چرا امام گفت «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؟
«خرمشهر را خدا آزاد کرد»، یک شعار تبلیغاتی نبود. این برای ما، تحقق وعده خدا در قرآن بود. خدا خودش به ما وعده داده بود که من ته دل دشمنانتان را خالی میکنم و آنها بهراحتی تسلیم میشوند. این فقط مختص آن روز نبود ها. خدای سوم خرداد 61، خدای امروز هم هست. شاهدش، پیروزیهای بزرگی که در جنگ رمضان به دست آوردیم؛ فتوحاتی مثل آزادی تنگه هرمز...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «پای دشمن به خاکمون باز شده. چطور توقع داری بیتفاوت باشم؟ باید برای دفاع از ناموسمون برم.» این جملات بهیادماندنی، حرف مشترکِ سربازانی بود که برای بازپسگیری خاک خونینشهر، از تمام عزیزکردههایشان گذشتند. مثل جوان فارغالتحصیل مهندسی زمینشناسی دانشگاه پلی تکنیک سابق(امیرکبیر) که برای رجز آخرش، به همین جملات جادویی متوسل شد. در تمام این سالها، مرور روزهای منتهی به شهادت «ابوالقاسم اقدسی»، همیشه با زنده شدن یک دلخوری برای همسرش همراه بوده؛ دلخوری یک مادر جوان از همسری که او و فرزند 4ماههاش را گذاشت و رفت. اما هر بار، آخرِ قصه، وقتی آن صدای بغضآلود پرهیجان با چاشنی مارش عملیات در قلب و ذهن حاج خانم تداعی میشود که: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید خرمشهر، شهر خون و حماسه، آزاد شد»، ناراحتی میرود و جایش را به حس افتخار میدهد:
«بعد از پیروزی انقلاب، در بخش مهندسی جهاد سازندگی مشغول خدمت شده بود. اولین اعزامش به مناطق جنگی هم، مأموریتی از طرف بسیج برای کارهای خاک شناسی بود. اما وقتی برگشت، یک آدم دیگر شده بود. بالأخره یک روز گفت تصمیمش را گرفته. گفتم: الان وقت جبهه رفتن تو نیست. محمد تازه 4ماهه ست. گفت: دشمن وارد خاکمون شده. باید برای دفاع از ناموسمون برم... روزی که میرفت، محمد مریض بود. گفتم: بچه مریضت رو میذاری و میری؟ گفت: پسرم خدا رو داره... دوستانش میگفتند انقدر عجله داشت که بدون ثبتنام و برگه اعزام و با قطارهای حمل بار، خودش را به اهواز رساند. حتی وقتی گفته شده بود بدون هماهنگی نمیشود، برای شما جا نداریم، گفته بود: بسیجی داوطلب که هماهنگی نمیخواد. تا اهواز، روی پلههای قطار میایستم!... چند روز بعد که خبر آمد در مرحله اول عملیات الی بیتالمقدس به شهادت رسیده، دلم از دستش گرفت. دلگیر بودم که مرا با یک نوزاد 4ماهه، تنها گذاشته و رفته اما خیلی نگذشت که با خبر فتح خرمشهر، به حالش غبطه خوردم»...
44سال هم که گذشته باشد، خاطرات آزادسازی خرمشهر که به رغم ناباوری متخصصان نظامی غربی حامی صدام، با جانفشانی فرزندان ایران از ارتش و سپاه و بسیج، بعد از 576 روز رقم خورد، همچنان خواندنی است؛ خاطراتی که یک بار دیگر مهر تایید میزند بر پیام آن پیر فرزانه که گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد»...*(تصویر منسوب به اولین تکاوران نیروی دریایی ارتش در مقاومت افسانهای خرمشهر)
روایت اول: تکاورانی که نقشههای صدام را نقش بر آب کردند
آنها نفرِ ما را با گلوله مستقیم تانک میزدند!هر سال، سوم خرداد که از راه میرسد، در کنار نام فاتحان سرافراز خرمشهر، یاد و خاطره مدافعان مظلوم خونینشهر هم زنده میشود؛ همان قهرمانان جانفدایی که از چهارگوشه ایران، پاشنههای غیرتشان را ورکشیده و آمده بودند تا نگذارند قلب جنوبی ایران از تپش بیفتد. در میان آنهمه جانبرکف اما تکاورهای نیروی دریایی، جور دیگری دلبری میکردند؛ جوانان بلندبالایی که ناخدا «داراب سپهری فر»، تکاور بازنشسته نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و یکی از مدافعان قهرمان خرمشهر، حضور غریبانه اما شجاعانهشان در خونینشهر را اینطور روایت میکند:
«ما یک گردان از تکاوران بوشهر بودیم که درست روز 31 شهریور وارد خرمشهر شدیم. جالب است بدانید هنوز دقیقهای از پیادهشدنمان از اتوبوس نگذشته بود که خمپاره خورد کنار پایمان! آن شرایط خیلی برایمان غیرمنتظره بود و عامل آن غافلگیری، خیانت بنیصدر بود که هشدارهای فرمانده ارتش از ماهها قبل درباره وضعیت نیروها و تجهیزات عراق در مرز را نادیده گرفته بود. ما آموزش جنگ شهری هم دیده بودیم و به همین دلیل به خرمشهر اعزام شدیم تا در غافلگیری مردم و همه نیروها در مقابل ورود عراقیها به شهر، از آن مهارتهای جنگ شهری برای مقابله با متجاوزان استفاده کنیم.
