهر هدف، رشد ذهنی کودک است؛ اما در باطن، فرایند تربیتی در خدمت نظامی است که میخواهد از همان ابتدا کودک را مطابق استانداردهای ازپیشتعیینشده پرورش دهد. اینجا پدر و مادر صاحب فرزند نیستند، بلکه مراقبِ دولتیِ او هستند.از دهه ۱۹۸۰ در بسیاری از کشورهای غربی حتی در متن قوانین اجتماعی و آموزشی، دیگر از واژههای «پدر» و «مادر» استفاده نمیشود. بهجای آن اصطلاحی به نام caregiver (مراقب) آمده است. یعنی پدر و مادر دیگر بهعنوان صاحبان و تربیتکنندگان اصلی کودک شناخته نمیشوند، بلکه صرفاً «مراقبان» او هستند؛ کسانی که موظفاند از فرزندی که در واقع متعلق به دولت است، مراقبت کنند. من این واژه را در زبان خودمان ترجمه میکنم به «کارگر دولت برای مراقبت از کودک».حتی در کشورهایی مثل سوئد، واژه «پدر و مادر» عملاً از بسیاری از اسناد و دستورالعملهای رسمی حذف شده و جای خود را به همین مفهوم داده است. این یعنی جایگاه خانواده از یک نهاد مستقل و عاطفی به یک نهاد تابع دولت تبدیل شده و به همین دلیل است که والدین مهاجر وقتی با این واقعیت مواجه میشوند، عمق ازخودبیگانگی و بیاختیاریشان را تازه درک میکنند. حتی آموزشهایی که به کودکان داده میشود، در ظاهر برای محافظت از آنهاست، اما در عمل پیوند عاطفی خانواده را از بین میبرد.
به کودکان یاد میدهند: «بدنت متعلق به خودت است، هیچکس حتی پدر و مادرت حق ندارد به تو نزدیک شود.» یا اینکه «اگر پدر و مادرت باعث ناراحتیات شدند، با فلان شماره تماس بگیر.» این آموزشها در ظاهر درستاند، اما در عمل خانواده را از درون تهی میکنند و یک خشم و نفرت روزافزون در دل فرزند و والدین ایجاد میکنند یک احساس بیاعتمادی همیشگی! بسیاری از والدین مهاجر بهمحض اینکه فرزندشان وارد سیستم آموزشی غرب میشود، احساس میکنند کودکشان از اختیارشان خارج شده است. از جایی به بعد، دیگر آن «رابطه پدر و فرزندی» وجود ندارد؛ تنها خشم، دلتنگی و احساس بیقدرتی میماند.اما نکته اصلی اینجاست که انسان بدون خانواده دوام نمیآورد. خانواده صرفاً یک نهاد فرهنگی نیست؛ یک ضرورت انسانی است. در ایران، خانواده هنوز مرکز حیات اجتماعی است؛ اما در بسیاری از جوامع غربی، این مفهوم سالهاست که بهتدریج فروپاشیده و جای خود را به روابط مکانیکی داده است.
* استقلال زودرس فرزندان؛ بلوغ نیست، اجبارِ فشار اقتصادی است!
فارس: نتیجه این سلب اختیار چه پیامدهایی برای خانوادهها دارد؟ و وقتی کودکی میان دو فرهنگ بزرگ میشود، یکی در خانه و یکی در مدرسه، ذهن و هویتش چگونه دوپاره میشود؟موسوی: نخستین ظلم را والدین به خود و فرزندشان میکنند، بدون اینکه معمولاً متوجهاش باشند. آنها مهاجرت میکنند با نیتِ «آینده بهتر برای فرزند»، ولی بهمحض ورود، میبینند اختیار تربیتیشان تقلیل یافته: نمیتوانند در رفتار، فرهنگ یا رفتوآمدِ کودک دخالت معمول خود را داشته باشند. کودک زود وارد سیستم میشود و آموزشها و قاعدهها او را شکل میدهد، غالباً به سمت انطباق با استانداردهای دولتی، نه پیوند خانوادگی. در ایران سطح تحصیلات دانشگاهی بهویژه علاقه به سطوح بالاتر مثل فوقلیسانس و دکتری در برخی حوزهها بالاتر است. در کشورهای مدرن، بهخاطر فشار اقتصادی و نیاز سریع به درآمد، خیلی از نوجوانان و جوانان مجبور به کار میشوند و ادامه تحصیل تا مقاطع عالی کمتر رایج است؛ بنابراین «آینده تحصیلی بهتر» همیشه تضمینشده نیست؛ بسیاری از خانوادهها بهدلیل هزینهها و فشار اقتصادی، حتی فرصت تحصیلات عالی را برای فرزند میبینند که کمتر میشود.
