روایت مردی که میدان را شهربازی میکند
هر شب مردی با یک وانت به میدان اجتماعات مردم برای ایران میرود. وسایل بازی از سرسره تا ترامپولین را وسط جمعیت پهن میکند بدون گرفتن یک ریال، فقط به عشق وطن.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس؛ صدای هورای بچهها در تجمع شبانه میدان پیچید. «مامان ببین. من میخوام برم بالا» کنار میدان ملت ناگهان صدای باد شدن سرسره بادی بزرگ آمد و آرام رنگهای سرسره بادی باز شد. بچهها که تا چند دقیقه قبل در غرفه مشغول نقاشی بودند و برخی هم پرچم ایران را بر دوش داشتند و میچرخاندند، حالا با ذوق و برقی در چشم به سمت سرسره بادی دویدند.کنار سرسره بادی مردی میانسال بود که میگفت این را بیاور آنجا. سرسره را که باز کردند نوبت به ترامپولین رسید. وقتی همه پهن شد بچهها صف بستند برای سوار شدن.
از مسئول وسایل بازی پرسیدم اینها را چه کسی آورده؟ مرد میانسال آمد و گفت: اینها برای خودم است. آوردم اینجا تا حال و هوای بچهها عوض شود و کمی هم بازی کنند.حسین معصومی مردی که تا چند ماه پیش در غرفهها روی صورت بچهها نقاشی میکشید و برایشان قصههای قرآنی میگفت، حالا در میان میدانهای تهران، کاری متفاوت کرده است. او بدون یک ریال پول، شهربازی برای بچهها راه انداخته است.
هر شب وقتی بچهها با خانوادهها به میدان میرسیدند، مستقیم میدویدند سمت غرفههای کودک. آنجا همیشه کلی ماجرا داشت. یک غرفهنشین خوشذوق با صورتهای رنگارنگ منتظرشان بود. مینشستند روی چهارپایه، چشم میبستند و چند لحظه بعد که آینه به دستشان میدادند، ذوق میکردند. روی گونهشان پرچم ایران نقش بسته بود، یا یک گل لاله، یا نام «یا زهرا». دستهای کوچکشان را هم رنگ میزدند و بعد میدویدند پیش مادر و فریاد میزدند: «ببین! من ایران شدم.
در غرفه دیگر، برگههای نقاشی و مداد رنگی و ماژیک پهن بود. بچهها مینشستند و هر چه دلشان میخواست میکشیدند. یکی خانه میکشید با یک پرچم بالای بام، یکی مسجد، یکی هم گل و خورشید. گاهی هم قصهگو میآمد. مینشست روی صندلی و بچهها دورش حلقه میزدند. قصه میگفت و بچهها گوش میکردند، بعد با هم حرف میزدند و دوست میشدند. میدان شبانهشان پر از رنگ و صدا و نقاشی بود.اما شب گذشته، میدان ملت مثل هر شب پر از رفتوآمد خانوادهها بود. مادرانی که دست بچهها را گرفته بودند و پدرانی که لیوان چای در دست از کناری عبور میکردند و کودکانی که با پرچمهای کوچک ایران میدویدند. وسط همین میدان شلوغ و صمیمی یک اتفاق تازه افتاد. یکباره بچهها از ذوق به سمت سرسره بادی رنگارنگ دویدند. کنارش هم سه، چهار ترامپولین. انگار یک تکه از شهربازی را کنده و چسباندهاند به میدان. بچهها یک لحظه غرفه نقاشی و قصه را فراموش کرده و به سمت وسایل بازی رفتند.
صف بستند. کفشها را درآورده و وقتی نوبتشان میشود، میدوند بالا و از سرسره پایین میآیند و دوباره آخر صف میروند تا باز هم سرسره بازی کنند. یکی روی ترامپولین میپرد و هر چه بلندتر میرود، بقیه دست میزنند و تشویقش میکنند. «بپر بپر آفرین». همه برای هم خوشحال هستند. هیچ کس تنها نمیماند. کوچکترها را بزرگترها کمک میکنند تا روی سرسره بروند. توی صف، بچهها با هم حرف میزنند. «اسم من امیرعلی است، تو چی؟» «من فاطمه. دیشب هم اینجا بودم، کارت جانفدا هم دارم.»
