«همسر شهید طهرانچی» امروز مهمان قمی‌هاست

امروز «روز ورود» است. نوشته‌اند که امروز بی‌بی(س) به قم رسید. من می‌دانم مژگان خانم قراویری امروز همین حوالی است. مگر می‌شود روز آمدن بی‌بی(س) باشد و خادمه شهید به استقبال نیاید؟!
گروه زندگی: پر چادر کریمه اهل‌بیت را گرفته‌ام و رسیده‌ام به خانمی که هر دو هفته یکبار ساکش را می‌بست، چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد و راهی قم می‌شد. راهی قم می‌شد تا چوب‌پرش را دست بگیرد و دم ضریح بایستد و با هر بار چرخاندن چوب پر به خانم بگوید: « خانم‌جان، اذن شهادت من و حاج‌آقا رو با هم بدید.» مژگان خانم، توی همه این سال‌ها که با دکتر طهرانچی زندگی کرده بود، مثل روز برایش روشن بود این مرد شهید می‌شود. دیگر این آخرها به همه دوستان خادمش سپرده بود برای شهادت خودش دعا کنند. بی بی هم یکبار چوب پر مژگان خانم را گرفته بود و عطر شهادت پاشیده بود رویش. شاید از همان روز دیگر پایش روی زمین نبود.

با این خانم اذن زیارت بگیریم؟!

یکی از بستگان خانواده طهرانچی با حالی که پر از عطر خاک نم خورده است، از مژگان خانم برایمان گفته، از مادری که دوشنبه‌ها راهی قم می‌شد و از ورودی خواهران که تو می‌رفت، چادرش را کیپ می‌گرفت تا کسی همسر شهید طهرانچی را نشناسد. اما فرشته‌ها آن دور و اطراف بال‌بال می‌زدند همراه این خانم اذن زیارت بگیرند.وقتی می‌پرسم بعد از این‌همه سال هم‌نشینی، چه چیزی از شهیده یادتان مانده؟ همه کلمات خوب ادبیات سرریز می‌کند توی جواب خانمی که آن‌ور خط نشسته است: «مصداق آیۀ «سیجعل الرحمن لهم ودا» بود. کنارش می‌نشستی، مهربونیش، وقارش، نجابتش، خانومیش مثل مغناطیس جذبت می‌کرد».

«مژگان عزیزم دوستت دارم»

و بعد خاطره یکی از دیدارهایشان را برایم می‌فرستد که به قلم خودش نوشته است : «آخرین بار در مجلس ختم یکی از بستگان دیدمش. پرسیدم: «شما هم با آقا مهدی مشهد بودین؟» گفت: «آره. از بس [به‌خاطر مسائل امنیتی] هیچ جا با هم نمی‌تونیم بریم، به آقا مهدی گفتم مشهد میری منو با خودت ببر. فقط همین یه جا.» گلایه نمی‌کرد. اصلاً اهلش نبود. خیلی معمولی داشت شرایطش را توضیح می‌داد. این اواخر مهمانی هم با هم نمی‌توانستند بروند چه برسد به سفر. ولی او می‌دانست و ما هم می‌دانستیم که آقا مهدی اگر از دستش بربیاید و بتواند همه‌جا با او خواهد بود و همه‌جا با او خواهد رفت. از نامه‌های «مژگان عزیزم دوستت دارم»ش پیدا بود. می‌دانستیم که این دو نفر، نه در تعارف و لفظ، بلکه به معنای واقعی کلمه برای هم می‌میرند.» شاید حالا دیگر باید بگوییم؛ برای هم می‌میرند و باهم شهید می‌شوند.باهم و روی یک خط سرخ شهیدشدن تقدیر خیلی قشنگی برای یک زوج است. زوجی که یکی خادم حرم سلطان(ع) باشد، دیگری خادم حرم خواهر سلطان.
۷ MB

یک برگه کاغذ با ارزش میلیاردی!

گاوصندوق همه خانه‌ها یک تعریف مشخص دارد. هر چیز باارزشی را داخلش می‌گذارند که دست نااهلش نیفتد اما وقتی از آن خانه پردود و تخریب شده گاوصندوق خانواده طهرانچی آمد بیرون، وقتی همه فکر می‌کردند شاید طلاهای مژگان خانم داخلش باشد اتفاق دیگری افتاد. یک برگه کاغذ همه چیز را لو داد. این برگه کاغذ خلوص نیت خادم کریمه اهل‌بیت را لو داد. همه با بغض فهمیدند این زن، لایق همان مرد بود. مژگان خانم و آقا مهدی شهید وار زندگی می‌کردند و طوری مال دنیا را سه‌طلاقه کرده بودند که انگار اصلاً وجود ندارد.