بعد از ورود به خرمشهر، طبق یک نقشه از پیش طراحیشده توسط فرماندهان یگان عملیات، درنقاط مختلف شهر سازماندهی میشدیم و کوچهبهکوچه با عراقیها میجنگیدیم. نقشه ما درست و دقیق بود اما تجهیزاتمان با تجهیزات دشمن قابل مقایسه نبود. حکایت ما در مقابل عراقِ تا بن دندان مسلح که همه کشورهای قدرتمند جهان و کشورهای حوزه خلیج فارس با آن ثروتهای کلان، همگی پشت او ایستاده بودند، حکایت یک آدم با دست خالی در مقابل کسی بود که هم اسلحه داشت، هم چاقو هم چماق. آنها نفر ما را با گلوله مستقیم تانک میزدند! شهید «غلامرضا مرادی»، یکی از همرزمان شهید ما بود که سرش را با توپ مستقیم زدند و حتی چند قدم هم بدون سر به حرکتش ادامه داد...»
وقتی یک گردان تکاور، ۳۴ روز چند تیپ زرهی را تحقیر کرداز ناخدا اگر بپرسید، می گوید 44سال قبل هم، هدف دشمنان این بود که با حمله نظامی، جمهوری اسلامی ایران را از نظر اقتصادی تحت فشار قرار دهند و به زانو درآورند: «هدف اولیه صدام این بود که خرمشهر و آبادان را اشغال کند و بعد، جاده خرمشهر-اهواز و آبادان-اهواز را قطع کند و برود به سمت بندر ماهشهر و بندر امام و از این طریق، پایش را بگذارد روی گلوگاه اقتصادی ایران. ورود و خروج تمام کشتیهای تجاری ما در بند امام صورت میگرفت. ماهشهر هم بندر اقتصادی ما بود. آنها میخواستند با فلج کردن این دو منطقه تجاری، ما را از نظر اقتصادی در مضیقه قرار دهند.به خیال صدام قرار بود کار خرمشهر یک روزه تمام شود اما یک گردان تکاور در مقابل چند تیپ زرهی آنها ایستاد و تحقیرشان کرد. هنر ما تکاوران این بود که ۳۴ روز ارتش عراق را پشت دروازه خرمشهر زمینگیر و کاری کردیم که کل طرحهای جنگیاش بیاثر شد. عراق وقتی در این نقطه شکست خورد، در بقیه مناطق هم به بنبست رسید چون در خرمشهر هم تحقیر شد و هم تخریب روحیه. البته ناگفته نماند، در این مدت، نیروهای مردمی و نیروهای سپاه هم در شهر حضور داشتند و در این مقاومت جانانه سهیم بودند.»
بچهها! مراقب باشید ایمانتان سقوط نکند...اما خدا اراده کرده بود سربازان سپاهش را با یک ناکامی تلخ و جانکاه امتحان کند. روزی که خرمشهر بعد از ۳۴ روز مقاومت جانانه و در عین حال مظلومانه سقوط کرد، همه مدافعان بیادعایش، به چشم خود دیدند که جانشان میرود: «همه بچهها گریه میکردند. خرمشهری که ۳۴ روز با چنگ و دندان حفظش کرده بودیم، جلوی چشممان داشت میسوخت. نقطه به نقطه شهر را آتش زده بودند. از آن طرف، پالایشگاه آبادان را هم زده بودند و نفتمان داشت میسوخت. خون گریه میکردیم از اینکه میدیدیم سرمایهمان آنطور دارد دود میشود و به هوا میرود. از آن طرف، مردم، آواره. همرزمانمان، تکهتکه... شرحش سخت است. اما گرچه با اشک و غمی سنگین، خرمشهر را از دست دادیم اما دیگر به عراقیها اجازه پیشروی ندادیم. ماندیم، دفاع کردیم و باقی مناطق را حفظ کردیم و منتظر ماندیم تا آن روز موعود...»