غالباً، علتِ مستقل شدن زودرس فرزند، فشار اقتصادی خانواده است، نه بلوغ یا توانمندی. دولت کمکهایی تا زمان تحصیل ارائه میکند؛ اما با پایان مدرسه، آن کمکها قطع میشود و خانوادههایی که منابع مالی ندارند، عملاً مجبور میشوند فرزند را برای کار و خرجکردن از خانه بیرون کنند. برخلاف تصویر لوکس فضای مجازی، واقعیت این است که جوانان اغلب در فضاهای کوچک و گران زندگی میکنند: یک اتاق کوچک، استودیو یا سوئیتِ چندمتری با اجارههای بالا. آنها مرحلهبهمرحله و بهسختی خود را جمعوجور میکنند تا شاید بعدها امکانِ فضای بهتر فراهم شود. این همان واقعیت زندگی مدرنیته در بسیاری از کشورهای توسعهیافته است، نه فقط انگلیس، بلکه کانادا، آمریکا، آلمان، فرانسه و غیره.
* «از دست دادن خاله و عمو» بهای سنگین آینده بهتر؟
فارس: با این تجربه و مشاهدات، اگر خواستید پیامی به خانوادههایی بدهید که در آستانه مهاجرت برای آینده فرزندانشان هستند، چه میگفتید؟موسوی: مهمترین پیامم این است: «بادقت و واقعبینانه فکر کنید.» مهاجرت بهخاطر کودک، با نیت خیرخواهانه گاهی به معنای از دست دادن خانواده، از دست دادن اختیار تربیتی و وارد شدن کودک به سیستمی است که اولویتهایش با خانوادهمحوری متفاوت است. بسیاری از والدینی که من میشناسم بعداً دچار عذاب وجدان میشوند؛ چون میدانند چه چیزهایی را از فرزندشان گرفتهاند: خاله، عمو، جمعهای خانوادگی و احساس تعلق.پس قبل از تصمیم، موارد زیر را جدی بررسی کنید: انگیزه واقعی شما چیست؟ شرایط اقتصادی و تحصیلی را روی کاغذ بررسی کنید، زندگی در غرب از نظر مالی و تحصیلی همیشه بهتر نیست و با تصویرهای فضای مجازی فاصله زیادی دارد. آیا از عواقب فرهنگی و روانیِ دورشدن از شبکه خانواده آگاهید؟ بهجای تصمیم سریع، با واقعیتها و نه با تصویرسازیهای شبکهای مواجه شوید.صدها مراجع من بازگو کردهاند که آمدهاند «برای بچه» اما بعد متوجه شدهاند تصمیمِ اصلی والدین است و کودکی که هنوز بزرگ نشده تا چنین انتخابی بکند. در نهایت بسیاری با حس شکستنِ پیوند خانوادگی و پشیمانی روبهرو میشوند.واکنشها متفاوت است؛ بعضیها پذیرش میکنند و با دید تازهای تصمیمگیری میکنند، بعضیها احساس توجیه میکنند که «ما برای آینده آمدیم»، و بعضیها شرم یا خجالت از بازگشت را مطرح میکنند. اما نکته ثابت این است که بسیاری پس از مدتی با عذاب وجدان روبهرو میشوند.
من بارها دیدهام خانوادههایی که میگویند «ما بهخاطر بچه آمدیم» اما بعد متوجه میشوند که کودک هنوز آنچنان بزرگ نشده که این تصمیم را درک یا انتخاب کند، و در نهایت تصمیمی که بزرگترها گرفتهاند، به بهای از دست دادن روابط خانوادگی تمام میشود. یکی از تجارب مشترک اکثر مهاجران این است که وقتی با فرزندانشان به کشور خود سفر میکنند، غالباً تمایلی به بازگشت ندارند و به والدین اصرار میکنند که اجازه دهید ما همینجا بمانیم. چون تازه طعم زندگی واقعی و گرمی و محبت را میچشند و دوست ندارند این لذت را از دست بدهند. بماند که بسیاری از کودکان با همین سفرهای کوتاه و بر اثر قرار گرفتن در آغوش خانوادهای بزرگتر و چشیدن طعم محبت حقیقی و نه اجباری، حال بهتری پیدا میکنند و بسیاری از مشکلات روحی و حتی جسمی آنها بهبود مییابد. پایان پیام/#غربت #مهاجرت #به_وطن_برگردیم #کودک #مهاجرت_برای_فرزند #قیم_کودک #ادرار #خیابان_لندن #انگلیس #مهاجر 22:09 - 7 آبان 1404