« دعا کردم شهید بشم با بابا»

خادمه حرم، عاشق بی‌بی بود. آن قدر که به خواهرهایش گفته بود اسم مرا معصومه بگذارید. معصومه یا مژگان چه فرقی می‌کرد؟! ریل‌های زندگی این خانم را با عطر حرم چیده بودند. ریل‌هایی که دانه‌دانه چیده می‌شد تا مژگان خانم آخرین سفر شوهرش او را همراهی کند. دختر شهید طهرانچی، در جایی گفته است: «هر بار مامان می‌رفت حرم و می‌آمد سر به سرشون می‌داشتیم، می‌پرسیدیم ما رو دعا کردین؟! می‌گفتن بله و دعا کردم برای خودمم با بابا شهیدشم!»

مژگان خانم چشمتان روشن!

دوباره برمی‌گردم و پشت خط با آشنای خانواده طهرانچی بغض‌هایمان را پر می‌دهیم تا مزار آقا مهدی. از روزی برایم می‌گوید که قنداقه نوزاد را روی مزار گذاشته‌اند و همگی ذوق کرده‌اند که حالا مژگان خانم دلش شاد می‌شود ازبس‌که ایشان بچه دوست داشته. تصور می‌کنم حالا این ۴ تا نوه کوچکی که دیگر راه خانه مامان جون و آقاجون را نمی‌توانند مثل قبل بروند دلشان برای مژگان خانم تنگ شده لابد. برای همه لبخندهایی که مامان جون می‌زده و برای همه دعاهای قشنگی که سر سجاده برای همه‌شان ردیف می‌کرده است. می‌گویند آخرین نوه یک‌ساله بود که اسرائیل این‌همه قدرت را برنتابید و روی سر دکتر این کشور در خانه‌اش، آتش ریخت.
۱۵ MB

«خادمه شهید» آمده امروز...

امروز که زائرها حرم می‌روند و از صحن امام رضا یواش‌یواش خودشان را می‌رسانند به ضریح، شاید یک خانم چادری، آن گوشه و کنجی ایستاده باشد و دست روی سینه سلام خادمی‌اش را تقدیم بی‌بی(س) کند. مگر می‌شود روز ورود خانم باشد و خادمش نیاید به استقبال؟!با خودم فکر می‌کنم چه خوب که عاقبت خادم‌ها مثل هم باشد. عاقبتی که آشنای این راه به‌خوبی برایم توصیف می‌کند: «فیلم‌ و عکس‌های مراسم تشییع را هزار بار می‌بینم. به گمانم پاداش جهاد زنِ عاشق است که این‌طور بعد از شهادت هم پشت شوهرش برود. پشت همسرش باشد و تابوت‌هایشان در صحن‌های حرم حضرت سید الکریم، «دونفری» و دامن‌کشان سر دست‌ها تشییع بشود. «دونفری» دور حرم طواف کنند و جسمشان با هم در پناهِ خاک آرام بگیرد. به گمانم این پاداش یک‌عمر زندگی عاشقانه است که در خانۀ آخر هم شریکِ هم شده‌اند.»
۳ MB

از خادمی تا خدا چند کیلومتر است؟!

و این نامه پسری است برای پدر و مادرش. از آن نامه هایی که هروقت زندگی پر از چاله و چوله شد، هروقت زور روزمرگی و خستگی به ما رسید میتوانیم بخوانیم و بغضمان را کنار بغض این فرزند شهید بگذاریم و به زوجی فکر کنیم که از خادمی به خدا رسیدند!#دکتر_طهرانچی#روز_ورود_کریمه_اهل_بیت#همسر_شهید_طهرانچی#مژگان_قراویری
12:11 - 25 شهریور 1404
زندگی
خانواده
زنان

4 بازنشر13 واکنش
47٫2k بازدید


2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌جاده مارپیچ‌
@WavyRoad25 شهریور 1404
در پاسخ به
روح شهید طهرانچی عزیز شاد و قرین رحمت واسعه الهیبرای ناشنوایان ایران واقعا زحمت کشید و به همراه دکتر مقداری اولین دانشگاه عالی ویژه ناشنوایان را تاسیس کرد.

@Aug_8425 شهریور 1404
در پاسخ به
رحمت و رضوان الهی بر شهید گرانقدر #شهید_طهرانچی و همسر بزرگوارشان #شهیده_قراویری