روایت دوم: آزادی خرمشهر، نتیجه عاشقانه کار کردن تمام نیروها بود
نیروهای پدافند، سر چه چیزی دعوا میکردند؟!در تمام آن 576 روز فراق، شبی نبود که برای ایرانیان غیرتمند با رویای آزادی خونینشهر به صبح نرسد. عاقبت هم، خدا به فکر و تدبیر و تلاش عاشقانه فرماندهان و سربازان لشکر ایران، نور و برکت داد و شد آنچه آرزو داشتند. اگر دنبال روایتی ساده اما باشکوه از پشت صحنه آن فتح ماندگار هستید، روایت سرهنگ بازنشسته «رحیم زیانی»، پیشکسوت پدافند هوایی خاتم الانبیا(ص) و فرمانده سایت موشکی «تبوک» در عملیات فتح خرمشهر را از دست ندهید: «آزادی خرمشهر، نتیجه عاشقانه کار کردن تمام نیروها بود؛ از سربازان خط مقدم و افسران پدافندی گرفته تا نیروهای جهادی و پشتیبانی. آن روزها که دل همه ایرانیها از زخم اسارت خرمشهر خون بود، همه با تمام توان خودشان کار میکردند و هیچکس به فکر استراحت، مرخصی یا ترک محل خدمت نبود.
میدانید اصل ماجرا چه بود؟ ما خجالت میکشیدیم. من بهعنوان یک فرد نظامی در تمام مدت اشغال خرمشهر، وقتی در خیابان راه میرفتم، حس بدی داشتم. فکر میکردم مردم با دیده حقارت به من نگاه میکنند که چطور با وجود امثال من، قطعهای از خاک کشور به دست دشمن افتاده. به همین دلیل هم، تمام نیروهای نظامی برای آزادسازی خرمشهر، عطش داشتند و لحظهشماری میکردند...
یادم هست بهار سال 61 وقتی در سایت پدافند موشکیمان در منطقه، خبر برنامهریزی برای آغاز عملیات آزادسازی خرمشهر را اعلام کردم و ماموریت نیروها را شرح دادم، همگی آنقدر خوشحال شدند که انگار دوباره متولد شدهاند. و از آن روز به بعد، همه نیروها با شور و شوقی مضاعف فعالیت میکردند. مثلا قاعده بر این است که هر نیروی پدافندی حداکثر دو ساعت میتواند با دستگاه کار کند و شیفت باید عوض شود. اما در آن روزها، بین نیروهای ما دعوا بر سر این بود که نیروی پشت دستگاه حاضر به ترک محل خدمتش نبود!
سایت پدافند را عشق جهادگران داوطلب، استتار کرد...اما ماجرای آن فداکاریهای عاشقانه فقط به نیروهای ارتش و سپاه محدود نمیشد. اگر نبودند نیروهای مردمی که برای همه جور کمک به نیروهای رسمی نظامی پای کار بودند، بازگشت تکه جداافتاده از پیکر وطن، باز هم طولانیتر میشد. آن نیروهای داوطلب، در دل سرهنگ زیانی هم، ردپایی پاکنشدنی به جا گذاشتهاند: «یکی دو ماه قبل از اجرای عملیات الی بیتالمقدس(آزادسازی خرمشهر)، با گروهی از نیروهای ویژه پدافند به منطقه رفتیم و یک سایت موشکی تخصصی هاگ در شمال آبادان برپا کردیم. حالا برای جلوگیری از آسیب دستگاههای پدافند توسط توپخانه عراق، باید آنها را استتار میکردیم؛ به این شکل که باید تا سطح زیر آتش را با گونی، دیوار میچیدیم.
