کاش آقا جوابم را نمیدادند!
نگاهشان چرخید، تا اینکه در ازدحام جمعیت، ناگهان چشمانشان بر قطرهای در میان دریا افتاد. سلامی از عمق جان نثارشان کردم، سلامی آمیخته با عشق. کاش آقا من را ندیده بود، کاش آن جواب را نمیدادند... آقا نگاهشان را به من دوختند و مجذوبانه زیر لب فرمودند: "علیکمالسلام." چه زیبا و به یاد ماندنی بود آن لحظه...
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: صف اول نشسته بودم. جایی میان دانشجویانی که شور در جانشان زبانه میکشید و هر لحظه آماده بودند تا با صدایی لرزان از شوق، پشت تریبون قرار بگیرند. فضای حسینیه کمکم به اوج میرسید. خبرنگار صداوسیما در میان جمعیت میچرخید و هر جا که قدم میگذاشت، دانشجویان با شوری وصفناشدنی فریاد میزدند: "بیا پیش ما! بیا پیش ما!"ناگهان بغل دستیام صدا زد:+«داداش، از کدوم اتحادیه؟»-«از هیچکدوم.»+«از بسیجی؟»-«نه.» نگاهش را تیز کرد و پرسید:+«پس اینجا چیکار میکنی؛ اونم صف اول؟»لبخند زدم و گفتم:-«خبرنگارم.» احساس کردم قانع شد.+«پس روایت میکنی!»-«بله.»در میان جمع، آقای سید مهدی آرام و متین قدم میزد. حضوری آرام اما محسوس، مثل همیشه. در کنار ما، خانمها با تمام توان احساساتشان را فریاد میزدند. هر بار که موجی از شعارها از میانشان برمیخاست، به صف آقایان که میرسید، شدت آن کمتر میشد. غیرتی شدند و خواستند هماهنگ شوند، اما گویی زورشان به شور خواهران نرسید. شاید روزهداری اثر کرده بود.شور و اشتیاق خواهران آنقدر زیاد بود که در شعارها خلاصه نمیشد. بعد از هر فریاد، بیاختیار دست میزدند؛ انگار راهی جز این برای ابراز هیجانشان نبود. صدای دست زدنها تا پایان مراسم ادامه داشت، حتی چند بار هنگام سخنرانی، گویا احساسات سرریز کرده و دیگر قابل کنترل نبود.هنوز تا آغاز رسمی مراسم سه ساعت مانده بود. از ساعت یک خودم را به خیابان کشور دوست رسانده بودم که مبادا دیر برسم. اما همان موقع هم شلوغ بود.
خبرنگاران به دنبال مداح میگشتند، اما در این شور غوغا انگار کسی دل نداشت مداحی کند. ناگهان، دانشجویی پشت سرم با صدایی پرطنین فریاد زد: "موسم دیدار عاشق و دلدار است...!" و این فریاد مثل آتشی در خرمن احساسات جمعیت افتاد. همه یکصدا ادامه دادند. تعجبم از این نبود که چطور همه شعر را حفظ بودند، بلکه از این بود که من نمیدانستم شعر همخوانی است! ما در صف اول فقط لب و دهانمان را تکان میدادیم، بیآنکه بدانیم کلمات بعدی چیست. خب به ما هم یک برگه بدهید!مداح سه بار پیش از شروع رسمی مراسم، شعر را با دانشجویان تمرین کرد تا به قول امروزیها "تپق نزنند!"هنوز تا آغاز رسمی مراسم دو ساعت مانده بود. ضعف کرده بودم. در همین حین، یکی از دانشجویان خطاب به یکی از مسئولان مراسم گفت:+حاجآقا!-جانم!"سکوت!"-صدا کردید، کاری داشتید؟+نه! نه! هیچی... یادم رفته بود...بعد که رفت، به دوستش گفت: "خب چیکار کنم، مسافریم، یادم نبود ماه رمضونه..." کنجکاو شدم؛ برگشتم و پرسیدم:+اهل کجایی؟-اصفهون...و من چقدر این شهر را دوست دارم؛ زادگاه حججی و امید اکبریها...در این میان، یکی از دانشجویان به محافظ آقا نزدیک شد و گفت: "نامه دارم." محافظ نگاهی انداخت، سرش را کمی کج کرد و دستانش را به طرفین باز کرد: "مسئولش من نیستم." دانشجو لبخندی زد اما کوتاه نیامد. محافظ هم خندید و رفت. چند دقیقه بعد، اما برگشت، نامهها را جمع کرد و شماره دفتر ارتباطات را به آنها داد. چقدر این صحنه برایم دلنشین بود. محافظان آقا هم خُلق و خویش را گرفتهاند.کمکم فضا برای آمدن پدر آماده میشد. ساعت ۱۵:۲۸ بود که صندلی آقا را آوردند. حتی آن صندلی هم سعادت دارد.