این شادی جمعی، پشتش یک ماجرا دارد. یک مرد، یک وانت و یک عشق عجیب به ایران. اسمش حسین معصومی است. او میگوید: «ارزش اجاره این سرسره و ترامپولینها، بین ۱۵ تا ۲۰ میلیون تومان است.» یک نفر میتواند با این وسایل یک کسب و کار حسابی راه بیندازد، هر شب بیست میلیون تومان دربیاورد. اما حسین معصومی یک ریال هم از کسی نمیگیرد. وسایل را میآورد، پهن میکند، باد میکند و بعد میایستد تماشا میکند. بچهها را که میبیند روی ترامپولین میپرند و از سرسره پایین میآیند، میگوید: «قند در دلم آب میشود.»از او میپرسم: «با این وضع اقتصادی، چرا پول نمیگیری؟» دستی به ریشش میکشد و جواب میدهد: «من این کار را برای پول نمیکنم. به عشق ایران میکنم. برای بچههای ایران. برای لبخندشان. ببین همین الان پسری که سه بار رفته بالا، چهرهاش را نگاه کن. این ارزشش از بیست میلیون تومان هم بیشتر است.»
بعد تعریف میکند که هر شب، یکی از میدانهای تهران را انتخاب میکند. اول هماهنگی و مجوز میگیرد، بعد وسایل را از عقب وانت قدیمیاش پایین میآورد. خودش سرسره را پهن میکند، خودش باد میکند، خودش امنیت بچهها را چک میکند.و این شاید بزرگترین معجزه این روزهای تهران باشد. همدلی و عشق به ایران با شهربازی سیاری که در میدانهای اجتماعات شبانه راه افتاده است.
اما قصه همین جا تمام نمیشود. پشت این لبخندها و صفهای بلند بچهها، یک راز است. یک نذر. یک دل نگران که توی سینه حسین معصومی جا خوش کردها است.او میگوید: «تقاضا زیاد است. هر شب در چند میدان به من زنگ میزنند. میگویند آقا حسین پیش ما هم بیا. اما من یک نفرم، یک وانت دارم، یک سرسره و چند تا ترامپولین. دوست دارم به همه محلهها بروم، به همه بچهها برسم. این وسایل را نذر ایران کردم. حالا هم نذر کردم برای سلامتی همسرم.»انگار نمیخواهد بیشتر از این حرف بزند. اما خودش ادامه میدهد: «همسرم بیمار است. روزهای سختی را میگذراند. دوست ندارد کسی بداند اما از خدا تشکر میکنم. شاید همین لبخندها، دعای خیر همین بچهها، سلامتی را به خانه ما برگرداند.»ساعت حوالی ۱۱ شب شده و مردم هنوز ماندهاند. بعضی پرچمهای کوچک ایران را بالا میبرند. بعضی دست روی سینه گذاشتهاند. مردان و زنان، پیر و جوان، در نور کم چراغهای میدان، ایستادهاند و هم به مداحی و هم سخنرانی گوش میکنند و درست در همین لحظه در کنار همین صفوف و پرچمهای به اهتزاز درآمده، چند قدم آن طرفتر سرسره بادی و ترامپولینها کمکم جمع شدند. آقای معصومی شبهای بعد میدان دیگری، بچههای دیگری را شاد میکند. تا وقتی که یک بچه در این میدانها باشد و لبخند بزند، تا وقتی که ایران هست و مردمش برای وطن جمع میشوند، او هم هست. با وسایلش. با نذرهایش. با همان دل نگران اما پر از امید.
09:47 - 17 اردیبهشت 1405