ازآنجاکه ما درگیر کارهای عملیات بودیم، از رئیس جهاد فارس مستقر در آبادان برای دیوارچینی دور سایت کمک خواستم. خیلی نگذشت که ساعت 9 شب دیدیم از سمت جاده، سیل نیروهای جهادگر است که بیل بر دوش و گونی به دست، زمزمهکنان دارند به سمت سایت میآیند. باورکردنی نبود؛ 14 کیلومتر راه از آبادان را پیاده برای کمک به ما آمده بودند!جهادیها تا رسیدند، شروع به کار کردند. نوجوانان 15 ساله تا پیرمردهای 60، 70ساله عاشقانه و خستگیناپذیر کار میکردند. چیدن 3 ردیف گونی دور تجهیزات پدافند از نظر ما کافی بود اما آنها 8 ردیف گونی چیدند! به همت آن گروه بیادعا، آن کار عظیم فقط در 4، 5 ساعت انجام شد.
برادرشان تکهتکه شد اما دست از کار نکشیدند...!هیچوقت یادم نمیرود. 3 برادر جوشکار از جهادگران فارس برای ساخت اتاقک سنگر به سایت ما آمده بودند. درست همانموقع که آنها در ارتفاع مشغول جوش دادن تیرآهنها بودند، توپخانه عراق حمله را شروع کرد. با این حال، هر سه نفر به کارشان ادامه دادند. اصرار ما هم برای پایین آمدن آنها اثری نداشت تا اینکه در یک لحظه، ترکشهای توپ، به تن یکی از برادرها نشست و او را با قطعهقطعه کردن پیکرش، به شهادت رساند!... صحنه تکاندهندهای بود. همه بهتزده، فقط نگاه میکردند. من چشم از 2 برادر دیگر برنمیداشتم و منتظر عکسالعمل آنها بودم. اما آنها اصلا خم به ابرو نیاوردند و حتی یک لحظه دست از کار نکشیدند!»
روایت سوم: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» یعنی چه؟
به خاطر نیروهای مخلص، خدا همهجانبه به ما عنایت کردبالاخره سوم خرداد 1361 از راه رسید و آن فتح عظیم، روی غیرت زخمخورده مردم ایران مرهم گذاشت. خونینشهر بعد از 576 روز به آغوش مادر وطن برگشت و ایران یکپارچه جشن و سرور شد. اما درست همان موقع که مردم ایران مشغول شادی بعد از آن فتح الفتوح بودند، ولوله افتاده بود در رسانهها و نهادهای سیاسی و نظامی غربی. تمام کارشناسان و متخصصانشان انگشت به دهان، از تحلیل آنچه رقم خورده بود، عاجز بودند. اما بازیگران اصلی آن نبرد باشکوه، خوب میدانستند در عملیات الی بیتالمقدس چه اتفاقی افتاده؛ خرمشهر را خدا آزاد کرده بود...
تفسیر سرهنگ رحیم زیانی از ماوقع آن عملیات بزرگ، حسابی خواندنی است: «امام خمینی با جمله «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، حق مطلب را ادا کرد. آن انسانهای ایثارگر که ما دیدیم، نیروهای لبیک گوی فرمان الهی بودند که آن عملیات را به سرانجام رساندند. واقعا هیچچیز نمیتوانست خرمشهر را آزاد کند مگر همین روحیه و فرهنگ ایثارگری، شهادتطلبی، مثبتنگری و نوعدوستی. در سایت ما، نیروهایی که 57 روز در یک فضای بسته در یک منطقه جنگی خدمت کردند، حتی یک بار از دوری خانوادههایشان گله نکردند؛ در شرایطی که حتی امکان یک تماس تلفنی با عزیزانشان را هم نداشتند. این روحیه، تمام کارها را روان و ساده کرده بود. ما از نظر تجهیزات، سلاح و توان رزمی، قابل مقایسه با عراق نبودیم اما به خاطر وجود این نیروهای مخلص، خدا همهجانبه به ما عنایت کرد و در عین حیرت و ناباوری جهانیان، خرمشهر آزاد شد.»*(ایجاد موانع توسط نیروهای دشمن برای جلوگیری از هلی برن رزمندگان ایران/ عکاس: جاسم غضبانپور)
