روایت معلم ثروتمندی که خانه بچه‌ها را «بهشت» می‌کند!

قصه امروز و دیروز نیست، حکایت ۹ سال پیش است که یک معلم تصمیم می‌گیرد پاتوقی به عشق دخترهای مدرسه‌اش تشکیل دهد.  پاتوقی که دانش‌آموزان برای حضور در آن خستگی و گرسنگی نمی‌شناسند. به بهانه روز معلم  به سراغ این معلم‌رفته‌ایم. این معلم ۱۸ سال به عشق بچه‌ها به پول و ثروت دنیوی پشت‌پا زده و تمام قد برای تربیت دختران ایستاده است.
گروه زندگی: «معلم‌ها خیلی ثروتمندند. شبیه حاجی بازاری‌هایی که هرکس از آن‌ها چیزی بخواهد سریع دست در جیب‌شان می‌کنند و دسته چک‌شان را در می‌آورند. معلم‌ها هم وقت نیاز، فوری دست می‌کشند به جیب‌شان! اما نه جیب بغل! آن جیبی که سمت چپ سینه‌شان است و در آن معمولا چیزی نیست، اما پشتش یک قلب بزرگ است که گرمِ گرم است. ثانیه‌های عمرمعلم‌ها در صندوق مدرسه سرمایه‌گذاری می‌شود، رشد می‌کنند و به چیزی فراتر از پول تبدیل می‌شود. سرمایه‌های معلم‌ها در بانک نمی‌خوابند. بلکه جلوی چشم‌شان رژه می‌روند. خوشحال می‌کنند و حرص می‌دهند و سر بزنگاه، وقتی دقیقا خیلی لازم‌شان دارند از همه جا پیدایشان می‌شود و به دادشان می‌رسند.»؛ این را ما نمی‌گوییم یک معلم عربی می‌گوید که ۱۸ سال است که به بچه‌ها با عشق درس زندگی می‌دهد. معلمی که حقوق و جرمشناسی خوانده آن هم با رتبه ۱۰ کنکور در دانشگاه تهران، اما عشق و احساس کمبود نیروی متخصص در مدارس دلیلی شد که خودش را وقف تربیت نوجوانان کند. با «ماجده محمدی» معلم فرهنگی‌کار و خانواده دوستی که به عشق خدمت به امام جواد و دور هم جمع کردن بچه‌هایش پاتوقِ «وقتی خانه ما بهشت می‌شود» را برپا کرده است به گفت‌وگو نشستیم.

*پاتوقی به عشق بچه‌های کلاس

ماجده با وجود لیسانس حقوق و فوق لیسانس جرم‌شناسی دانشگاه تهران، شغل معلمی را انتخاب کرد. و معتقد است که در رشته حقوق می‌شود جاذبه و کلاس و جنبه مالی را پوشش داد، ولی در دنیای معلمی خبری از این‌ها نبود و کمتر کسی با توانمندی‌های بالا حاضر بود، خودش را وقف مدرسه کند. می‌گوید: «نمی‌گویم من توانمندم اما در حد خودم ترجیح دادم که خودم را وقف مدرسه کنم، چراکه در دنیای حقوق افراد دیگری بودند تا نگذارند، کار بر روی زمین بماند، اما مدرسه کار زیادی داشت که روی زمین مانده بود. احساس کردم بچه‌هایی که از مدرسه فارغ التحصیل می‌شوند، بعد از اینکه در سال‌های دبیرستان تشکیلات خوب و دوستی‌های خوبی شکل می‌دهند در دانشگاه خیلی رها می‌شوند و نمی‌توانند تیم‌های خود را حفظ کنند و کارهای بزرگتری انجام دهند.»
این معلم عربی ۹ سال پیش تصمیم گرفت، پاتوقی در خانه‌اش راه بیاندازد تا ماهانه بچه‌ها را ملاقات کند. در این ملاقات‌ها معرفی کتاب و تدبر در قرآن داشته باشند. روضه‌ای که با زندگی آنها آمیخته است. ورود عموم به این روضه آزاد است اما تولیدات سمعی و بصری و یادبودها و هرچیزی که در اختیار افراد قرار داده می‌شود، برای دخترها و نوجوانان طراحی می‌شود، تیمی حدود ۴۰ تا ۵۰ نفر نوجوان خادم آن هستند. این روضه معنای واقعی «وقتی خانه ما بهشت می‌شود» را به دخترها نشان می‌دهد، تا جایی که به دانش آموز خسته و کوفته که از مدرسه برگشته و به اصرار دوست یا معلمش از وقتی که پایش را به مجلس این معلم عربی گذاشته است، خودش با انگیزه می‌خواهد در آن بماند چون چیزی استشمام کرد که احساس می‌کرد با همه مجلس‌های دیگر متفاوت است.

