«من بچهام را میفروشم، شما خریدارید؟!»
«وقتی فهمیدم سر چهارمی حاملهام، پایم را توی یک کفش کردم که باید بیندازیمش. با همان ۳ تا بچه هم امورات ما نمیگذشت. فکر میکردم آیندهاش از حالا سیاه است. پول رخت و لباس و مدرسهاش را چه کسی بدهد؟! پسفردا رفت دانشگاه خرج ندارد؟»
گروه زندگی: کمر زهره تیر میکشید اما باز هم خم میشد و اسباببازی بچه صاحبخانه را از زمین جمع میکرد. مبلها را هل میداد و دستشویی و حمام را میشست. بوی شوینده حالش را بد میکرد اما عین خیالش نبود. خودش هم این بچه را نمیخواست چه برسد به تنش! این را به همه گفته بود. شوهرش هم با قلب مریض و پایی که میلنگید چارهای جز سقط نداشت. زهره و شوهرش بچه سومشان را نمیخواستند و این بزرگترین تفاهم زندگیشان بود.
بچتو بفروش!
زهره آن قدر به خودش و تصمیمش مطمئن بود که راحت میگفت «میخوام سقطش کنم». وقتی به همسایهشان گفته بود این بچه بیاید خرجش عین کوه میافتد روی زندگیام و دیگر زیر بارش له میشویم، همسایه گفته بود « نندازش، گناه داره، باشه بذار زنده بمونه اگه نخواستی بفروشش». این یک جمله عین جرقه توی فکرهای تاریک زهره و شوهرش برقزده بود.روزها میگذشت و شکم زهره کمکم جلو میآمد. پیش خودش فکر میکرد این بچه را میفروشم میزنم به زخم زندگیام! تا کی بشورم و بسابم و تهش هیچی که هیچی! در این سه چهار ماهی که ذره، ذره این جنین رشد میکرد، طمع زهره هم هی بالا میگرفت و وقتی شنیده بود برای دختربچهها ۳۰۰ میدهند، خداخدا میکرد بچهاش دختر باشد.
مامان بذار زنده بمونم!
دختری که اسم نداشت و زهره به هیچچیزش فکر نمیکرد. ۴ ماه گذشته بود و حتی یک آزمایش نداده بود ببیند این بچه واقعاً هست؟! ماه چهارم وقتی مانیتور دکتر سونوگرافی یک نیمرخ خاکستری را نشان زهره داد، باز هم دلش نلرزید، وقتی دکتر سونوگرافی پرسیده بود «میخوای صدای قلبشو بشنوی؟!» زهره احساس کرده بود تنش گرم شده و قلبش تندتر میزند، اما گفته بود نه ممنون! بچهای را که نمیخواست نگه دارد، شنیدن قلبش به چهکارش میآمد؟!
دوراهی تلخ سقط یا فروختن بچه؟!
دختر زهره، در نظر بقیه ۳۰۰ میلیون تومن میارزید. زهره هر جا میرفت قضیه فروختن بچهاش را هم پیش میکشید و به اینوآن میسپرد مشتری دستبهنقد و خوب برایش پیدا کنند. مادر سه تا بچه، بچه چهارمش را نمیخواست و بین دوراهی تلخ کشتن و فروختنش هی مردد میشد.در شهر کوچکی که زهره زندگی میکرد حرف زود میپیچید. چارهای نبود، باید زار و زندگیاش را جمع میکرد و میرفت شهری که آدمها با همه اهن و تلپشان تویش گم میشوند چه برسد زهرهای که زور شوهرش فقط به سرایداری و باغبانی میرسید و خودش هم زمین خانههای مردم را میسابید تا پول رخت و لباس و ناهار و شام بچههایشان دربیاید.وقتی زهره آخرین بقچه لباس را هم در یکی از کوچکترین و حاشیهترین خانههای تهران باز کرد تازه فهمید لولهکشی گاز ندارند و باید برود دنبال کپسول. کپسولی که هر دو هفته یکبار ۶۰۰ هزارتومن پولش بود و این رقمها غم تازهای به غمهای زهره اضافه میکرد.
نوزاد دو کیلویی چند؟
دیگر فروختن بچه همه هموغم زهره شده بود. شکمش هر روز بزرگتر میشد و فکر و خیالهای تازه برای تهراننشین پرغم میساخت.یکبار که زهره رفته بود به مدرسه دختر اولش سر بزند تا ببیند آنجا مشتری پیدا میکند یا نه، با حرفی روبرو شد که انگار خودش هم همه این مدت زیر زبان و دلش مزهمزه میکرد اما بروی خودش نمیآورد. خانم بغلدستی که کنارش نشسته بود دختر شهید بود. با زهره حرف زد و فقط یک جمله گفت: بچتو نفروش، خدا قهرش میاد!توی دل زهره رگهای زیاده پاره شده بود. دلش از خودش گرفته بود که عین یک کیلو سیبزمینی پیاز با مشتریها سر فروختن بچهاش که هدیه خدا بود چانه میزند. بعدازاین خانم، معلم دخترش هم که فهمیده بود ماجرا چیست، گفته بود من هر جور کمکی بتوانم میکنم و واقعاً هم کاری کرده بود که دختر زهره بی اینکه پولی بپردازد برود مدرسه و همه چیز برای فراهم کرده بود. اما دل زهره بین دوراهی کشتن یا نگهداشتن بچه، هی معلق میماند و زهره نمیفهمید کدامش سختتر است؟!
این بچه مال خداست!
«زمینو بزن تو نشان ببینیم کجاست؟!» این حرفی بود که زهره به شوهرش زد وقتی مشتری گفته بود بچه را بدهید، من زمین و پول میدهم. خیلی عجیب بود که زهره با اینکه دنبال مشتری بود اما به هیچکس بچهاش را نمیداد. خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند معامله را جوش بدهد. او تا خود روز زایمان که برود توی بخش زایمان، حتی دم در که داشت با ساک بچه تو میرفت، دنبال مشتری گشت. اما با هیچکس آبش توی یک جوب نرفت. انگار دستی بود که اجازه نمیداد این معامله تلخ و دردآور جوش بخورد. خدا میخواست که زهره دخترش را به دنیا بیاورد و بغل کند، بوی بهشتی نوزادش را بو بکشد و بفهمد که این حق را ندارد برای حیات و زندگی موجودی که خود خدا آفریده تصمیم بگیرد.
ته تغاری خانه ۴۰ متری زهره...
زهره حالا دختر چهارماههاش را روی چشمهایش میگذارد و با شوهرش دوتایی عاشق همین تهتغاری اند. هنوز هم زهره به شهرش برنگشته و بازهم توی خانه مردم و سر باغشان کار میکند تا خرج بچهها دربیاید. اما هر وقت به خاطره بارداریاش برمیگردد خوشحال است و خودش میگوید: «یک غلطی بود که میخواستم بکنم، اما خدا دستم را گرفت و نگذاشت.»پی نوشت: این خاطره واقعی است و در جریان این ماجرا مرکز مردمی نفس بارها به مادر کمک کرده بود تا بتواند جنینش را نگه دارد اما در نهایت معلوم نیست بین این بنده و خدایش چه گذشت که این مادر، نه تنها سقط نکرد و از فروش بچه هم دست کشید بلکه هدیه خدا را روی چشمش گذاشت.*اسامی غیرواقعی است*#سقط_جنین#حق_حیات#فروش_بچه#مادر_#فقر_ 21:05 - 7 آبان 1404