موهایش سفید شده اما هنوز کنار رهبرش ایستادهنگاهم به مردی قفل شده بود که همیشه در کنار آقاست. از کودکی در تصاویر دیده بودمش، همیشه وفادار، همیشه حاضر. موهایش سفید شده اما هنوز کنار رهبرش ایستاده است. حسودیام شد. چقدر نزدیک است، چقدر افتخارآمیز. اولین بار در زلزله سیسخت از نزدیک دیده بودمش. نمیدانم چرا آمده بود، اما احساس میکردم آقا نزدیکترین شخص را برای ارزیابی مناطق فرستاده، تا گزارشی بیواسطه و واقعی بیاورد.در همین افکار بودم که ناگهان آمد و درست جلویم نشست. از ته دل ذوقزده شدم. با خود کلنجار رفتم که سوالی بپرسم یا نه. بالاخره، ده دقیقه مانده به ساعت چهار، برگهای برداشتم و نوشتم: "سلام؛ امکانش هست یک خط درباره این همه سال که همراه آقا بودید برام بنویسید؟"برگه را خواند. چند لحظهای مکث کرد. بعد برگشت، با لبخندی ملیح و دلنشین گفت: "نمیتونم..." دیگر جوابش مهم نبود. همان لبخند، همه چیز را برملا کرد.
جمعیت دیگر طاقت نداشت. پس از صدها شعار، حالا یکصدا میگفتند: "ای پسر فاطمه، منتظر شماییم!" پردههای آبی با هر نسیم میلرزیدند و دلها را بیتابتر میکردند.ناگهان نفسها در سینه حبس شد. صداها خاموش شد. ساعت روی ۱۶:۴۷ ایستاد و ماه از پشت ابر بیرون آمد. کسی شعار نمیداد. بعضیها فقط اشک میریختند و زیلوهای حسینیه را نمزده میکردند.آقا چند باری اشاره کردند که بنشینیم. اما جمعیت انگار مجذوبش شده بود، گویی کسی صدای پدر را نمیشنید. آخرین بار با لحنی پدرانه فرمودند: "بنشینید."
کاش جوابم را نمیدادند!نشستیم. نگاهشان چرخید، تا اینکه در ازدحام جمعیت، ناگهان چشمانشان بر قطرهای در میان دریا افتاد. سلامی از عمق جان نثارشان کردم، سلامی آمیخته با عشق. کاش آقا من را ندیده بود، کاش آن جواب را نمیداد... آقا نگاهشان را به من دوختند و مجذوبانه زیر لب فرمودند: "علیکمالسلام." چه زیبا و به یاد ماندنی بود آن لحظه... با پایان قرائت قرآن، سکوتی کوتاه در حسینیه حاکم میشود. همه منتظر شروع رسمی مراسماند. مجری، دختری جوان و پرانرژی، با صدایی رسا برنامه را آغاز میکند. مجری سال گذشته یک دانشجوی پسر بود و سال قبلتر دوباره یک خانم. شاید تصادفی، شاید هم برنامهریزیشده، اما هر چه هست، این تغییرات نشان میدهد که جنسیت، معیار نیست؛ توانمندی مهمتر است.نخستین سخنران، دانشجویی از دانشگاه علامه، صحبتهایش را با یاد شهدای سال جاری آغاز میکند. از چهرههایی که نبودشان برای همه سنگین است، اما میراثشان زندهتر از همیشه. او سپس به برخی نگاههای ناامیدانه در فضای دانشگاهها اشاره میکند و از این گلایه دارد که چرا عدهای بهجای تقویت روحیه دانشجویان، دائماً بر طبل یأس میکوبند. واکنش دانشجویان نشان میدهد که این دغدغه، تنها مسئله او نیست؛ نمیدانم چرا این سوال را پرسید، جوابش واضح بود. مگر آخرین دیدار که هفته قبل بود رهبری بر مسئله تکیه و توجه به جوانان تاکید نکردند؛ منگلی از آقا پرسید:
اما از جسارتش خوشم آمد؛ بلافاصله پس از سخرانیاش دوید به سمت جایگاه و از آقا طلب انگشتر کرد. اما زرنگ نبود؛ همانجا باید انگشتری که بر دست آقا است را بگیری، نه اینکه به واسطه بسپاری.
