روایت نخبه اقتصادی که قربانی توحش اغتشاشگران شد
نماز جماعت جلوی مسجد سوخته سعادتآباد تازه تمام شده بود. سید حسن حسینی با مردم حرف میزد و حرفشان را با جانودل گوش میداد. جوان و پیر معترض دورش بودند، کلاف حرفها تمام شده بود که یک دسته اغتشاشگر سر رسیدند...
گروه زندگی: غروب که دکتر داشت آماده میشد برود مسجد، بچهها به شوخی گفته بودند؛ «بابا حداقل یه گوش کوب با خودت ببر دست خالی نباشی». دکتر خندیده و گفته بود همین زبان سلاح من است. ولی حقیقت این بود سید حسن حسینی با دستخالی به میان مردم آمده بود تا فقط با آنها حرف بزند. جمعهشبی که مزدوران موساد و پهلوی فراخوان داده بودند این نخبه اقتصاد خوانده، وضو گرفته و رفته بود تا در نماز جماعتی که جلوی مسجد برقرار است شرکت کند. نمازخواندن جلوی مسجد سوخته، بغض غریبی داشت. اما دکتر وقتی اللهاکبر آخر نمازش را گفت بلند شد و با مردم شروع به حرفزدن کرد. کار امروز و دیروزش نبود. دوسه سالی بود که چهارراه ولیعصر با طنین صدای دکتر آشنا بود و پارک دانشجو، با راهکارهای اقتصادی و امیدبخش سید حسن، رنگ و روی دیگری داشت.
کارتن خواب و دانشجو فرق نداشت...
نیکزاد، یکی از همکاران دکتر در محفل گفتگو، از روزهایی میگوید که این استاد پژوهشگر، بلافاصله از محل کارش فرمان را میچرخاند سمت خیمه محفل و نه پشت میز، بلکه پای تخته وایتبرد و خیلی وقتها ایستاده، با مردم از دردهایشان حرف میزد. چارهاندیشی میکرد، شفافسازی و تبیین... و اجازه نمیداد حتی یک پیرمرد کمسواد هم دستخالی برود. نیکزاد میگوید: «برای آقای دکتر، سطح معلومات آدمها و ظاهر و اعتقادشان هیچ فرقی نداشت. با سعهصدر و احترام با همه گفتگو میکرد. برایش فرقی نداشت اینکه روبرویش ایستاده کارگر شهرداری است یا ترنسی که میخواهد به جامعه برگردد، مخالف نظام است یا خارجرفتهای که منتقد وضع کشور است، کارتنخواب و دانشجو و استاد دانشگاه برایش یکی بودند.» نیکزاد ادامه میدهد: «بعضی وقتها گفتگوی دکتر خیلی طولانی میشد. ما میگفتیم خب آقای دکتر خسته شدید، روزهای دیگر ادامه بدهید. اما دکتر خیلی دلسوز مردم بود. با تمام وجود به مردم عشق میورزید. ۱۱، ۱۲ شب، بازهم صحتشان را قطع نمیکرد و میگفت شاید این آدم دیگر فردا نتواند بیاید. بگذارید تا فرصت دارم مسئلهاش را حل کنم»
چمدانش هم بوی فحش میداد!
خاطره نیکزاد از سعهصدر دکتر خیلی عجیب است؛ اما حالا که سید حسن حسینی شهید شده، این رفتارهای مخلصانهاش عطر بهشت گرفته است: «توهین و فحاشی و دادوبیداد خیلی داشتیم. مردم که میآمدند پای حرفزدن، یک وقتهایی هرچه فشار کشیده بودند روی سر دکتر خالی میکردند، ولی آقای دکتر... در محفل همه به آقای دکتر میگفتند «سید، آقا سید». یکبار ما نشسته بودیم یکی از دوستان دنبال دکتر میگشت؛ پرسید: «آقا سید کو؟» آنورتر مردی چمدان به دست، با موی فری که از پشتبسته بود و خلاصه ظاهری که مشخص بود تازه از خارج برگشته و...گفت: «همین شما عربا پدر ما رو درآوردید. شما بذارید از مملکت برید ما راحت میشیم.»و دیگر شروع کرد به فحاشی. شاید باورتان نشود نزدیک به هفت هشت دقیقه بیوقفه داشت توهین میکرد. توهینهای بسیار بد. دوستان دکتر میخواستند مانع شوند اما ایشان نگذاشت. خوب که این آقا فحش داد و آرام گرفت. آقای دکتر با همان آرامش همیشگی گفت: حالا من بگم؟! به چند دقیقه نرسید شاید حتی زیر ده دقیقه که آن آقا بلند شد آمد و صورت دکتر را بوسید و گفت: «میشه من از شما عذرخواهی کنم؟ شما خیلی مردی.درس بزرگی به من دادی.»توسلی که جواب دادازایندست اتفاقها در مورد آقای دکتر خیلی میافتاد. خیلی زیاد... یکبار هم خانمی آمد که فضای ذهنی و ظاهریاش زن زندگی آزادی بود. آمده بود با توپ پر فحش بدهد. ولی وقتی منش دکتر را دید منقلب شد. حالا دیگر پای ثابت محفل است و همیشه میگفت: فقط دکتر ما را جدی میگیرد. دکتر واقعاً همینطور بود. برای تحول آدمها خیلی تلاش میکرد، توسل میکرد.
