دلنوشتهای برای آقای کشوردوست!
حالا روضههای کشور دوست هم درمان نیست. گریه میکنی، بیشتر میسوزی. اشک میریزی، آتش تازه میشود. چه کردی با ما آقای کشور دوست؟ چه کردی که دیگر هیچ چیز در دلم عادی نمیشود؟
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: این متن را دیروز نوشتم. هشتاد روز است خبری نیست.هشتاد روز است سنجاق کانالها بیصاحب مانده. هشتاد روز است مطلب بدردبخور تاپ یک ندارم.امروز دوباره رفتم سراغ کشوردوست.نمیدانم چرا رفتم. شاید خودت به دلم انداختی که بیایم. اینجا قطعا دعوت میخواهد. کشور دوست دیگر آن کشور دوست قدیم نیست. ۸۱ روز پیش، اینجا خانه امید بود. خانه امید امت.اما حالا... در و دیوار آن روضه میخواند. روضه هایی از جنس روضههای امام رضا برای ریان.حالا روضههای کشور دوست هم درمان نیست. گریه میکنی، بیشتر میسوزی. اشک میریزی، آتش تازه میشود. چه کردی با ما آقای کشور دوست؟ چه کردی که دیگر هیچ چیز در دلم عادی نمیشود؟
حدود ساعت سه
ظهر بود. حدود ساعت سه.یک آقایی با موتور آمد. مقابلم ایستاد. نه، مقابلم نه... مقابل تو ایستاد. نگاه کرد به عکس بزرگ سرِدر کشور دوست. چند ثانیه. بیشتر طول نکشید.اشک ریخت. سری تکان داد. رفت.شاید از همان راننده اسنپ هایی است که هرازگاهی قسمت میشد برای دیدار میامدم، بهم میگفت سلامم را به آقا برسان، خوش به حالت...کاش یکبار ببینمش. حالا نقطه اشتراک ما همین یک جمله شده، کاش یکبار دیگه فرصت شود ببینیمت...یا آن پیرمردی که آمد. با کیسهای. چیزی توی کیسه بود، ندیدم چه. اما پاهایش را دیدم. پاهایی که دیگر نمیتوانستند وزن یک عمر حسرت را بکشند. کشیده کشیده راه میآمد. حزن از صد متری توی صورتش گود انداخته بود.ایستاد. نفس نفس زد. نگاه کرد. زد زیر گریه.صدایش توی کوچه پیچید. صدای شکستن. صدای تمام شدن. صدای «دیگر هیچ خبری نیست».
آقای کشور دوست میآید
دیوارهای کشور دوست پر از نوشته است. پر از حرفهای ناگفته.نخواندمش. نتوانستم.احساس میکنم آن نوشتهها را نباید من بخوانم. من فقط خبرهایت را میزدم، آقا. نه حسرتهایم را.آن نوشتهها یک مخاطب دارد. یک نفر. همان که هر شب بعد از جلسه میآید. نگاهی میاندازد. شاید لبخند میزند. شاید گریه میکند. بعد برمیگردد به همان جایی که دیگر خبری ازش بیرون نمیاید.آری. میدانم او میآید. آقای کشور دوست میآید.اما چه فایده؟ تو که میآیی، ما که نمیتوانیم خبرت را بزنیم. چون دیگر خبری نیست. تو خودت خبر بودی. رفتی که خبر تمام شد.
آقای گودال...
آخرین خبری که از تو زدم را خوب یادم هست؛ ۲ اسفند بود. با تیتر: «کمک ۵میلیارد تومانی رهبر انقلاب به آزادی زندانیان نیازمند»آقا میشود به یک زندانی دیگر هم کمکی کنی؟ آقا در این زندان دنیا گیر کرده. طاقت ندارد. سینهاش سنگین است. سنگینِ سنگینِ سنگین.حالا که فکر میکنم، آن روز آخرین روز خوش زندگی من بود. بعد از آن، همه چیز تمام شد. نه خبری آمد، نه تیتری زده شد، نه دلی برای حوالی اذان تپید.آقای گودال...دیدی شمر و سنان و یزید زمان چه بلایی بر سر سفیرت آوردند؟ خبرش را که زدند، دلم خواست قلم را بشکنم. گفتم دیگر هیچ خبری نمیزنم. هیچ خبری. چون هیچ خبری بدون تو خبر نیست.اما باز قلم دستم میگیرد. باز مینویسم. نمیدانم برای چه. شاید برای اینکه امید دارم یک روز دوباره حوالی اذان، خبری ازت بیاید. شاید آن، آخرین خبرم باشد. خبری که تو تشییع شدی. نمیدانم این متن را تا آخر مینویسم یا نه. هشتاد روز است میخواهم بنویسم. اما شاید الان هم که ساعت حوالی ۱۱ شب است، در تاکسی هستم و باران شدید میبارد، مانند ظهر، دیروز و این هشتاد روز نیمه کاره رها کنم.
دیگر هیچ خبری نیست
آخرش چه بگویم؟بگویم دلمان تنگ است؟ که هست.بگویم آتش داریم؟ که داریم.بگویم روضه نمیتواند حالمان را خوب کند؟ که نمیتواند.بگویم چه؟ چه بگویم وقتی کسی نیست که برایش خبر بزنم؟همین را بگویم:آقای کشور دوست... ماهم دوستت داریم.اما چه فایده؟ تو که رفتی.برای کسی که خبرهایش را با جان میخریدیم و حالا خبر از خودش نیست.دیگر خبری نیست. دیگر خبری نیست. دیگر هیچ خبری نیست.پایان پیام/
13:31 - 30 اردیبهشت 1405