بزمه، نماینده بسیج دانشجویی، بحث را به موضوع مذاکرات میکشاند. با لحنی قاطع میگوید که نشستن پای میز مذاکره با آمریکا، بهویژه تحت مدیریت دولتی مثل ترامپ، تنها یک معنا دارد: تحقیر ملی. جمعیت، همصدا شعاری سر میدهد که پیامش روشن است: «هرگز!» او سپس بر ضرورت تربیت نیروهایی با روحیهای مقاوم و تسلیمناپذیر تأکید میکند؛ انسانهایی که در سختترین شرایط، بهجای تردید، تصمیم بگیرند و عمل کنند.
اما صحبتها فقط به سیاست و مقاومت ختم نمیشود. دانشجویی دیگر، این بار از جنبش عدالتخواه، پشت تریبون میرود. او مستقیماً از مشکلات اقتصادی سخن میگوید، از قوانینی که باید اجرا میشدند اما در پیچوخم بروکراسی گرفتار شدهاند. از روی زمین ماندن برخی وعدهها، از سختیهایی که قشر ضعیف جامعه هر روز با آنها دستوپنجه نرم میکند. وقتی صحبت از عملکرد برخی مسئولین نظامی به میان میآید، کلماتش محتاطانهتر میشود، اما انتقادش صریح است: «انتظار داریم در میدان عمل پاسخ دشمن داده شود، نه صرفاً در قالب بیانیه.» نگاهها به سمت آقا میرود؛ معلوم است که این جمله، پاسخی در پی خواهد داشت.
تنها سخنران خانم مراسم، دانشجوی رشته داروسازی، با لباس رزم خود یعنی زوپوش سفید در جایگاه حاضر میشود. او از تجربیات خود در مناطق محروم و اردوهای جهادی میگوید، از تأثیر عمیقی که این فعالیتها بر دانشجویان میگذارد، نه فقط در خدمترسانی، بلکه در ساختن شخصیت و روحیهشان. وقتی از مشکلات حوزه دارو و درمان صحبت میکند، جمعی از دانشجویان سر تکان میدهند؛ پیداست که این دردها را میشناسند. از کمک به جانبازان لبنانی بر سر ماجرای پیجر ها گفت و پویش ایران همدل را شرح داد.
در حالی که جمعیت منتظر آغاز سخنرانی اصلی است، ناگهان یکی از دانشجویان دانشگاه تهران از جا برمیخیزد. با صدایی بلند و پرحرارت میگوید: «آقا میشود 3 دقیقه حرف بزنم؟» تلاش مجری برای مدیریت فضا فایدهای ندارد؛ آقا اشاره میکنند که اجازه دهند او صحبت کند. دانشجو از مشکلات دانشگاهش میگوید، از فشار اقتصادی بر دانشجویان، از افزایش غیرمنتظره شهریهها. چند نفر دیگر هم تلاش میکنند فرصتی برای بیان خواستههایشان پیدا کنند، اما فرصت کم است و زمان اجازه نمیدهد.