*حس پررنگ معلمی

این خانم معلم صدها بچه دارد. از او می‌پرسیم، اسم همه‌شان را یادتان می‌ماند؟ «اسم همه‌شان را بلدم. همه حدود سیصد نفرشان را. البته که گاهی نیکا را با شک می‌خواهم نیکتا صدا بزنم، یا روژان و روژین همیشه قاطی می‌شوند یا ستایش و نیایش یا. . اما تهش این است که در خلوت خودم آن‌ها را با چهره و جزئیات صورت و رفتار و خاطرات و معمولا نام و نام خانوادگیِ درست می‌شناسم.البته سال بعد وقتی سیصد تا اسم جدید را مجبور بشوم کنار هم بچینم و حفظ کنم، این امسالی‌ها و به تبع پارسالی‌هایشان تا حدی کمرنگ می‌شوند. اما چیزی که هرگز کمرنگ نمی‌شود حس من نسبت به آن‌هاست. حس‌هایی که خودشان ایجاد کرده اند. معمولا حس‌های خوب و ناب، اما گاهی هم حس ناامیدی، خستگی، دل‌شکستگی یا گاهی به ندرت دلسوزی. ممکن است حتی یک حرف از اسمش هم یادم نیاید، اما یادم هست کجا می‌نشست، چه می‌کرد، چه می‌خواند، چقدر مودب بود یا حتی یک صحنه و خاطره خیلی خوب یا خیلی بد از او را با دیدنش به سرعت به یاد می‌آورم. این دست خودم نیست. همین باعث می‌شود بعضی روزها، مثل کابوس باشند.مثل وقت‌هایی که مقابل کلاس ایستاده ام، غصه دارم، حرف‌هایم را زده‌ام، خواهش کرده‌ام، دعوا کرده‌ام حتی، فایده نداشته. از دستشان ناراحتم ولی حواسشان نیست. دارم می‌بینم که یک خاطره تلخ با تمام جزئیاتش شروع می‌کند به ضبط شدن توی سرم و نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. چقدر معلم شدن سخت است.»

* تولدت مبارک خانم معلم

از ماجده می‌خواهیم یک خاطره خاص که  که در ذهن‌اش ماندگار شده را برایمان تعریف کند. «اوایل سال بود. بچه‌ها کمی مشکوک بودند. پرسیدم سوالی از درس قبل نیست؟ چند تا دست بالا رفت. سوال اول را جواب دادم. دومی و سومی به درس فعلی ربطی نداشت. حتی چهارمی عجیب‌تر و بی‌ربط‌تر بود. به علاوه انگار فقط سوال برایشان مهم بود. چون وقتی داشتم جواب می‌دادم حرف می‌زدند با هم. کمی بهم برخورد. خواستم تمام کنم این بخش را که یکی دیگرشان اصرار کرد که سوال دارد. در حین سوال لبخندها و چشمک‌هایشان رفت روی مخم. با خودم می‌گفتم که « گیرت آوردن… دارن دست می‌اندازنت… می‌خوان وقت کلاس رو بگیرن که نرسی درس بدی… نگاه کن نگاه کن داره در لحظه سوال می‌سازه بچه… معلومه که سوالاشون الکیه… ببین خنده هاشون رو… یه چیزی بهشون بگو… عصبانی شو…» همینطور که جواب سوال را می‌دادم توی دلم می‌گفتم: «آخه چرا؟ چرا باید اول سالی این کار رو بکنن؟ کی اینطوری شدن بچه ها؟ مگه مراودات ما از اول سال همچین بود؟ من که انقدر دوستشون دارم. واقعا چرا…» با همین خیالات گفتم بچه‌ها بسه! دیگه به سوال جواب نمی‌دم. فقط همین نفر آخر. املای یک کلمه را می‌خواست. گفتم. اصرار کرد که بنویسم. دیدم ماژیک نیست. گفتن خانم ماژیک نداریم. با گچ بنویسید. تخته گچی بسته بود. رفتم سمت تخته در حالیکه از ویز ویز مغزم خسته شده بودم. تخته را که باز کردم صدای جیغ و کف و سوت بچه‌ها کلاس را برداشت. خشکم زد از نوشته روی تخته. با چشمای پر از سوال برگشتم سمتشان. کم کم ریتم گرفتند. «تولد تولد تولدت مبارک.» خیلی از خودم خجالت کشیدم و با خودم گفتم: چرا باورمان نمی‌شود که دانش‌آموزان ما بینظیرند. »

*اصلِ یادگیری زبان عربی

می‌پرسم عربی درس دادن کار سختی است، چون می‌خواهید یک زبان جدید آموزش بدهید. چطور بچه‌ها را با خودتان همراه می‌کنید؟ «یاد گرفتن زبان جدید باید با تصویر باشد. به بچه‌ها می‌گویم که از بچگی مدام یک تصویری را دیدید و اسمش را شنیدید تا در ذهنتان ثبت شد، برای یادگیری زبان‌های بعدی هم باید برای هر لغت، ما به ازای تصویری داشته باشید. صدبار بگویید: «سائق میشه راننده»، اگر هدفتان حفظ کردن واژه باشد فایده ندارد و تا وقتی تصویر یک راننده در برابر کلمه سائق در ذهن شما ثبت نشود، آن لحظه‌ای که میخواهید از ماشین بپرید پایین، این کلمه یادت‌تان نمی‌آید و مجبورید داد بزنید: «الآقا! الراننده! أنا پیاده اینجا!»