وقتی فاتحان خرمشهر، تحلیلگران نظامی دنیا را انگشت به دهان گذاشتندجملات ناخدا داراب سپهریفر هم دستمان را میگیرد و از زاویهای دیگر، آن تابلوی درخشان و خیرهکننده را نشانمان میدهد: «همه میدانستند عراق بهراحتی خرمشهر را از دست نخواهد داد. بعثیها با کمک طرحهای نظامی آمریکا، موانعی در اطراف خرمشهر کار گذاشته بودند که بنابر وعدههای کارشناسان ارتش آمریکا، غیرقابل نفوذ بود. نیروهای ایران اما به اذن خدا، تمام غیرممکنها را ممکن کردند. تحلیلگران نظامی دنیا متحیر مانده بودند که ایران چطور توانسته از این موانع عبور کند و خرمشهر را آزاد کند؟! آنها نمیدانستند اما ما میدانستیم ماجرا چیست.*(با تکبر آمده بودند که بمانند اما بزدلانه فرار کردند و باقیماندههایشان با ذلت، تسلیم شدند)
خداوند به مسلمانانی که عقیدهای محکم دارند، در آیه ۲ سوره مبارکه «حشر» وعده داده که «من خودم، ته دل دشمنانتان را خالی میکنم.» و ما تحقق این وعده را به چشم دیدیم. رحمت خدا بر شهید حاج «احمد کاظمی». ایشان اولین نفری بود که با نیروهایش وارد خرمشهر شد و پشت بیسیم اعلام کرد: خرمشهر آزاد شد. اما ورود نیروهای ایرانی به خرمشهر با آن سرعت و سهولت، برای فرماندهی قرارگاه قابل باور نبود.اینطور بود که شهید کاظمی پشت بیسیم تلاش میکرد این موضوع را اثبات کند. میگفت: «ما الان اومدیم داخل شهر و بیش از 6 هزار نفر تسلیم شدن و خرمشهر تقریباً پاکسازی شده... آقا ما داخل شهریم. همه اینها که توی شهر بودن، اومدن و پناهنده شدن... خرمشهر آزاد شد... خرمشهر رو خدا آزادش کرد...»
روایت چهارم: مثل خرمشهر، تنگه هرمز را هم خدا آزاد کرد
خدا ته دل دشمنانمان را خالی کرددرواقع، «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، یک شعار تبلیغاتی نبود. این برای ما، تحقق وعده خدا در قرآن بود. خدا خودش به ما وعده داده بود که من ته دل دشمنانتان را خالی میکنم و آنها بهراحتی تسلیم میشوند. فقط خدا میداند که چه آن بعثیها، چه داعشیها و چه نیروهای آمریکایی چقدر در میدان نبرد، ترسو هستند. و در مقابل، نیروهای ما چقدر شجاعانه جلو میروند و با دشمن میجنگند. اگر یادمان نرود که خدای سوم خرداد 61، خدای امروز هم هست، باز هم تحقق وعدههای خدا را خواهیم دید. براساس همین نگاه قرآنی هم بود که در جنگ مستقیم با آمریکا و اسرائیل(جنگ رمضان)، پیروزیهای بسیار بزرگی به دست آوردیم.»
تنگه هرمز را هم خدا آزاد کردناخدا تا دلتان بخواهد، شاهد مثال دارد برای اثبات پیروزی جمهوری اسلامی ایران در نبرد با دو قدرت هستهای دنیا: «کافی است به همین ماجرای تنگه هرمز نگاه کنید. ببینید در نتیجه همین جنگ تجاوزکارانه، چه شرایطی برای این آبراهه به ظاهر کوچک که خیلیها تا حالا اهمیتش را درک نکرده بودند، ایجاد شده. ترامپ در این جنگ نهتنها نتوانست به هیچکدام از آن اهدافی که کلی دربارهاش لاف زده و شعار داده بود، برسد بلکه کاری کرد که ما، مدیریت تنگه هرمز را هم به دست گرفتیم و همین اتفاق باعث شده آن تحریمهای ظالمانهای که در تمام این سالها علیه ما اعمال کرده بود، به لطف خدا تا حد زیادی بیاثر شود. حالا حتی یکی از شروط ۱۰ گانه ما برای مذاکره و هر توافقی هم، استمرار کنترل ایران بر تنگه هرمز است.یعنی همانطور که امام فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد، تنگه هرمز را هم خدا آزاد کرد. در یک نمونهاش، هند بعد از ۷ سال از ما نفت خرید و بدون مشکل، پولش را هم پرداخت کرد. حالا ایران بیشتر از هر کشور دیگری نفت میفروشد. یعنی قدرت پنهان ما دارد خودش را نشان میدهد. آیا این، پیروزی نیست؟»پایان پیام/#سوم_خرداد#فتح_خرمشهر#عملیات_الی_بیتالمقدس #خرمشهر_را_خدا_آزاد_کرد#جنگ_رمضان#تنگه_هرمز 11:29 - 3 خرداد 1405