یک لحظه نگاهم افتاد به یکی از دانشجویان. سخنران آخر بود، اما به دلیل رعایت نکردن زمانبندی توسط دیگران، نوبتش از دست رفت. نشست، چند لحظهای به روبهرو خیره ماند، بعد سرش را پایین انداخت و کمی زیرچشمی اشک ریخت. خودش را جمع و جور کرد، اما من میفهمیدم که چه حسی دارد. راستش را بخواهید، اگر جای او بودم، شاید من هم گریه میکردم...حالا همه نگاهها به سمت جایگاه است. سکوتی معنادار، بر شور حسینیه سایه انداخته. لحظهای بعد، آقا نگاهی به جمعیت میاندازند، چهرههایی که پر از اشتیاق و انتظار است. آرام اما محکم شروع به سخن گفتن میکنند.ایشان صحبتهایشان را در سه بخش تقسیم میکنند: اول، چند کلامی درباره ماه رمضان و روزهداری؛ بعد، مسائل مربوط به دانشجویان و مطالبهگری؛ و در نهایت، موضوع مذاکره و آمریکا.در توصیهای به دانشجویان، از آنها میخواهند که جلسات هماندیشی درباره مسائل مهم را جدی بگیرند و خودشان برای یافتن راهکار، پای کار باشند. این جمله برای خیلیها پیام روشنی داشت؛ اینکه انتظار نداشته باشید همیشه دیگران مسائل را برای شما حل کنند.وقتی نوبت به بحث مذاکره با آمریکا میرسد، آقا همان ابتدا تکذیب میکنند که نامهای از ترامپ دریافت کردهاند. شاید هم، به قول بچههای فضای مجازی، "هنوز نامه در اداره پست گیر کرده!" جمعیت از این جمله به وجد میآید. اما سکوتی که بعدش میآید، نشان میدهد همه منتظرند که این بحث دقیقتر باز شود.
آقا مسائل مختلفی را درباره مذاکره توضیح میدهند و دلیلشان را شفاف بیان میکنند. دانشجویان هم که انگار پاسخی واضح به دغدغههایشان گرفتهاند، هر بار که نکته مهمی گفته میشود، با صدای بلند تکبیر میگویند. این شور تا چندین بار تکرار میشود. در یکی از این لحظات، وقتی سکوت کوتاهی بین شعارها میافتد، ناگهان از میان جمعیت، صدای یک کودک بلند میشود:"جانم فدای رهبر!"حسینیه برای چند ثانیه در سکوت فرو میرود و بعد، همه یکدفعه میزنند زیر خنده. کسی انتظار نداشت از لابهلای این همه صدا، یک پسربچه با آن لحن صاف و بیشیلهپیله، چنین حرفی بزند. چه تربیتی، چه ادبی، چه بصیرتی خدا به این کودک داده بود...آقا صحبتهایشان را به پایان میرسانند. سکوتی سنگین در فضا پخش میشود، انگار کسی دوست ندارد این لحظه تمام شود. اما سرانجام، با همان لحن آرام و پدرانه، ختم کلامشان را اعلام میکنند:"والسلام علیکم و رحمةالله..."و تمام.
جمعیت ناگهان به سمت جایگاه هجوم میآورد. هر کسی میخواهد لحظهای نزدیکتر شود، دستی تکان دهد، چیزی بگوید. من هم دلم میخواست یک برگه به آقا بدهم، شاید چند کلمهای برایم بنویسند، یادگاریای که هیچوقت فراموش نکنم. اما نشد. فشار جمعیت اجازه نمیداد.در همین شلوغی، یکی از بچهها با صدای بلند و هوشمندانه فریاد زد: "آقا انگشتر!"آقا شنیدند. انگشترشان را درآوردند و به یکی از محافظان دادند تا برساند. اما پسرک زرنگتر از آن بود که بگذارد کسی سهمش را از او بگیرد! سریع از میان جمعیت فرار کرد، انگار گنجی به دست آورده باشد. با خودم گفتم: "خوش به حالش، چقدر زرنگ بود..."اما حالا وقت نماز شده بود. صفوف آرام آرام شکل میگرفت. سعی کردم زودتر برسم و جلو بایستم، اما هرچه تلاش کردم، نهایتاً در صف سوم جا گرفتم. دلم میخواست نزدیکتر باشم، اما همان لحظه به خودم گفتم: همین که اینجا ایستادهام، همین که پشت سر آقا نماز میخوانم، خودش چه سعادتی است.نماز تمام شد. حالا نوبت افطار بود. ما که تمام این مدت محو حضور آقا بودیم، اصلاً نفهمیدیم چه خوردیم. اما راستش، دیگر چه فرقی میکرد؟من هنوز غرق در همان لحظهای بودم که آقا نگاهم کرد و جواب سلامم را داد. حقیقتاً، چیزی نیست که بتوان آن را فراموش کرد...
19:25 - 25 اسفند 1403