*وقتی بچه‌ام سر و سامان گرفت!

می‌پرسم رابطه‌تان با بچه‌ها به اندازه‌ای خوب است که آن‌ها حاضرند خسته بعد از مدرسه هم در روضه خانگی‌تان شرکت کنند. چقدر روی این دانش‌آموزتان تاثیر گذاشته‌اید و چطور ؟ « من فقط دوستشان داشتم و دارم، هرکسی تاثیر گرفت منشاء از خودش بود. یک دانش آموز داشتم که درمقطع اول دبیرستان (همان نهم جدید) بود که پدرش فوت کرد. خیلی وقت‌ها سرحال نبود. گریه می‌کرد و یک جایی‌اش درد داشت. من معلمش بودم و متوجهش بودم. اما نمی‌دانستم باید چه کاری برایش انجام دهم. دوروبرش می پلکیدم تا خوب شود. مدتی طول کشید و اتفاقات زیادی افتاد تا بالاخره فهمیدم علاوه بر رابطه معلم شاگردی، محبتی بین ما هست که حرف زدن با هم را برایمان لذت بخش می‌کند.
او هر روز در زندگی قوی‌تر می‌شد، منم هر روز بیشتر دوستش داشتم. دیگر آن جوجه کوچک لرزان نبود. وقتی فهمیدم کشک بادمجان دوست دارد، درست کردم و بردم مدرسه و زنگ که خورد صدایش کردم. یواشکی جلو در کتابخانه نشستیم با هم خوردیمش. این رابطه ادامه داشت. دانشگاه رفت، همان رشته‌ای که من خواندم، شعر گفت شبیه آن روزهای من، ازدواج کرد و عروسی‌اش هم حتی شبیه من بود. یک عروسی بی‌سر و صدا. اولین مهمان خانه جدیدش هم خودم بودم. وقتی از خانه‌اش برمی‌گشتم حس می‌کردم بچه‌ام سروسامان گرفته است، شاید جزء اولین بارهایی بود که به یک نفر گفتم بچه‌ام. چند وقته پیش پیام داد که دعا کنید! دارم میرم بیمارستان. سوره انشقاق را باز کردم و خواندم تا آرام شدم. الحمدلله نوه‌ام هم به دنیا آمده است. صحیح و سلامت! »

*برق چشم‌هایشان، قاب‌‌هایی ماندگار شد

می‌پرسم شما که نصف بیشتر عمرتان را معلم بوده‌اید، بیشتر خوبی‌ها و درس‌نخواندن‌ها و اذیت‌های بچه‌ها برایتان پررنگ‌تر است یا خوبی‌ها و زیبایی‌هایشان؟ می‌گوید: « بچه‌ها یک روزی سر کلاس اسم و فعل را قاطی می‌کردند و با اصرار، شروع می‌کردند به صرف کردن اسم ها. برای فعل‌ها مضاف الیه پیدا می‌کردند و برای اسم‌ها دنبال فاعل می‌گشتند. یک روزهایی امتحان‌هایشان را خراب کرده‌اند. تکلیف‌هایشان را ننوشته‌اند. پشت هم غایب شده‌اند، من را تا حد سر درد عصبانی کرده‌اند، اما این‌ها را باید فکر کنم تا به یاد بیاورم.
حالا که نگاهشان میکنم، بعدِ یک یا دو یا سه سال، حالا که دانشجو هستند، یا منتظر جواب کنکور، یا پیش دانشگاهی، فقط لبخندها و برق چشم‌هایشان در خاطرم هست. خنده‌های لاینقطع و پچ پچ علی الدوامشان. دکور بی‌نظیر کلاسشان و حال و هوای روز دانش آموز و سورپرایزهای روز معلمشان. حالا حس می کنم عربی همه‌شان از روز اول خوب بوده است. فکر می‌کنم ما هیچ وقت با هم برای کتاب عربی وقت نگذاشته‌ایم. ما با هم زندگی کرده ایم. زندگی زیبایی که همه لحظه‌هایش خوب بوده است و تمام شدنش دلگیرم می‌کند. معلم‌ها ممکن است برای همیشه در قلب بچه‌ها قاب بشوند یا در ضمیر ناخودآگاهشان، دفن! بچه‌ها هم همینطور، اما من به تعداد تک تکشان قاب‌های ماندگاری در ذهنم دارم. حتی اگر یک روز در خیابان ببینمشان و هر چه فکر کنم نام صاحب قاب را به خاطر نیاورم.» پایان پیام/#روز_معلم #معلم #دانش_آموز #سوپرایز #ثروت #معلم_عربی #مدرسه
09:06 - 12 اردیبهشت 1403

0 بازدید


1 پاسخ