شاهرگش را عین اربابش زدند!
حالا سید حسن حسینی، همانطور که همیشه دلش میخواسته، به شهادت رسیده است. در مقابل مسجدی که سنگش را به سینه میزد و در میان مردمی که برایشان جانش را میداد. مردم که با صحبتهای دکتر پراکنده شدند، تبین شفاف این پدر جوان جواب داده بود. شاید دکتر داشت فکر میکرد وقتی برگشت پسر معلولش را بیشتر از همیشه بغل کند که اغتشاشگران ریختند دور مسجد و در یکلحظه آقا سید حسن را گوشهای تنها کردند. چهار نفر به جان یک نفر افتاده بودند، یکشان گردنش را با چاقو زد، آن یکی قلبش را، خون سید حسن با خاک مسجد یکی شده بود. حتی همین حالا هنوز هم دیوار خونی مسجد گواه است که او تاآخریننفس پای آرمانش ایستاد. قصه تلخ شهادت این مرد بزرگ، هنوز تمام نشده است، خوی داعشی اغتشاشگران به اوجش رسید وقتی نارنجک هم انداختند تا کسی جرئت نکند برای کمک بیاید.
آقاسید جایتان خوب است؟
برنا که یکی دیگر از همکاران این شهید تبیین بوده؛ از دو سال همکاری با دکتر، حالا رسالتی را روی شانهاش احساس میکند که بغضش را پس میزند و برایم میگوید: «من در ظاهر یک برادر خوب را از دست دادم، اما در باطن انگار یک برادر شهید خوب پیداکردهام. برادری که وقتی خبر شهادتش را به همکارانم گفتم، با اینکه اصلاً ایشان را نمیشناختند، منقلب شدند. گریه میکردند و حتی نمیدانستند این شهید دهه شصتی چطور آدمی بوده است. یکی از همکارانم حتی از آقاسید حاجت گرفته است. من باور دارم این شهید حالا ظرفیت بالاتری در آن دنیا برای کمک به هم مسیرانش پیدا کرده است.»
دعای عهدهای اول صبح کار خودش را کرد
برنا میگوید حالا که دکتر رفته همه رفتارهای ریز و درشتش معنادار شده است: «یکبار گفتم آقای دکتر شما باید میز داشته باشید، اما ایشان قبول نکرد، میگفت هروقت همه میز و دفتر خوب داشتند، آخرین نفر بیایید به من هم بدهید. هیچچیز برای خودش نمیخواست. حالا که ایشان شهید شده، یاد دعای عهدهایی که صبح اول وقت در اداره میخواند برایم زندهتر از همیشه است. آقای حسینی همیشه میگفت یک ماژیک، یکتخته وایتبرد به من بدهید بس است. من میخواهم فقط با مردم حرف بزنم و باورداشت که گفتگو با مردم و عمیقاً شنیدن آنها چارهساز است. من خودم بارها دیده بودم که اشخاص چطور با لبخند رضایت از بحث بیرون میآیند و دکتر پله، پله حقیقت را برایشان روشن میکند.»
پولش از پارو بالا نمیرفت
برنا میگوید دکتر اقتصاد خوانده بود و میتوانست درآمد خوبی داشته باشد اما وقتش را پای دردل مردم و حرفزدن از مشکلات آنها صرف میکرد. صبح میرفت اداره و عصر یکراست میآمد محفل گفتگو. من به جرئت میگویم ندیده بودم آدمی که اینقدر متواضع و خالص دنبال درد مردم باشد. تا پیشازاین هیچ شهیدی را ندیده بودم از نزدیک، اما حالا دکتر سید حسن حسینی، برایم شهید خوشقلب و دلسوزی است که یقین دارم راهش بر زمین نمیماند.
بابا خداحافظ...
خانواده شهید حسینی، ریشههای قلبش بودند. همسر ایشان به گواه همکارانش، هیچوقت شکایتی نداشت بلکه همواره با دکتر همراه بود و حتی ۵ فرزندشان را میآورد محفل گفتگو تا لااقل در این فضا و مسیر برگشت با بابا وقت بگذرانند. برای سید محمد طه ۱۷ساله، فاطمه سادات ۱۵ساله و سه فرزند دیگرشان حالا جای بابا خیلی خالی است. اما شاید جای خالی بابا برای تهتغاری خانه که ۶ سال دارد و از معلولیت هم رنج میبرد سنگینتر باشد. جایی که با وحشیگری مزدوران موساد و پهلوی، به وجود آمد و تا ابد پر نمیشود. خونی که حالا روی دیوار مسجد مانده، خون یک بسیجی یا نخبه اقتصاد نیست فقط، این خون یک پدر ایرانی است. پدری که شب باید برمیگشت و بچههایش را بغل میکرد...#اغتشاشات #شهید_جهاد_تبیین_#شهید_حسن_حسینی#اتش_زدن_مسجد 20:34 - 29 دی 1404